قسمت دوم ...
یه نفر که نمی دونم از کجا پیداش شد و کنار خیابون دستی برامون تکون داد. علی طوری وانمود کرد که مثلا ندیدش. خواست راهش را بگیره و بره که وحید گفت: «بزن کنار. بیچاره اس.» گفتم: «آخه ....» نذاشت ادامه بدم. «مگه ندیدی دستاش رو بلند کرد و ازمون کمک خواس. خدا رو خوش نمیاد.»
علی هر چه قدر خواست وحید رو قانعش کنه که این موقع اونم همچین جایی سوار کردن یه آدم غریبه یه جورایی خطرناکه؛ اما بی فایده بود. چند متری جلوتر ماشین رو زدم کنار. دو سه بار به نشانه سوار کردنش بوق زدم. کوتاه قدم برداشت تا به ماشین برسه. بدستور وحید دنده عقب گرفتم و کنارش پارک کردم. در را وا کرد و عقب ماشین نشست. تاریکی و سیاهی شب مانع وضوح چهره اش بود. ساکت بود و بی تحرک. فقط کوله کوچکی که در بغل داشت به وقت دست انداز این ور و اون ور می رفت. چند لحظه ای از راه افتادن دوباره ماشین نگذشته بود که وحید رو به عقب کرد و پرسید: «برادر این وقت شب اینجا چیکار داری؟» جواب شنید: «دلتنگی کشوند منو اینجا.» علی یه نیشخندی زد و به حالت شوخی پرسید: «این دلتنگی، اونم این نصف شب، تاوون سنگینی داره ها...» جواب داد: «حکم غرامت دلتنگی هام هشت سال پیش امضا شد و امروزم به خط پایانش رسید. اما نمی دونم چه حکمتیه که یه دلتنگی هشت ساله تا اینکه تموم میشه بازم دلتنگی دیگه ای مثل خوره به جونم می افته.» علی گفت: «یعنی چی اخوی؟ من یکی که چیزی حالیم نشد.» غریبه یه آهی کشید و ادامه داد: «راستش رو بخواین من امروز از زندون هشت ساله آزاد شدم. تا این لحظه هم به خونه نرفتم. یه راست اومدم اینجا و بغضامو دارم فربه می کنم. جریمه یه دلتنگی ام رو تسویه کردم و نمی دونم که چند سال دیگه برام می برن واسه دلتنگی بعدی ام.» این صدای وحید بود. «داداش می تونی جریان رو برامون تعریف کنی؟» بغض تن صداش رو عوض کرد. «چهار سال از حبسم می گذشت که یه زندونی دیگه ای رو به سلول آوردن. می گفتن یه نفر رو کشته. از همون اولش تو دلم افتاد که بیگناه و پای چوبه دار نمیره. باهاش همسفره شدم. یه جورایی انگار مهره مار داشت. تا دو سه کلمه باهات حرف می زد دلت رو می برد...» علی حرفش رو برید: «میشه موضوع رو عوض کنیم از یه چیز دیگه ای حرف بزنیم.» اشگ از گوشه چشم وحید سرازیر شد. «علی جان... کاری بهش نداشته باش. بذار تعریف کنه... ادامه بده برادر.» غریبه ادامه داد: «این آقا یه زندونی معمولی نبود. می تونم قسم بخورم که بیگناه بود اما معطلم چرا پای چوبه دار رفتش. سی و هشت روز پیش اون لحظه شوم اتفاق افتاد... سی و هشت روز ...» این آخری دیگر جای پرسیدن نداشت. علی و وحید مگر می تونستن از غریبه بپرسن که اسم اون زندنی کی بود؟... بعد غریبه شروع کرد به تعریف کردن خاطره... هر سه درون ماشین بغض هایشان ترکیده بود و داشتند یواشکی گریه می کردن.
* شما می توانید قسمت اول این ماجرا را در کانال قلیل الانتشار بخوانید
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 11:32 توسط محسن پرستاری
|