ماجراي من و هكتور

#طنز

محسن پرستاری

شنبه این هفته بیش از یه ساعتی از اعلام نتایج انتخابات به صورت رسمی نگذشته بود که گوشی ام بعد از این همه لال مونی گرفتن زنگ خورد. نمی دونم اصلا من این گوشی و خط رو برا چی خریدم؟ اما نه، درسته که سالی یه بار زنگ میخوره اما همین یه بارش کافیه که با آدمایی روبرو شم که هیچ فکرش رو هم نکنین. این بار هم مثل قبل اما یه ذره متفاوت بود. پیش شماره ۰۰۵۴ حاکی از این بود که ماجرا یه کمی با دفعه های قبل فرق میکنه. اولش حول شدم. نکنه یه اجنبی دنبالم باشه بخواد سر به نیستم بکنه. بعدش فهمیدم که خیلی هم تند رفتم. چرا که اگه راستش رو بخواین واقعیت اینه که هر کی منو گم کنه و ازم بی خبر باشه خیلی هم خوشحاله تا اینکه بدونه من کجام و چیکار میکنم؟ خلاصه داشتم میگفتم؛ با هزار ترس و دلهره که خدایی نکرده فردا به جرم ارتباط با اجانب بگیرنم و سوال پیچم کنن یه آیه ای خوندم و گوشی رو برداشتم. یهویی یه صدایی اومد: Hi یه لحظه به خودم روحیه دادم که مثلا طرف بدونه که منم انگلیسی حالیم میشه بعد یه قیافه ای گرفته و با اعتماد بنفس کامل جوابش رو دادم: You? جواب اومد: Hector cuper ندونستم چی بگم. بی اختیار همین اسم رو البته با یه لهجه سوالی تکرارش کردم. از پشت گوشی صدایی اومد: I am a football coach نشناختمش. به زور ازش پرسیدم: Which country are you from؟ گفتش: Argentina همین که ملیتش برام مشخص شد دیگه شک نکردم که ایشون هکتور خودمونه. مربی فوتبال که معروف به مرد شماره ۲ بود. کوپری که با رئال ماریوکا تو جام برندگان اروپا در سال ۹۹-۹۸ نائب قهرمان، با والنسیا تو لیگ قهرمانان اروپا دو سال پیاپی اونم سال ۲۰۰۰-۹۹ و ۲۰۰۱-۲۰۰۰ نائب قهرمان و همچنین با تیم آریس ستالونیکی در جام حذفی یونان (۱۰-۲۰۰۹) بازم نائب قهرمان شده. یه مربی که کارنامه اش پره از نائب قهرمانی. بیچاره حسرت به دلش موند که برا یه بار هم که شده طعم قهرمانی رو بچشه. خیلی سعی کرد اما نتونست. دیگه داشت زبان انگلیسی ام ته میکشید. پرسیدم: You can speak farsi؟ با افتخار گفت: Yes. چرا که نه! بعد یه تیکه هر پَروند: فارسی رو پاس بداریم گفتم: خب پاس بدار دیگه : آی به چشم منم چایی نخورده زود پسرخاله شدم و گفتم: خب هکتور جان امرتون؟ : اول خواستم یه حالی ازت بپرسم ژورنالیست استان! گفتم: تو هم مثل جعفر داری مسخره ام میکنی؟ گفت: جعفر دیگه کیه؟ - متخلص به هنرمند : اوه خدای من جعفر... راستی اگه دیدین سلام منو بهش برسونین. - مگه میشناسیش؟ : چی میگی تو. مگه میشه هنرمند رو نشناخت. بهش بگین زیاد تو خودش نباشه. - چشم. حالا چی شده سراغی از ما گرفتین؟ : انتخابات - یعنی چی؟ : شنیدم یه نفری میخواد رکورد منو تو سیاست بزنه و رو سفیدم کنه. - منظورت چیه؟ : آقا مگه این سید کاظم همشهری شما نیس؟ - چرا : راست رو بخوای چند ساله که دنیا رو رصد میکنم تا اینکه یه نفری پیدا بشه و رکورد منو بزنه. بابا از بس مرد شماره ۲ شدم دیگه دارم رسوا میشم. - حالا چی کاری از دستم برمیاد؟ : یه خواهشی ازتون دارم - خواهش میکنم هکتور جان. بفرمایین : یه بار دیگه به کاظم اجازه بدین به انتخابات بیاد و دوم بشه. فقط یه بار. - ای بابا! من این وسط چی کاره ام؟ باید با خودش حرف بزنی : میگن این روزا حالش خوب نیس. شماها تشویقش کنین و بهش روحیه بدین تا خودش رو به این سادگی نبازه - خب که چی؟ : محسن جان انگار حالیت نیست ها. میگم با این کارِتون شاید دوباره به مِیدون بیاد و دوم بشه تا لااقل من بتونم آخرای عمرم رو راحت تو آرژانتین زندگی کنم. از بس بهم میگن که: بدبخت چند سال مربی گری کردی و آخرش نتونستی یه جام معتبری بیاری. حرفامون که به اینجا رسید مثلا من خواستم یه شوخی بکنم و یه کم فضا رو تلطیفش کنم. واقعا منظور خاصی نداشتم اما یه دفعه از دهنم پرید و گفتم: آهان فهمیدم. تو میخوای با این کارت خودت رو توجیه کنی ههههه هکتور هم که اینو شنید زود از کوره در رفت و مثل هواداران متعصب بوکاجینیورز گفت: : نه ... پس چی؟ مگه من بیکارم که با تو دهن به دهن بشم! همه چی رو خراب کرده بودم. منم کم نیاوردم و بهش گفتم: - این چه حرفیه که میزنی؟ الانه که ردیابی ام بکنن و بعد به جرم کمک به اجنبی ها دستگیر بشم. منو ببین که دارم به کی خدمت میکنم. هکتور عصبانی شد: اینو ببین... منت رو سرم نذار. تو اگه بخوای و نخوایی هم سید کاظم میاد و رکورد منو میزنه. منم خواستم که مسخره اش کنم گفتم: پس برا چی بهم زنگ زده ای هکتور؟ : فقط خواستم بهتون تذکر بدم که احتمال داره این اتفاق بیفته... اون وقت... این به نفع منه... ههههه منم نتونستم خودم رو کنترل کنم. داد زدم: هکتور اجنبی... دیگه از این به بعد بهم زنگ نزن. برو گم شو. آخرین کلمه رو که از زبان هکتور شنیدم بعدش گوشی رو قطع کردم. «اره... برا اینکه بتونین خودتون رو گول بزنین از واقعیت فرار کنین. هههه»

زبون فقر

محسن پرستاری
هیچ وقت نتونستم تو لغت نامه خودم یه تعریف جامع و کلی درباره کلمه «تصویر نایاب» پیدا کنم که منظور از کلمه تصویر نایاب چیه؟ به کدوم از تصاویرها چنین واژه ای اطلاق میشه؟
هر کدوم از ما یه تعریفی از این واژه داریم. بعضی ها معتقدند که عکس نایاب یعنی سرک کشیدن به زندگی شخصی فلان بازیگر، چهره معروف، مشهور و سرشناس... و در کل کِش رفتن اون عکسها که بلاخره یه زمانی رسانه ای میشن.
اما عده ای هم بر این باورند که عکاس ها و تصویربردارها از چند هزار فریم یه صحنه ای رو خلق می کنن که خودشون هم تو کَفِشون می مونن. به صحنه خلق شده اصطلاحا تصویر نایاب میگن.
دسته سوم نظرشون اینه که «تصویر نایاب» مجموعه تصاویرهایی است که نه فیلمش دست ماست و نه تصویرش. بلکه این تصاویرها در بخشی به نام مغز انسان ثبت و ضبط میشه. اگه بخواهیم این تصاویر رو به کسی نشون بدیم فوقش میتونیم با یکی دو جمله اَلکَن و ناقص اونو تعریف کنیم. چرا که هیچ وقت نمی تونیم حق چنین تصاویرها رو که بر مغزمون حک شده، ادا کنیم.
پرونده تعاریف مون البته که اینجا بسته نمیشه. معلومه که اینا تعاریف رایجی هستن که در جامعه بیشتر کاربرد داره والا اگه بخواییم به تک تک تعریف ها وقت بذاریم که از هدف و مقصود منحرف میشیم.
حالا اگه قرار باشه بهم بگن که نظرت به کدوم یک از تعاریف ها نزدیکتره بی شک آخرین تعریف رایج جامعه رو به بقیه تعریف ها ترجیح میدم.


***
دیروز درست همین اتفاق برام افتاد. یه عکس نایاب دیگه ای حک شد رو مغزم. با اینکه خوب میدونم حتی اگه بخوام هم نمیتونم اون تصویر رو براتون تعریف کنم تا حقش رو ادا کرده باشم.
یه مرد بی زبان که تمام دارایی اش یه ارابه، ضبط و بلندگو بود داشت از خدا طلب روزی حلال رو میکرد تا اگه شده شب یه چِندِر غازی به خونه ببره. تو این مملکتی که ماشاا... هر یکی دو ماه یه آمار اختلاسی رو میشه و از طرفی رقم اختلاسها دیگه داره به سقف آسمون میچسبه؛ قراره مردی که دنیاش پر است از تصاویر بی صدا، صدای یه نفر دیگه ای رو ضبط کنه که خریداران اجناسش بفهمن که مبغلش چنده؟ اجناسش هم که چیزی نبود جز نمک. اگه رو هم تموم نَمَکاش رو میخریدی سرهم ۲۰ هزار تومن هم نمی ارزید.
این روزا دنیا چه بی نمک شده... «فقر زبون دیگه ای داره که ما نمی فهمیم.»

مشکین سلام