حوزه هنری، سینمای خودی و ناخودی

 این روزها دو قطبی و دعوای دو سر باخت سیاسیون از اصولگرایان گرفته تا اصلاح طلبان کم کم و زیر لایه به سینمای ایران نفوذ می کند.

 دسته بندی جامعه و یارگیری برای نشان از لشگری طرفدار و حتی به تبع آن تقسیم بندی جامعه به خودی ها و ناخودی ها هیچ هم برای کشور آن هم در چنین وضعیت آشفته بازار خاورمیانه چندان بازی خوشایندی نیست. این همه تخریب و دشمن تراشی و گل آلود کردن دریا دقیقا مصداق تقدیم ماهی به اغیار و بازی به نفع دیگران و دشمنان این نظام است و نبایستی بر ماهیت این نکته شکی به دل راه داد بنابراین بر سفره اتحاد و همدلی نشستن رسالت امروز همه ایرانی ها است.

گویند: «هر وقت جلوی ضرر را بگیری، منفعت کردی». به یقین اگر کار امروز به فردا و فرداها موکول شود، خود زیان دیده ایم و لاغیر.

مثل روز برایمان روشن است که متشنج کردن جامعه امروز خسران آینده است. شاید امروز مانعی برای کانون تعقل مان داریم اما آینده و کوهی از معضلات عظیم سر راهمان سبز خواهد شد و آنجا است که آیندگان از ما نخواهد پرسید که سبب چیست و علت از کجا است؟ تنها همین کافی است که مشتی بد و بیراه نثارمان خواهند کرد. چرا که ما میراث دار آیندگانیم.

کلام سهم باد نیست؛ آن را به این نسپاریم. مقصود از این نوشتار با این همه توضیحات حکایت از این دارد که این روزها سینمای ایران نیز بسان بازار سیاست ژولیده است که به دو بخش سینمای خودی و ناخودی تقسیم شده است.

این روزها حوزه هنری علنا پرچمدار این تقسیمات است. فیلم های نهنگ عنبر، اکسیدان، مادر قلب اتمی و غیره جز لیست تحریمی هایش هست. فیلم های در حال اکران سینما از نگاه حوزه هنری به طور رسمی به دو بخش حوزوی و غیر حوزوی فعالیت خودش را آغاز کرده است.

لازم به ذکر است که اکثر اهالی سینما هیج نقدی هم بر عملکرد حوزه هنری در قبال این اقدام ندارند و این حق را به حقدار می دهند.

باید به نوعی بر عقاید هم احترام بگذاریم و هیچ هم این نهاد را سیم چین نکنیم چرا که خود به خوبی می دانم که مسیر بعضی از فیلم های یاد شده به احتمال زیاد ختم به ترکستان است.

رسالت سینما این روزها با به روی پرده رفتن چندین فیلم دارد، تحریف می شود. این واقعیت بر دوستداران هنر هفتم پوشیده نیست و بر اقدام حوزه هنری هم هیچ خرده نمی گیرند.

اما با کمی تعقل پی به این نکته خواهیم برد که این اقدام و عمل حوزه هنری راهکار مناسبی برای مقابله با مشکل سینمای تحریمی نیست. عقل سلیم بر این باور است که دو طرف در میدانی به دور از تنش رو در روی هم قرار بگیرند و با همکاری خانه سینما و بزرگان این وادی بحث و بررسی کنند و در آخر یک راهکار مناسبی برای حل این معضل اتخاد کنند و الا با دو قطبی کردن سینما هیچ دردی درمان نمی شود جز اینکه گِرِهی بر گِرِه دیگر بیفزایم.

رستگار نیوز 

خبر مرد؛ زنده باد گزارش

چند ماه پیش یادداشتی از محمد قوچانی در ماهنامه صدا می خواندم با تیتری بدین مضمون «خبر مرد؛ زنده باد گزارش». نویسنده معتقد بود در چنین روزگاری که شبکه های مجازی دنیا را به تسخیر خود در آورده است نقش خبر در سایتها و حتی صدا و سیما آنچنان پر رنگ نیست. چرا که خبر ارایه شده در سایت محصول فضای مجازی است. در واقع می توان گفت خبرهای سایتها و ... فاقد صفت تازگی (که یکی از ویژگی های مهم خبر بحساب می آید) است. حال در این وضعیت رسالت سایتهای خبری و علی الخصوص صدا و سیمای جمهوری اسلامی این است که زیاد روی خبر مانور ندهد و عزم و جذمش را برای تهیه گزارش و ارایه تحلیل خرج کند. علت و چرایی ماجرا، چرا و چگونگی خبر و ... به نحوی جان تازه ای به خبر می دهد. جایی که فضای مجازی زیاد روی آن زوم نمی کند. شکل خبر در فضای مجازی بایستی با نوع خبر و ارائه آن در خبرگزاری ها و صدا و سیما فرق داشته باشد. برای نمونه در جریان قتل آتنا قبل از صدا و سیما و خبرگزاری ها فضای مجازی در نشر و خبر رسانی در این مورد پیشتاز بودند. پس چه لزومی دارد که برای بار دوم این خبر روی تلکس خبرگزاری ها آن هم دقیقا به شکل ارایه شده در شبکه های مجازی بنشیند. صدا و سیمای اردبیل می توانست بارویکردی دیگر و با نگاه کارشناسی شده این خبر را پوشش می داد. حتی می توانست میزگردی در این مورد با حضور کارشناسان مسایل اجتماعی روی آنتن ببرد. ما انتظار داشتیم حتی در شبکه های سراسری چنین عملکردی به نمایش گذاشته شود.  

دُر گران

دستی بالا می رود و همین طوری روی صورت زنی پیر و میانسال می نشیند. جرمش دستفروشی است و تاوان کسب روزی حلال. صاحب قدرت و زننده سیلی هم به نوعی هم قشر و هم طبقه پیر زن است. خود این نکته را به خوبی می داند و هیچ نمی تواند کتمانش کند. فقط تنها اختلافشان در شلوار و پیراهن نارنجی است. این دارد و آن نه. هیچ کس دلیل دستفروشی پیرزن را نپرسید و از صورت مسئله به راحتی عبور کرد. ما را چه شده است؟ انگار طبقه کارگری و مفلسین روزگار به جان هم افتاده اند. مسئولین و مرئوسین بیکاری داد می زند. طوفان به راه می اندازد. فریاد می کند. می دَرَد. ارزش ها را می خورد. رحم و عطوفت و مهربانی را می بلعد. و...

***

با دیدن صحنه درگیری به ناگاه یاد شیخ سعید افتادم. خیال تان به دور و درازها نرود. شیخ سعید نه عارف است و نه عالم بنام. بنده ای است شبیه من و تو. اتفاقا نقطه مشترک این ماجرا با شیخ سعید در این است که شیخ هم کارگر شهرداری بود. الحمدا... این روزها بازنشسته است و لقمه ای حلال صرف می کند. گویند روزی کلنگی به شیخ می دهند و به او فرمان می رانند که با چند کارگر خانه ای را بکوبند. شیخ همین که کلنگی به دیوار می زند؛ پیرزنی را می بیند که با گریه و زاری به همراه دو پسر بچه ای معصوم از خانه بیرون می آید. درست همان لحظه از خودش بدش می آید و حس همذات پنداری اش گل می کند. کلنگ را بر زمین می اندازد و می گوید: «انصاف نیست. اخراجم کنند اشکالی ندارد. دنبال رزق حلالم.»

آری... معرفت دُر گرانی است که به هر کس ندهند/ پر طاووس قشنگ است و به کرکس ندهند

فاصله


اپیزود اول


ننه معصومه میگه سه سال بود که نامزد کرده بودم. تو این مدت یه بار دل سیر باباتون رو نگا نکرده بودم. یادمه یه روز که با مادر بزرگم به حموم رفته بودم بعد بیرون اومدن جلوی در حموم منتظر مادر بزرگ ایستاده ام. ناگهان از نبش یه دیواری دو سه تا صدای سوت شنیدم. بعد چندین بار تکرار این صحنه بلاخره سمت این صدا برگشتم و دیدم که پدرتون داره منو صدا میزنه. با اشاره ازش پرسیدم که چی میخوای بگی؟ همین لحظه یه چیزی به سمت من پرت کرد. خم شدم و برداشتمش. دیدم یه اسکناس 5 شاهی رو به پارچه بسته. پول رو برداشتم. یه لبخندی زد و قبل اینکه مادربزرگ از در حموم بیرون بیاد زود خودش رو گم و گور کرد.


اپیزود دوم


بزرگان تو خونه نشستن و منتظرن تا داماد هم یه چیزی بگه. داماد سکوت رو میشکونه: «عزیزان، پدر و مادر دختر... من نه اینجا اومدم که درباره روز عروسی مون باهاتون حرف بزنم. اینا همش بهونه بود که شما رو تو مجلسی جمع کنم و یه چیز خیلی خیلی مهمی رو باهاتون در میان بذارم. حتما می پرسین که این چیه که از عروسی هم مهم تره؟ حالا عرض می کنم خدمتتون.» بعد داماد دستش رو تو جیبش می کنه و یه گوشی درمیاره و بعد یکی دو ثانیه ای انگولک آن یه فیلم ضبط شده ای رو جلوی پدر دختر می ذاره و ازشون خواهش می کنه که بعد دیدنشون دست به دستش کنن. دوباره مجلس رو سکوت عمیقی احاطه می کنه...

آب در قاب هنر

موضوع بحران آب دقیقا چه زمانی، از چه سالی و از کجا شروع شده است؟ آیا برای یافتن پاسخ این سوال می توان اندکی به حل مشکلات بی آبی کمکی کرد که جواب قطع الیقین منفی است.

اوایل قرن بیستم بود که مارک تواین نویسنده و طنزپرداز فرانسوی در خصوص آب و آینده این نعمت گرانقدر تلنگری به جامعه بشریت زد. وی اظهار کرد که: «آب موضوعی است برای جنگیدن. » خیلی ها در آن زمان پیام مطلب را نگرفتند و اگر هم گرفتند تعدادشان خیلی انگشت شمار بود. همین تعداد انگشت شمارها برای فرار از جنگ و همچنین برای عملی کردن جمله معروف «دنیا جایی است برای زندگی » اقداماتی انجام دادند. به واقع متضرران کسانی بودند که آینده ای برایشان متصور نشده بود.

همین جمله مارک تواین کافی بود تا بر سند ادای دیِن ادبیات در خصوص آب امضایی نقش بندد. اما جا داشت که در این خصوص حتی رمان ها و داستان هایی هم نوشته می شد تا سند همکاری آب و ادبیات همچنان بسته یا فعالیتش رنگ نمی باخت.

جرج میلر استرالیایی را نیز یکی از پیشگامان امضاکنندگان سند همکاری هنر و موضوع آب و بحران آن باید دانست. میلر در زمینه سینما یکی از کارهای شاهکار خود را در سال 2014 روی پرده سینما برد و باعث بهت و حیرت تماشاگران شد.

این کارگردان سینما بخش اعظمی از مشهور و معروفیت خود را مدیون ساخت سری فیلم های «مکس دیوانه » است. میلر بعد از ساخت چندین قسمت از سری مکس دیوانه دست به تجربه بزرگی زد. پروژه عظیم فیلم «مکس دیوانه، جاده خشم Mad Max: Fury Road »  بلاخره در نوامبر 2013 مرحله فیلمبرداری خود را به پایان رساند. اوایل ماه اوت سال 2015 بود که مراسم فرش قرمز اکران جهانی این فیلم در تئاتر چینی تی سی ال برگزار شد. تاریخ سینما خود به جرات مدعی بود که این فیلم یکی از بهترین فیلم های اکشن سینماست. هشتاد و هشتمین مراسم اسکار خود گویای این مطلب بود. جایی که مد مکس، جاده خشم با نامزدی در ۱۰ رشته پس از فیلم «بازگشته» جایگاه دوم را از آن خود کرد.

گوشه هایی از جهانی که با پایان ذخایر معدنی و منابع طبیعی همچون آب روبرو است در این فیلم به تصویر کشیده شده است.

کل داستان فیلم در آینده اتفاق می اُفتد. سکانس های آغازین فیلم درباره نابودی زندگی روی کره زمین است. ابتدا محوریت جنگ ها با نفت است و بعد اتمام بنزین و سپس پایان آب و مصداق بارز آیه «آیا آبی را که می نوشید دیده اید؟ » (واقعه آیه 68) که آن زمان معنا و مفهوم جدیدی از خود به بشریت و جهان القا خواهد کرد؛ و در نهایت منفجر شدن بمب و نابود شدن جهان.

اضمحلال منابع طبیعی یعنی پایان زندگی، آغاز نبردی برای زنده ماندن، شروع رقابتی نابرابر برای یافتن امید و صد البته سقوط صفات انسانی و ...

زبون فقر

محسن پرستاری
هیچ وقت نتونستم تو لغت نامه خودم یه تعریف جامع و کلی درباره کلمه «تصویر نایاب» پیدا کنم که منظور از کلمه تصویر نایاب چیه؟ به کدوم از تصاویرها چنین واژه ای اطلاق میشه؟
هر کدوم از ما یه تعریفی از این واژه داریم. بعضی ها معتقدند که عکس نایاب یعنی سرک کشیدن به زندگی شخصی فلان بازیگر، چهره معروف، مشهور و سرشناس... و در کل کِش رفتن اون عکسها که بلاخره یه زمانی رسانه ای میشن.
اما عده ای هم بر این باورند که عکاس ها و تصویربردارها از چند هزار فریم یه صحنه ای رو خلق می کنن که خودشون هم تو کَفِشون می مونن. به صحنه خلق شده اصطلاحا تصویر نایاب میگن.
دسته سوم نظرشون اینه که «تصویر نایاب» مجموعه تصاویرهایی است که نه فیلمش دست ماست و نه تصویرش. بلکه این تصاویرها در بخشی به نام مغز انسان ثبت و ضبط میشه. اگه بخواهیم این تصاویر رو به کسی نشون بدیم فوقش میتونیم با یکی دو جمله اَلکَن و ناقص اونو تعریف کنیم. چرا که هیچ وقت نمی تونیم حق چنین تصاویرها رو که بر مغزمون حک شده، ادا کنیم.
پرونده تعاریف مون البته که اینجا بسته نمیشه. معلومه که اینا تعاریف رایجی هستن که در جامعه بیشتر کاربرد داره والا اگه بخواییم به تک تک تعریف ها وقت بذاریم که از هدف و مقصود منحرف میشیم.
حالا اگه قرار باشه بهم بگن که نظرت به کدوم یک از تعاریف ها نزدیکتره بی شک آخرین تعریف رایج جامعه رو به بقیه تعریف ها ترجیح میدم.


***
دیروز درست همین اتفاق برام افتاد. یه عکس نایاب دیگه ای حک شد رو مغزم. با اینکه خوب میدونم حتی اگه بخوام هم نمیتونم اون تصویر رو براتون تعریف کنم تا حقش رو ادا کرده باشم.
یه مرد بی زبان که تمام دارایی اش یه ارابه، ضبط و بلندگو بود داشت از خدا طلب روزی حلال رو میکرد تا اگه شده شب یه چِندِر غازی به خونه ببره. تو این مملکتی که ماشاا... هر یکی دو ماه یه آمار اختلاسی رو میشه و از طرفی رقم اختلاسها دیگه داره به سقف آسمون میچسبه؛ قراره مردی که دنیاش پر است از تصاویر بی صدا، صدای یه نفر دیگه ای رو ضبط کنه که خریداران اجناسش بفهمن که مبغلش چنده؟ اجناسش هم که چیزی نبود جز نمک. اگه رو هم تموم نَمَکاش رو میخریدی سرهم ۲۰ هزار تومن هم نمی ارزید.
این روزا دنیا چه بی نمک شده... «فقر زبون دیگه ای داره که ما نمی فهمیم.»

مشکین سلام 

مشکل چیست و از کجاست؟

این مطلب در شماره 3 صدای آب چاپ شده است

بعد از اینکه از نزدیک مشکلات و معضلات آب با جان دلم خو گرفت و در نتیجه با کلمات بحران، خشکسالی و بی‌آبی آشنا شدم یک جورایی در این عصر فناوری اطلاعات و با کمک از شبکه‌های مجازی آن هم از نوع تلگرام یک کانالی با موضوع آب، بحران و خشکسالی را راه‌اندازی کردم. احساس بر این بود که حرکت، آغاز راهی است در راستای تکلیفی که بر گردنم نهاد شده است. گویند برداشتن قدم اول خیلی سخت است اما اگر قدم خوش یمن باشد چطور؟ به محض انتشار دومین شماره نشریه صدای آب قدم اول که خیلی هم خوش یمن بود؛ برداشته شد. با توجه به اینکه با اهالی رسانه، مطبوعات و خبر طوری گره خورده بودم و یکی از رسالت اصلی اهالی رسانه را در آگاهی و اطلاع‌رسانی به جامعه می‌دانستم (که بی‌شک همین است و همین نیز خواهد بود) دست به این کار زدم. هر از گاهی به خود بالیده و از سر این بالندگی با خود چنین نجوا می‌کردم: «کاری که الان انجام میدم کمتر از کار دهقان فداکار نیس. چرا که دهقان عزیز یه قطار رو نجات داد و من حداقل می‌تونم منطقه یا شهری را از این بحران خلاصشون کرده و نجاتشوتن بدم» توی آسمان‌ها داشتم سیر می‌کردم. بعد از یکی دو هفته‌ای فعالیت در این کانال، به کله‌ام زد تا یه سایتی را هم راه‌اندازی کنم. تب فعالیت در شبکه‌های مجازی داغم کرده بود و همین امر باعث شده بود که حیطه فعالیتم را گسترش بدهم. حالا فکر راه‌اندازی سایت تو مخ‌ام بود. اما کو امکانات و پول و ... برای راه اندازی یک سایت. با توجه به نبود امکانات قناعت کرده و وبلاگی را راه انداختیم. بزن و بکوب شروع شد. هر روز مرور مطبوعات و انعکاس مطالب روزنامه‌ها در رابطه با آب یکی از کارهایم بود. بررسی اخبار تمامی استان‌ها ، بررسی سایت‌های خبری، طرح‌ها و معرفی کتاب‌هایی در رابطه با آب ... که جای خودش را داشت.

ذوق و شوق عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته بود. وبلاگی به راه انداخته بودیم که یک مرجعی کاملی برای کسانی که می‌خواستند در این رابطه اطلاعاتی کسب کنند.

همین طور که کار جلوتر می‌رفت طرح‌ها و ایده‌های زیادی به سرم می‌زد اما مجبور می‌‌‌شدم برای عملیاتی کردن‌شان کمی دست نگه دارم. چرا که سد بزرگی همچون نبود امکانات مادی جلوی راهم سبز می‌شد و گاهی هم توانم را به تحلیل می‌برد.

خلاصه بعد از سه چهار ماه فعالیت بی‌شائبه کم‌کم دستم به کار نمی‌رفت. از یک طرف نبود امکانات و از طرفی دیگر مسئله آمار بازدید‌کنندگان. این نکته دومی که کلا رمقی برای ادامه فعالیتم نگذاشته بود. چرا که گویند: «مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.» همین که تلگرام را باز کرده و زود روی کانال می‌رفتم متوجه می‌شدم که نه تنها به تعداد اعضای کانال اضافه نشده که هیچ متاسفانه اعضای جذب شده هم یکی پس از دیگری ترک‌مان کرده است. اتفاقا وبلاگ نیز از این قاعده مستثنی نبود. هر روز صفحه بروز شده را که باز می‌شد؛ آمار و تعداد بازدید‌کنندگان با عدد زهر‌آگینش نیش‌ام می‌زد. چند بار تو این موقعیت‌ها به خودم گفتم«که ای بابا ولش کن مگه فقط تو مسئولی؟» اما باز نمی‌توانستم دست از کار بکشم. دنبال علت و مشکلات و حتی راهکارهایی برای پرمخاطب کردن کانال و وبلاگ می‌گشتم تا اینکه مجبور شدم از دوستان مطبوعاتی و رسانه در هیمن راستا کمک بگیرم. یکی دو نفر ازدوستان مطبوعاتی اتفاقا با آغوش باز ازم استقبال کرده و راهکارهایی ارائه کردند. اما باز نشد که نشد. تا اینکه روزی پیش یکی از دوستان نیز این مسئله را طرح کردم و جواب قابل قبولی شنیدم. دوستم برگشت و گفت: اولا برا کار فرهنگی باید خرج کنی تا به اهدافت برسی. نمیشه همین طوری و اونم در عرض یکی دو ماه بخوای به مطلوب‌ترین نقطه هدفت برسی. باید تو این عرصه صبر بیشتری داشته باشی.» اما نکته جالب‌ترش این بود: «ما خیلی وقتا جدی نیستیم؛ نمی‌دونم مشکل از کجاس؟ تو با سه چهار ماه فعالیت تو تلگرام نتوستی 150 نفر رو جذبش کنی اما من می‌تونم در عرض یه هفته دو برابر این تعداد رو جذب کنم. بعدا برو ببین مشکل از کجاس!» بعدا با قیافه‌ای مطمئن برگشت و بهم گفت: «شک داری؟ امتحان می‌کنیم؟» خلاصه همین شد که بنده خدا می‌گفت. دوستم بعد از یک هفته فعالیت در شبکه‌های مجازی و راه اندازی کانالی با موضوع جک رکورد را زد. جذب بیش از 550 نفر!!!

واقعا مشکل از کجاست؟

روحانی هم روحانی است

محسن پرستاری

- من که تو انتخابات آینده ریاست جمهوری محاله دیگه به روحانی رای بدم

: میشه بپرسم چرا؟

- میشه منم بپرسم که آیا فهمت از اسلام نسبت به آقای شجونی بیشتره؟

: من که چنین ادعای نکردم... اصلا چه ربطی داشت به سوالم

- خب همینه دیگه. تو که از اسلام چیزی سرت نمیشه چرا می خوای علتش رو بپرسی؟

: برادر! چرا مغلطه می کنی

- من فقط سوال پرسیدم و تو هم گفتی که نه. این کجاش مغلطه اس؟

: من یکی چیزی حالیم نشد

- اقا مسئله دو دو تا چهار تاس

: یعنی چی؟

- ببین برادر! آقای شجونی از دین و اسلام خیلی حالیشه. ما هم نسبت به این اقا چیزی از اسلام نمی دونیم. خب شجونی میگه که «بشکنه دستی که به روحانی رای بده» حتما یه چیزی می دونه که اینو گفته. حتما همین که به روحانی رای بدی و بیای بیرون دستت میشکنه.

: این حرفا چیه که می زنی... یعنی چه؟ اگه شجونی یه شخص روحانیه و از دین و اسلام زیاد می دونه خب اونی که قراره بهش رای ندی هم خودش روحانیه.

- عجب !!

: کجاش عجیبه؟

- هیچ بهش فک نکرده بودم

: به چی؟

- به اینکه خود آقای روحانی هم روحانی هستش

: حالا چی کار می کنی؟ رای میدی یا نه؟

- موندم والا ... بذار روش فک کنم... 

مشکین سلام 

از کیمیای دختر ایرانی تا کیمیای bbc

1. کیمیا سریالی است جنجالی که این روزها راس ساعت 30/21 روی کانال و شبکه دو سیما می نشیند و مخاطبانش را به خود فرا می خواند. دموهای قبل از پخش این سریال که یادتان است؟ تیزری با عناوین بلندترین سریال ایرانی با 110 قسمت، با شرکت 300 بازیگر، حضور چهرهای محبوب سینما من جمله رضا کیانیان، نیکی کریمی و ...

از گاف ها و سوتی های این سریال بگذریم که قصه درازی دارد و الغرض هدف نگارنده متن بر این نیست که موشکافانه و ذربین به دست همه گاف ها و سوتی های این سریال را نقش بر آب کند.

دختری به نام کیمیا نقش پر رنگی در این سریال دارد و بی شک می توان گفت که (چنانچه از نام سریال برمی آید) سریال بر محور کیمیا می چرخد. از جواد افشار، کارگردان این سریال گرفته تا تهیه کننده و نویسنده  می توان گفت که هدفی بغیر از  پر رنگ کردن نقش زنان در انقلاب ، جنگ و حتی سرنوشت این مملکت چیز دیگری نیست. دختری که سر سودایی دارد و بدور از پدر (که خود نظامی است) بر علیه حکومت شاهنشاهی اقداماتی انجام می دهد. گاه مرز خانواده را می شکند و برای تاثیرگذاری در جامعه با دیکته کردن نقش زنانه اش دست به ریسک ها و کارهای بزرگی می زند. کتاب می خواند، اعلامیه پخش می کند، شاگرد نمونه مدرسه می شود و گاهی هم نقش مادر خانواده را ایفا می کند ...

کاری نداریم به اینکه سریال کیمیا تا چه حد توانسته به نقش و حضور زنان در انقلاب و جنگ اشاره کرده و حق مطلب را ادا کند؛ اما سوال اینجاست که آیا بنظر نمی رسد این پروژه عظیم بلحاظ تاثیرگذاری بر مخاطب و به قول اهالی سینما «خوب از آب در آمدن کار» و همچنین به لحاظ اهمیت موضوع، کارگردان بزرگی را می طلبد؟آیا زمان آن فرا نرسیده که برای ارایه تصویری جدیداز نقش زنان در جامعه باید دست به دامان کارگردان های مطرح و کارساز سینما و تلویزیون شد؟ 

2. شبکه خبری بی بی سی این روزها دقیقا انگشت خود را روی نقش زن گذاشته و به خوبی روی این مسئله مانور می دهد. برنامه هایی ویژه ای از جمله 100 زن، سی زن موفق زیر سی سال، تاریخ حضور زنان در رسانه های ورزشی و مجموعه عکس هایی از تبعیض جنسیتی و ...

الگوی جدیدی برای زن تعریف می کند. از زنان تاثیرگذار می گوید و در زیر لایه پنهانی به برند سازی چنین الگوهای زنانه مشغول می شود.

الگوهایی که هیچ رنگ و بوی از فرهنگ ایرانی ندارد. خواه حتی خود زنان معرفی شده در این شبکه، ایرانی باشند اما نمی توان از سبک زندگی شان آن هم در بستر فرهنگی غربی چشم پوشی کرد.

زن در این شبکه با توجه به اهداف از پیش تعیین شده تعریفی دیگر دارد؛ تعریفی که کلی با فرهنگی ایرانی مغایرت داشته و خواهد داشت.

3. بهاره رهنما تازگی ها در اینستاگرامش چالشی را آغاز کرد و نوشت:

«ایرانی بودن یا مسلمان بودن به معنای تروریسم بودن نیست. ما به مردم دنیا با گل و لبخند این پیام را خواهیم داد...

چالش دعوت از سه دوست برای عکس با هر شعار ضد تروریسم و اعلام ایرانی بودنمان.»

ماجرا کمی جالب بنظر می رسد. آیا هیچ دقت کرده ایم که این روزها رسانه ها بیشتر روی زن مانور می دهند؟ آیا جای سوال نیست که این سه اتفاق می تواند زنجیر وار به یکدیگر ربط داشته باشند؟ کاری نداریم به این که این روزها کدام رسانه پیشتاز چنین مسائل اند ؟ اما می توان پرسید که آیا در مقابل جنگ نرم رسانه های غربی ما چقدر توانستیم عرض اندامی کرده و میدان داری کنیم؟ آیا سریال کیمیا در این نبرد و با این ساختار  می تواند آبروداری کرده و در معرفی زن و الگوهایش موفق باشد؟ چرا باید برای ساخت چنین سریالی آن هم با موضوع زن همیشه نگاه کمیت را فدای کیفیت کنیم؟ ساخت سریال 110 قسمتی و با حضور 300 بازیگر چه تاثیری برای ارایه الگوی زن ایرانی برای مخاطب خواهد داشت در حالی که می توان با تکیه بر ساختار و تیم قوی در 10 قسمت و با10 بازیگر سریالی  ساخت که کیفیت هیچ وقت قربانی کمیت نشود. زن در اسلام مسئله ای نیست که به این سادگی ها از آن گذشت و با ساخت سریال های سفارشی بتوان حق زن را ادا نمود. باشد که رسانه ملی ما بتواند برای معرفی و ارائه تصویری جدید از زن اسلامی چالش بزرگی را آغاز کند و این چالش را فقط به ساخت سریال های دست چندمی ختم نکند. 

ساوالان خبر

تابناک

مشکین سلام

تمدن غالب و مغلوب

بغضهای خفته دوباره بیدار شد. نقطه حساسی که باید هیچ وقت تحریک نمی‌شد متاسفانه با برنامه فیتیله گزیده شد. سیل خبرها شبکه مجازی تلگرام  را به تسخیر خود درآورد. کانال‌ها و گروه‌ها این بار میتیگ‌های جالبی داشت. بحث‌ها و تفسیرها هم نیز دنبال روی هر خبری. تفسیرهایی که گاهی به عوض آن که آتش زیر خاکستر را خاموش کند ممکن بود جرقه‌ای باشد بر باروت و دینامیت. بیانیه‌ها و محکومیت‌ها یکی پس از دیگری به سان سیل ویرانگر بر پیکره تلگرام می‌ریخت. بیچاره تلگرامی که سرنوشتی نامشخص داشت. گاه فیلتر و گاه شبکه مجازی مجوز‌دار. یکی مدعی می‌شد که ترک زبان‌ها ظرفیت شوخی ندارد اما غافل از اینکه برای فهماندن و تغییر نگرش چنین افکاری نمی‌شد به دو سه نفر اکتفا کرد. چرا که طنز و لودگی در نظر این آقا هیچ مرزی نداشت. توهین و مسخره که شاخ و دم ندارد. فرقی هم نمی‌کند که ترک زبان باشی یا لرد و کرد و ... این عمل فی‌النفسه کاری است بدور از شان انسانیت. سرزمین پهناور ایران به همان اندازه که در سریال دوران کهن کمال تبریزی ( پخش سال 92 و از شبکه 3) که به قوم جسور بختیاری تاخت؛ ناراحت است. برای این سرزمین همه قوم‌ها و اقوام یکی است. مگر نه اینکه برای بالا نگه داشتن پرچم ایران در هشت سال جنگ و دفاع مقدس همه اقوام دست به دست هم هم‌پیمان شدند و در مقابل دشمن سینه سپر کردند! حال چه پیش آمده است که فرق مسواک را هم نمی‌دانیم؟

برای رسانه مردمی همچون صدا و سیمای به قول کمال‌الدین پیرموذن " صدا و سیمای میلی " بعید بود که با ذربین به سانسور خبرها رود و چنین سوتی گنده‌ای از دیدش در پنهان بماند. صدا و سیمایی که این روزها خیلی از صدای بزرگان کشور را در آورده است.

از همه اینها که بگذریم در متن این جریان دو نکته‌ای مهم سخت عذاب‌آور بود. معادله‌ای که توان حل کردنش از همه سلب شده بود. نخست آن که محمد مسلمی کارگردان برنامه فیتیله با آذری بودنش دست به چنین برنامه‌ای ناخوشایندی می‌زند! انگار میوه از درون خود پوسیده می‌شود.

 پس از این ماجرا بود که محمد‌رضا جعفری جلوه مدیر شبکه دو طی نامه‌ای جداگانه مدیر گروه کودک و نوجوان و مدیر پخش این شبکه را توبیخ و جانشین مدیر پخش و مسئول نظارت نهایی برنامه‌های شبکه را از مسئولیت خود برکنار کرد. کاش می شد به این مدیر شبکه بگویم که: «واقعا خجالت نمی‌کشید! به فرض اگر این اتفاق در کشور دیگری همچون ژاپن و کره می‌افتاد آیا تولید‌کنندگان برنامه اخراج می‌شدند یا اینکه خودشان استعفا می‌دادند؟ آقای جعفری از شما بعید بود. شما که ماشاا... در مشروح اخبار شبکه دو  شبیه این ماجرا را خیلی کم هم نشنیدید! 

نکته دیگر واکنش منصور حقیقت‌پور نماینده اردبیل، نیر، نمین و سرعین در مجلس شورای اسلامی است. جایی که وی مدعی می‌شود که: «اجازه اهانت به آذری‌ها و ترک زبان‌های عزیز را به هیچکس نخواهم داد.» همین نماینده درست یک سال پیش بود طی مصاحبه‌ای اعلام کرده بود: «ما ترک نیستیم بلکه به زبان ترکی صحبت می‌کنیم.» وی حتی در ادامه گفته بود «زبانی تحت عنوان زبان آذری نداریم ما گویش آذری داریم و از قدیم هم زبانی تحت عنوان زبان آذری وجود نداشت.»

واقعا این تضادها ما را اذیت نمی‌دهد؟ اینجاست که یاد جمله معروف ویل دورانت می‌افتم. آنجایی که می‌نویسد: «هیچ تمدنی از بیرون غالب نخواهد شد مگر آنکه از درون غالب شود.» 

مشکین سلام 

نجات پترس‌وار آب

 

"بابا آب داد." اولین درس و مشق روزهای نه چندان دور ماست. روایتی شیرین از سالهای اول ابتدایی و همراه با حس عجیبی بنام نوستالژی. هنوز یادم هست که چطور جلوی تخته، روبروی معلم تنمان می‌لرزید که مبادا عاجز مانده و نتوانیم در مقابل سوال" آب چند بخش است؟" جوابی پیدا کنیم. آبی که همیشه یک بخش داشت و بی‌شک از این به بعد نیز یک بخش خواهد داشت.یادآوری این نکته هم (یک بخش بودن آب) ضروری بنظر می‌رسد چرا که آب همین طوری مایه حیات نشده است. چه کتک‌هایی بخاطر غلط نوشتن و درست تلفظ نکردنش خوردیم، گوارای وجودمان.

بعدها سوادمان سیر صعودی که بخود گرفت و به کلاس سوم ابتدایی رسید با قهرمانی بنام پترس آشنا شدیم. ابر مردی! که به نجات سد می‌رفت. حال بماند که ضریب هوشی پتروس چند بود و آیا معما فقط یک راه حل داشت؟ و شکی هم در این نیست که اگر قهرمان داستان از نسل امروزی بود و در دنیای دیجیتال و عصر ارتباطات سیر و سلوک می‌کرد؛ این معما قطعا راه کارهای زیادی داشت. البته خدا به داد هم روستایی این آقا پترس رسید که گوشی و موبایل آن هم از جنس اندرویدش هنوز کشف و ضبط نشده بود! والا پترس بود و عکس‌های سلفی از سد سوراخ شده با متن‌هایی از جمله: «منو سد سوراخ شده، همین الان یهویی و ...»اما بهرحال نباید از اصل و متن کار پترس که هدفی جز کمک به سد و آب نداشت؛غافل نماند.

شاید آن زمان پترس می‌توانست با یک انگشت به کمک این نعمت لایزال الهی یعنی آب و از طرفیدیگر روستا و اهالی‌اش را از برخورد با بلایایی در امان نگه می‌داشت؛ اما پتروس این روزگار حتی با تمام انگشت و سر و کله‌اش هم که شده یک تنه نمی‌تواند در مقابل این همه بحران بی آبی و خشکسالی چاره‌ای بیندیشد. با اندک مطالعه‌ای درباره آمار و ارقام این فاجعه قرن به تصدیق این عبارت خواهیم پرداخت.

ایران با بهره برداری از 97 درصد آب‌های سطحی خود عملا تمام رودخانه‌های خود را خشک کرده و دیگر آبی در طبیعت باقی نمانده است. این موضوع به معنای آن است که اگر بههمین منوال ادامه دهیم حدود 70 درصد ایرانیان یعنی جمعیتی معادل 50 میلیون نفر برای زنده ماندن ناچار به مهاجرت از کشور هستند. در حال حاضر 70 درصد جمعیت کشور با سرانه زیر 900 متر مکعب در سال زندگی می‌کنند و این از نظر استانداردهای جهانی یعنی رخدادی با فاجعه بزرگ.

مطابق با استانداردهای جهانی در صد بهره‌ برداری از آب سطحی نباید بیشتر از 40 درصد باشد. این درحالی است که بیشتر کشورهای پیشرفته حد ایده آل بهره برداری برای حفظ منابع آبی خود را لحاظ کرده‌اند که حداکثر 25 درصد برداشت داشت.

تنها دو کشور ایران و مصر در جهان‌اند که با بهره برداری بی رویه از منابع آب‌های سطحی در معرض بحران جدی قرار گرفته‌اند و آن دو کشور ایران و مصر است. این در شرایطی است که میزان بهره برداری از آب‌های سطحی در مصر به 46 درصد و در ایران با اختلاف فاحش به 97 درصد رسیده است. کافی است برای درک عمق فاجعه نگاهی به عملکرد برخی از کشورهای جهان بیندازیم. ژاپن 19 درصد، امریکا 21 درصد، چین 29 درصد، هند 33 درصد، و در کشوری مانند اسپانیا که از لحاظ اقلیم و ویژگی‌های جغرافیایی به ایران شباهت دارد تنها 25 درصد.این موضوع به این معنی است که حتی در صورت بارش ایده‌آل و نفوذ آب به زیر زمین، جایی برای ذخیره آن وجود ندارد.، در نتیجه آب در سطح خاک جاری شده و تبخیر می‌شود. همچنین این موضوع شورتر شدن خاک و از دست رفتن حاصلخیزی آن را به دنبال خواهد داشته است.

در شرایط فعلی برای نجات کشور از بحران خشکسالی نیازمند اقدامات فوری هستیم. برای اینکه بتوانیم ظرف 5 تا 6 سال آینده به حالت نرمال برسیم باید سطح برداشت آب از منابع‌مان را به نصف برسانیم و کار را از همین امروز شروع کنیم.

تابناك

دهه ی نوستالژیک

روز پنجشنبه 7 آذر ساعت 15 بود که زمان برایم به مدت 80 دقیقه به عقب برگشت. انگار چیزی مثل اکسیر یا معجون زمان که در فیلم ها می نوشند و زمان را به عقب تر می برند؛ من نیز دچار چنین حالتی شده بودم.

11 مرد در یک طرف و 11 بازیکن اسطوره در طرف دیگر که با هم در مجموع 22 بازیکن می شد، یکی از مسبب اصلی " سفر به گذشته " بود.

دهه 90 میلادی همان دهه ی 70 ما . زمان اوج تیم فوتیال آث میلان بود.

زمانی که ده ، دوازده سالم بود. چه دنیای عجیبی ساخته بودم برای خودم. دنیایی که بعد از آن به ندرت تکرار شد و داغ حسرت آن روزها همچنان برایم به دل مانده ...

عجیب به نظر می رسید و یا شاید برای کسانی دنیای خنده داری بود اما این دنیا برایم عجیب نبود و برعکس ، همیشه بر این باور بودم که می شود و می توان حتی برای رسیدن به خدا همه چیز را بهانه کرد. گاهی می توان ورزش را بهانه کرد. فوتبال را و حتی تیمی مثل میلان را ...

هنوز هم به خوبی یادم هست هر هفته شنبه ها و یکشنبه ها که قرار بود آث میلان بازی کند قبل از بازی 2 رکعت نمازی برای سلامتی تیم میلان ادا کرده و از خداوند بزرگ طلب موفقیت این تیم را می کردم.

چه خاطرات خوبی با این تیم برایم در صحنه ی روزگار ثبت شده است . با بردهای شیرین اش خندیده ام و با باخت هایش گریه.

از تک تک بازیکنانش گرفته تا مربیانش .از همه و همه ی دست اندرکاران این تیم تصویری در ذهنم حک کرده ام. از باره سی گرفته تا کاپیتان مالدینی ( به قول گزارشگر خوب آن دوران؛ شفیعی )... از گتوزو تا سیدورف و ...

هر وقت به مرور این دهه که می پردازم باور می کنم که می شود و می توان دنیایی خوب و عالی برای خود ساخت. این خود ما هستیم که دنیای خویش را می سازیم. پس چه زیباست که دنیای مان را بهتر بسازیم . حتی بهانه ی مان اگر تیمی از جنس فوتبال باشد.


این قدر دائی را نکوبید

( مطلبی که در همشهری جوان چاپ شد اما متاسفانه با سانسور. همشهری جوان ش 429 شنبه 27 مهر)

در خصوص دو شماره ی اخرتان (426-427) که در شماره ی 426 با مطلب " قاعده تصادف " از احسان رضایی که اندکی به علی دائی تاخته بودید و حق را به حق دار نداده بودید و در شماره ی بعدی هم تیتری به عنوان " افشاگر 3 "  از مهدی شادمانی که کمی از این اسطوره ی فوتبال دفاع کرده بودید ، خواستم نکاتی را اضافه کنم.

یادم هست وقتی در جام جهانی 2006 همه علی دائی را به باد نقد گرفتند و سخت علی دائی را کوبیدند و گفتند که دوره ی این آقا به پایان رسیده  ( حتی اگر اشتباه نکنم شما هم آن وقت ها عکس روی جلدتان را اعلامیه ی ترحیمش را زده بودید) دوباره علی دائی خودش را اثبات کرد. بازی های درخشانی در لیگ برتر از خودش به معرض نمایش گذاشت هیچ، حتی تیم سایپا را به مقام قهرمانی رساند. نقادهای که نقدشان کرده بودند انتظار چنین عملکردی را از  آقای دائی نداشتند. آنجا که فردوسی پور در برنامه ی نود گفت : " هر وقت دائی را نقد کرده اند و سخت به او تاخته اند دوباره دائی به پا خواسته و روی دو پای خود ایستاده و بعد جواب همه ی نقدها را داده  است" . آن وقت بود که دانستند علی دائی را پایانی نیست.

وقتی تیم ملی ایران در ورزشگاه آزادی مقابل عربستان باخت و کار برای صعود به جام جهانی 2010 سخت تر شد همه ی فوتبالی های این مرز و بوم کمر همت بستند و تیغ تیز نقد را در دست گرفتند و به علی دائی تاختند. چقدر دلم به حال این اسطوره سوخت. حتی کسانی که به قول خود دائی " با شورت ورزشی عکسی نداشتند" سخت عرصه را برایش تنگ کردند. با خود گفتم " آری افتاده را توان زد". صحبت های اکثر کارشناسان فوتبال را شنیده بودم. بجز آقای حاج رضائی.

نود آن هفته رضائی میهمان برنامه بود و نظرش شنیدنی . یک دفاع جانانه ازعلی دائی کرد. آنجا معلوم شد که " قدر زر ، زرگر شناسد قدر گوهر گوهری" . به غیر از حاج رضایی و تعداد انگشت شماری از اهالی فوتبال در آن زمان همه از پشت به دائی خنجر می زدند.

این مثال ها و مثالهایی زیادی که می توانستم بیاروم همه نشان از این است که قدر علی دائی را آنهایی دانسته و می دانند که این فوتبالیست محبوب اردبیلی را شناخته باشند.

دائی در فوتبال این مملکت خودش را به کرات اثبات کرده است و این نکته بر هیچ کس پوشیده نیست. در خارج از میدان مستطیل سبز نیز در رفتار و کردار خود همین طور بوده و هست. آیا می توان کتمانش شد؟ از کارهای خیرانه گرفته تا کمک به مستمندان.

دائی از معدود بازیکنان فوتبال ایران است که بارها امتحان پس داده است. چه در زمین بازی و چه در خارج از زمین سبزش.

آری دائی عصبانی می شود و زود از کوره در می رود اما آیا بعد از دلیل عصبانی شدنش این حق را به این مربی داده ایم؟ دائی یکبار هم نشده که بی خود و بی جهت عصبانی شود. آنجایی که خواسته از خویش دفاع کند و نه تنها حق خود بلکه حق فوتبال این کشور را بنا به فرموده ی مولای متقیان " از دهان شیر " درآورد عصبانی شده است. دفاع کردن از خود و گرفتن حق خویش را هرگز نباید به پای عصبانیت نوشت .

دائی بزرگ فوتبال ایران است. نگذاریم دستهایی برای تخریب کردنش همت گمارند. فوتبال این مرز و بوم را در جهان با علی دائی شناخته اند ، نگذاریم با دستهای خودمان چهره ی جهانی مان را مخدوش کنیم. چرا در این مملکت به داشته هایمان نباید افتخار کرد؟سخن زیاد است و مجال اندک.

اما در آخر از شما سوالی می پرسم که جوابش را قرار نیست بدهید. خودتان قاضی وجدانتان باشید. اگر علی دائی در کشورهای عربی به چنین افتخاراتی دست پیدا می کرد چه می کردند؟ زیاد دورنشویم همین در گوشمان، کشورهای عربی. از فوتبال اروپا حرفی نمی زنم . همین عرب هایی که زیاد ازشان خوشمان نمی آید. ما چه کردیم برای علی دائی و امثال دائی ها ...؟

قدر داشته هایمان را بدانیم دوستان عزیز.

چه کسی فوتبال استان را کشت؟

مهر اردبیل شنبه ۱۳ مهر ماه ۹۲

 

برنامه پربینندهٔ ۹۰ این هفته سراغ ما را می‌گرفت. سراغ استان اردبیل. که بداند فوتبال این خطه چه حرفی‌هایی برای گفتن دارد؟ حال و هوایی فوتبال در این منطقه از ایران چطور است؟ انگار به نوعی می‌خواست بداند که استان اردبیل تا کی قرار است سهمی در فوتبال این کشور نداشته باشد؟  تا کی تیمی در لیگ برتر یا حتی در دستهٔ یک کشوری نام این استان را یدک نکشد؟

دوربین همین‌طور که از شهرستان‌های بیله سوار، گرمی، پارس‌آباد، مشکین‌شهر و سرعین می‌گذشت دایم در ذهنم سؤالاتی مطرح می‌شد و همچنان بی‌جواب باقی می‌ماند. بلاخره دوربین به اردبیل رسید ابتدا به محله و منزل پدر مرحوم علی دائی سر زد.

یک لحظه زمان به عقب برگشت. درست اسفند ماه سال 90 . دوران انتخابات مجلس این دوره و دغدغه‌های چاپ عکس علی دائی کنار فلان نامزد انتخاباتی. رقابت برای استفاده ابزاری از عکس این فوتبالیست محبوب. هنوز به یاد دارم که در ستاد انتخاباتی فلان نماینده که قبلاً هم در پست و مسئولیت قبلی‌اش قرار بود خدمتی به جامعهٔ فوتبال این استان کند و استیل آذین را به استان بیاورد؛ چه ول وله ای برپا شده بود. زنگ زدن به فلان آقا و وساطت از فلان مسئول آن هم برای اجازه گرفتن از علی دائی که عکسی از او در کنارش باشد. متأسفانه! جوابی نگرفتند. کاندیدای دیگر بدون اجازه از این آقا اقدام به چاپ عکسش کرد و آن هم در بنری به‌اندازهٔ بزرگ. دربارهٔ مرحلهٔ دوم این انتخابات حرفی و صحبتی نزنیم و ننویسیم بهتر است. شما بهتر از بنده می‌دانید که چه گذشت و قس‌علی‌هذا ...

بعد از انتخابات کسی پیدا نشد که بپرسد « شماها که علی دائی را خرج کردید آیا به خاطر علی دائی و شخصیت دوست‌داشتنی‌اش کاری برای فوتبال این استان کرده‌اید؟ و یا اصلاً برنامه‌ای برای این کار دارید و داشتید؟ کسی نبود و پیدا نشد تا برایمان متذکر شود که جایگاه فوتبال استان در کشورمان کجاست؟ و چه جایگاهی را برای خود اختصاص داده است؟»

دلم به حال فوتبال این استان سوخت آنجا که گزارشگر پرسید « چی شد ماجرای تیم آرتا سبلان؟ قرار بود تیمی در دستهٔ یک کشوری داشته باشد؟» جواب درست‌وحسابی برای پاسخ این پرسش نداشتیم. چه می‌توانستیم بگوییم؟

به گواه مربی پیشین شهرداری که فصل قبل را این تیم انصافاً بهتر نتیجه گرفت و می‌توانست با حمایت مسئولان استان به نتایجی بهتر هم برسد و در کل جواز صعود به لیگ دستهٔ یک کشوری پیدا کند، اما متأسفانه با عدم حمایت مسئولان استانی روبرو شد که هیچ، بلکه با مطرح کردن دوبارهٔ استیل آذین و آوردن این تیم به استان زحمات کشیده به باد رفت و همهٔ نقشه‌ها بر آب شد. درحالی‌که به پایان فصل فقط چهار و پنج بازی باقی مانده بود. حالا از این استیل آذین خبری هم نشد و دوباره قصه‌های تکراری...

آری می‌شد و می‌شود با اتکا به داشته ها و توانمندی های استان در لیگ دسته یک یا حتی لیگ برتر کشوری نماینده ای داشت اما اگر مسئولان فقط به حرف‌وحدیث قناعت نکنند. کمی هم آستین بالا زده و به گفته‌هایشان جامعه ی عمل بپوشانند. چرا که تنها گوشه‌ای از توانمندی های این استان جلوی دوربین نود رفت و عادل فردوسی پور و دوستداران فوتبال را به تعجب واداشت.

 مهر اردبيل

مرا به خیر تو امیدی نیست ...

 مهر اردبیل شنبه ۲۳ شهریور

آورده اند كه ...یكی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و او را ثنا گفت . امیر دزدان فرمود تا جامه از وی بركشیدند و از ده بیرون كردند . مسكین برهنه در سرما همی رفت . سگان در قفای او افتادند . خواست تا سنگی بردارد . زمین یخ بسته بود. گفت : این حرامزاده مردمان هستند كه سنگ را بسته و سگ را گشوده اند !امیر دزدان از غرفه بشیند و بخندید و گفت : ای حكیم از من چیزی بخواه ، گفت : جامهٔ خود را خواهم اگر از روی كرم انعام فرمایی .

امیدوار بود آدمی به خیر كسان
مرا به خیر تو امید نیست شرمرسان

یادم هست سال 84 را در فیروزآباد ( یکی از بخش های شهرستان کوثر )  سرباز  بودم. خرداد ماه بود و فصل انتخابات. یکی از روزهای رنگین خرداد ، مسئول مان ماشین را جلوی ساختمان جدید الاحداث مان پارک کرد . صندوق عقبی ماشین را بالا زد و وارد ساختمان شد. صدا زد : " سرکار تو صندوق ماشین چند تایی عکس و پوستر هستش . اونا را خالی کن...."

البته لازم است که این را اضافه کنم . بنده آن وقت ها دوران اضافه خدمتی خود را می گذراندم . سخت این دوران اعصابم را سو هان می کشید. البته الان که فکر می کنم می بینم، این همه اضافه خدمتی هایی که سپری کردم ؛ همه به انصاف حقم بود . زیرا جریمه ندانم کاری هایم را می پرداختم . تاوان کله شقی هایم را . چوب لجبازی و یک دندگی بیش از حدم خودم را ... اما مگر می شد این حرفها را آن زمان زد. اعصابم داغون تر می شد. آن دوران برای روحیه دادن به خود فقط بسنده کرده بودم به این حرف متداول و رایج در بین همه ی سربازان . " اضافه خدمت مال سربازه" . خوب حالا زیاد از ماجرا پرت نشویم. داشتم می گفتم که مسئولمان امر کرد که چند تا عکس و پوستر را از صندوق عقب ماشین خالی کنم . امر اطاعت شد اما ... همین که کاغذ ها و پوستر ها را خواستم بردارم دیدم این امر کمی بو دار به نظر می رسد . زود همه را سر جایش قرار دادم  و برگشتم . مسئولمان گفت : " چی کار کردی ؟ " گفتم : " من متاسفانه نمی تونم این کارا رو انجام بدم !!! دوباره برگشت و گفت : " این دستور سرهنگِ ها ... " گفتم : " خدا پدر و مادر هر دوی شما رو بیامرزه . من یکی دیگه از این به بعد قول دادم کاری نکنم که دوباره اضافه خدمت داشته باشم . تا اینجا به علت کله شقی هایم اضافه زیادی داشته ام . دیگه نمی خوام ... بذارید این دم دمای آخر خدمت دوباره اضافه نخورم ". دستش را به کمرش زد و گفت: " مگه چه اتفاقی افتاده؟ " گفتم : می خواستی چی بشه عزیز . عکس فلان نامزد انتخاباتی ... این کار غیر قانونیه مسئول محترم ...

چند لحظه سکوت کرد و بلند شد و خودش این کار را انجام داد . دلیل سکوت مبهمش را ندانستم . شاید دلش به حالم سوخت که این قدر اضافه داشتم و شاید هم حق با من بود ... خلاصه در هر دو صورت ممکن چیزی به من نگفت و بزرگواری کرد .

گذشت و انتخابات به مرحله ی دوم کشید . جایی که آیت ا... هاشمی رفسنجانی مقابل آقای احمدی نژاد قرار گرفت . خوب نتیجه هم مشخص بود . البته آن هم به نظر خودم . با این پیش زمینه ی ذهنی که داشتم مسئولمان دوباره در امر انتخابات پیشنهادی به من داد . گفت که : " اگه تو کار تبلیغات به ما کمک کنی سرهنگ قول داده که بقیه ی اضافه خدمت شما را می بخشیم و بعد ، شما به خیر و ما را به سلامت ". احتیاط کرده و پیشنهادش را قبول نکردم .

 بلاخره انتخابات تمام شد و آقای احمدی نژاد شد رئیس جمهور . چیزی که کمتر فکرش را می کردیم . صورت مسئله چنین نشان می داد که سرهنگ بنا به دلیل چشیدن طعم پیروزی در انتخابات، حداقل کاری که می توانست بکند؛ بخشیدن اضافه خدمت سربازان  بود . من یکی که انتظار این کار را از جناب سرهنگ داشتم  چرا که می دانستم این پیروزی به خیالش هم نمی رسید . چه رسد به اینکه این اتفاق بیفتد و این عمل شدنی شود .

اما بیچاره من که چه فکر می کردم و چه شد ؟؟؟ اضافه خدمت بخشیده نشد که هیچ بلکه ، اضافه ی دیگری را متحمل شدیم.

آنجاست که یاد ضرب المثل زیر افتادم.  « ما را به خیر تو امیدی نیست ...»   

 مهر اردبيل

تاریخ به ما می گوید ...

 مهر اردبیل - سه شنبه ۲۹ مرداد - شماره ۲۰۹

برخي از منابع از جمله ابوالفضل بيهقي در تاريخ خود از ورود حضرت عليّ بن موسي الرضا (عليه السلام ) به بغداد و بيعت طاهر بن حسين با حضرت عليه السلام در سفري كه عازم مرو بود اخباري ذكر كرده اند.
بنابر نوشته بيهقي، هنگامي كه فضل بن سهل ذوالرياستين از مأمون خواست تا به نذري كه هنگام جنگ با برادرش امين كرده بود كه اگر در جنگ پيروم شود، ولايتعهدي را به علويان خواهد سپرد، وفا كند و وي به پيشنهاد فضل بن سهل إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام را به ولايتعهدي برگزيد، فضل نامه مأمون را به انضمام نامه اي كه خود نوشته بود به بغداد فرستاد و طاهر بن حسين كه تمايل به علويان داشت از اين ماجرا بشدّت خوشحال شد و پس از آن كه معتمدان فضل بن سهل و مأمون (ياسر خادم و رجاء بن أبي ضحاك) به اتفاق حضرت از مدينه به سوي مرو بازمي گشتند در مسير خود در بغداد به مدت يك هفته نزد طاهر بن حسين اقامت كردند. طاهر، حضرت را احترام و اكرام كرد و نامه اي را كه مأمون به خط خود نوشته بود به آن حضرت عرضه داشت و گفت:
نخست كسي منم كه به فرمان امير المؤمنين (مأمون)، خداوندم  تو را بيعت خواهم كرد. و چون من اين بيعت بكردم با من صد هزار سوار و پياده است، همگان بيعت كرده باشند. رضا، «روّحه اللّه» دست راست را بيرون كرد تا بيعت كند چنان كه رسم است، طاهر دست چپ پيش داشت. رضا (ع) گفت: اين چيست؟ (طاهر) گفت: (دست) راستم مشغول است به بيعت خداوندم مأمون و دست چپ فارغ است. از آن پيش داشتم، (از آن سبب با دست چپ بيعت مي كنم)، رضا (ع) از آنچه او بكرد، او را بپسنديد و بيعت كرد و ديگر روز رضا (ع) را گسيل كرد، با كرامت بسيار، او را تا به مرو آوردند و چون بياسود، مأمون خليفه در شب به ديدار وي آمد و فضل ( بن ) سهل با وي بود و يكديگر را گرم بپرسيدند و رضا از طاهر بسيار شكر كرد و آن نكته دست چپ و بيعت بازگفت، مأمون را سخت خوش آمد و پسنديده آمد، (از) آنچه طاهر كرده بود. گفت: اي إمام، آن نخست دستي بود كه به دست مبارك تو رسيد من آن چپ را راست نام كردم و طاهر را كه ذو اليمينين خوانند سبب اين است...

گوشه گوشه ی تاریخ پر است از سرگذشت چنین مردانی . در بطن تاریخ حکایتها و روایتهایی این چنین به وفور یافت می شود . بی شمارند و پند آموز . کسانی که بر عهد و پیمان خویش استوار ماندند و گاهی در این راه حتی سرشان را بدون هیچ واهمه ای نثار جانان کردند . نه تنها تاریخ بلکه تک تک مخاطبانش بعد از خواندن چنین سرگذشت پرغرور همیشه به خود بالیده اند .

کجاست گوش شنوا و چشم بینایی که شاهد آخر عاقبت مردانی باشد که در این راه مرگ رابه جان خریده اند و بر عهد و پیمان خویش وفادار ماندند و مانند ذوالیمینین ها و امثالهم در برگ زرینی از تاریخ درخشیدند و هرگز راه مغضوب شدگان را انتخاب نکرده اند ؟ مواظب چنین برگ های درخشان تاریخ باشیم و درس عبرت آموز را به باد فراموشی نسپاریم. چنانچه بودند کسانی که به خاطر فراموشی و محل نگذاشتن به این تاریخ، صفحات سیاه و تاریک روزگار را پسندیدند. فکر نکنید این دسته از مردم عوام هستند و هیچ تاریخ را نخوانده اند. اشتباه نکنید . مردان بزرگ نیز دچار چنین سرنوشتی شده اند . درست گفته اند : « مردان بزرگ گاهی اشتباه بزرگی می کنند. » احمدی نژاد هم جزیی از این دسته ها . کسی که تاریخ را خوانده یا شنیده بود آیا نمی دانست که گاهی می شود به سادگی از چشم مردم افتاد؟ نمی دانم چرا احمدی نژاد با این که خود را منتسب به یاران امام عصر ( عج ) می دانست اما خود به سادگی عهد و پیمان خود را می شکست . بعید بود برای شخصیتی همچون رئیس جمهور مملکت که غرق در هاله ی نور باشد و مردم را دور زند. شعار " آوردن پول نفت بر سر سفره ها " را بر زبان جاری می کرد و سفره های ایرانی را کم رنگتر و یا حتی به ورطه ی نابودی می کشاند .  یادش بخیر . چقدر داد می زد که " پول نفت پول امام زمانِ " . اما هیچ نمی دانست که همین پول رفته رفته مردم را به سمت گدایی و سائلی تشویق می کند . چه خانواده هایی که درست راس ساعت 12 شب ، هنگام اعلام پرداخت یارانه ها جلوی بانکها به صف می پیوستند .

مردم دیگر کدامین بدقولی و کارهای عجیب و غریب این آقا را به نظاره می نشست . تاریخ لحظه به لحظه این 8 سال را ثبت کرده و به رشته تحریر درآورده است . آن هم نه در صفحه ای که بعد از خواندنش احساس لطیفی به سراغت آید.

احمدی نژاد با این ملت عهد و پیمان بسته بود . به این ملت قولهایی داده بود . از جوانانی برای خود رای جمع کرده بود که موی سرشان و نحوه ی پوشیدنشان را هیچ خطری برای خود نمی دانست. اما آیا چنین شد؟ رئیس جمهور چنین با مردم عهد بسته  و دست داده بود؟

کاش احمدی نژاد می دانست که با دست راستی که هنوز با کسان دیگری دست می دهد ؛ زمانی در بیعت مردم و ملت ایران بود . تاریخ چه قضاوتی در مورد عملکرد این دولت در 8 سال سپری شده خواهد داشت . سرگذشت و رویدادهای سپری شده در این مدت در کجا و در کدامین صفحه ی تاریخ نوشته خواهد شد؟ نسلی که این دوران را ندیده و در آینده خواهد شنید و خواهد خواند چه خواهد گفت ؟

تکواندوی ترکی با لهجه اردبیلی (هفته نامه آوای اردبیل16 تیرماه)

وارد سالن ورزشی نگین که می شوم او را می بینم ، در لباس رزمی و در حالی که مشغول تمرین است. تا مرا می بیند دست از تمرین می کشد و به سویم می آید. با مهربانی و تواضع دعوتم می کند به تماشای تمریناتش و من خوشحال از اینکه می توانم تمرینات یک مربی اردبیلی تکواندو را ببینم. پس از تمرینات از او می خواهم به دفتر نشریه بیاید تا گپ و گفتی باهم داشته باشیم. درباره خودش ، کارش و هنرش.

نعمت بهلول نژاد مربی تکواندو اردبیلی است که مدتی در کشور ترکیه به عنوان مربی تیم ملی این کشور مشغول شده است. او تکواندو را از دوران کودکی آغاز کرد و با دیدن فیلم های رزمی وبه خصوص فیلم های " بروس لی " به این رشته ورزشی روی آورد. مسیر پیشرفت را ادامه داد و با سفر به کشور ترکیه دوران دیگری از تکواندو را برای خودش رقم زد. او اگر چه در این مسیر با مخالفت پدر مواجه بود اما هیچگاه نتوانست با این مسئله کنار بیاید و این مسئله باعث نشد که دست از این کار بردارد.

گفتگویم را با نعمت بهلول نژاد را در ادامه می خوانید.

-کمی از خودتان بگویید.

بنده اواخر سال 61 رشته تکواندو را آغاز کردم‌، در آن سال‌ها چون اطلاعات در این زمینه کافی نبود همه فکر می‌کردند که رزمی فقط یک رشته دارد و آن هم کاراته‌. جالب اینجاست که من بعد از یکی دو ماه فعالیت تازه فهمیدم که کاراته کار نمی‌کنم‌! رشته‌ای که در آن فعالیت می‌کردم تکواندو بود‌. اطلاعات درباره‌‌ هنرهای رزمی در آن سال‌ها کافی نبود‌، از طرفی دیگر فضای حاکم بر خانواده علیه من‌ بود. پدرم همیشه درباره‌ رفتنم به باشگاه و تکواندو کار کردنم مخالف بود‌، من هم از ترس پدرم‌، دور از چشمانش به باشگاه می‌رفتم‌. خیلی علاقه داشتم به هنرهای رزمی‌، چقدر قربان صدقه‌‌ مادرم می‌رفتم که مبادا پدر بداند‌. تا سال 67 همین روند ادامه داشت تا اینکه بعد از شکستگی پا و باخبر شدن پدرم، این ورزش را نتوانستم ادامه دهم‌. در دوران سربازی با بهبودی پایم باز دوباره به این ورزش روی آوردم و حتی برای گرفتن کمر قرمز به تبریز رفتم‌.

-چرا تبریز‌؟

چون اردبیل در آن زمان استان نشده بود‌، بنابراین مجبور بودیم برای گرفتن کمربند قرمز و بالاتر از آن به تبریز برویم‌. با پولی که از کار در تعمیرگاه مکانیکی جمع می‌کردم به تبریز می‌رفتم‌. باور نمی‌‌کنید من هروقت که می‌‌خواستم برای امتحان کمر به تبریز بروم دو‌بار توسط پدرم کتک می‌خوردم‌، یکی هنگام رفتن و دیگری در برگشتن از تبریز‌.

یک خاطره‌ جالب درباره کتک خوردنم همیشه در ذهنم هست و اصلاَ فراموش نمی‌کنم‌. با اینکه هنوزهم که هنوز است من پدرم را خیلی دوست دارم چون واقعا یک مرد دوست داشتنی است‌. اما درباره مسئله ورزش همیشه با هم مخالف بودیم‌. تا آنجا من این ورزش را دوست داشتم که یک سال مدرک دیپلمم را دیر گرفتم و از تحصیل عقب افتادم‌. یادم هست  روزی که از تبریز برمی‌گشتم و کمر سیاه (دان یک) را گرفته و چقدر از این بابت خوشحال بودم، به خانه که وارد شدم پدرم علت خوشحالیم را پرسید و من هم ذوق زده‌، زود به‌ش گفتم‌. همین که دستش را بلند کرد تا من را بزند دِ بدو‌.... فرار کردم‌.پدرم افتاد دنبالم، وقتی که دیدم دیگر فاصله‌ای بین ما نیست زود از تیربرق بالا رفتم‌، آنقدر سریع این کار را انجام دادم که خودم هم باورم نمی‌شد‌. پدرم دست بردار نبود‌، تا اینکه از بالای تیر برق داد زدم‌: اگر بیشتر از این اذیتم بکنی دستم را به سیم برق می‌زنم و خودم را می‌کشم‌، بنده‌ی خدا سرش را پایین انداخت و رفت‌. بعد از گذشت سا‌ل‌های سال از این ماجرا هر از گاهی به شوخی به پدرم می‌گویم‌: " اگر اذیتم بکنی می‌روم بالای تیر برق‌"!

درست شهریور ماه سال 72 که به مسابقات انتخابی در کشور روسیه راه یافتم‌، به شدت در مسابقات مصدوم شدم و فکم شکست‌. آن موقع مربی مان مرحوم خوشروز بود‌، جا دارد در اینجا یادی بکنیم از آن یار سفر کرده که الحق انصاف حق زیادی بر گردن ما داشت‌، خدا رحمتش کند‌. بعد از این اتفاق‌ نزدیک به هفت هشت سالی تکواندو را کنار گذاشتم‌.

- چه اتفاقی افتاد که شما سر از ترکیه درآوردید؟

در این مدت که تکواندو را کنار گذاشته بودم با پدرم کار می‌کردم‌. راننده‌ی ماشین‌های سنگین بودم‌، نمی‌دانم چه اتفاقی و چه حکمتی بود‌، همین شغل پدرم من را دوباره به تکواندو برگرداند و روند دیگری را برایم رقم زد.متعجبم از اینکه پدرم مخالف ورزش کردنم بود اما شغلش نقش کلیدی را برایم ایفا کرد. در این سال‌ها که به کشور ترکیه هم بار می‌بردیم با چند نفر از آنها آشنا شدم‌،بعد از مدتی که فهمیدند من تکواندو کار می‌کردم به من پیشنهاد دادند که در آنجا تکواندو کار کنم‌، یک روزنه‌ی امیدی برایم پیدا شد‌. اواخر 75 به ترکیه رفتم و با شرکت در یک تورنمنت یک مدال کسب کردم. با اینکه چندین سال از میادین دور بودم و تمرینی نداشتم خودم را تثبیت کردم‌. بالاخره آنها با دیدن مبارزاتم و آمادگی بدنم به من پیشنهاد دادند که در ترکیه بمانم و حتی قرار شد باشگاهی در اختیارم قرار دهند‌، اما من قبول نکردم و برگشتم‌.

-به چه دلیل‌؟

چون احساس می‌کردم هنوز خیلی مبتدی هستم‌، برگشتم و تمرینات را به صورت جدی آغاز کردم‌، تا آنجا که در کنار تکواندو به ورزش رزمی کیک بوکسینگ روی آوردم‌، بعد از آن به رشته بوکس رفتم‌. با رضا مرادخانی (مربی بوکس) دو سال کار کردم‌. بعد از آنکه احساس کردم بدنم روی فرم است و آماده‌، به دوستان زنگ زدم و گفتم که من آماده‌ام به ترکیه بیایم،  الحمدا... قبول کردند و من هم به ترکیه رفتم‌.

-آیا روی آوردن به دیگر رشته‌های رزمی تاثیری در فعالیت تکواندوی شما گذاشت‌؟

نه تاثیر چندانی نداشت‌. من کمی با محیط ورزش‌های رزمی در ترکیه آشنا بودم‌، اگر در ترکیه بخواهی باشگاهی را تحویل بگیری ضمن فعالیت در رشته‌ی تخصصی در کنارش باید یک رشته‌ی دیگر نیز بلد باشی‌. علت اصلی که من در این دو سال همزمان با تکواندو به یادگیری رشته‌های دیگر مشغول شدم‌، فقط این نکته بود‌. خواستم در کنار تکواندو رشته دیگری را هم بلد باشم‌.

-چطور شد که شما به عنوان مربی در تیم ملی ترکیه انتخاب شدید‌؟

خواست الهی و پشتکار و جدیت در کار و تربیت‌ شاگردان ممتاز باعث شد که به تیم ملی ترکیه‌ راه پیدا کنم، آن هم به عنوان مربی.

-شما به عنوان یک ایرانی چه حسی در کشور ترکیه دارید‌؟

یک احساس خوبی دارم و می‌خواهم نشان دهم که یک ایرانی و به خصوص یک آذری می‌تواند به مقام‌های بالاتری هم برسد‌. اکنون بنده جزو اولین مربیان رسمی فدراسیون تکواندو هستم که در کشور ترکیه فعالیت دارد‌.

-فضای ورزشی ترکیه و در رشته‌های رزمی را چطور می‌بینید‌؟

نسبت به ایران که خیلی ضعیف هستند‌، البته دولت خیلی حمایتشان می‌کنند‌. آنها هم خیلی اصرار دارند تا نشان دهند توانایی و قابلیت پیشرفت را دارند‌.

- چند سال است در کشور ترکیه مشغول فعالیت هستید‌؟

نزدیک به 4 سال‌. ابتدا در شهر کایسر و سپس در آنکارا‌، و از آنجا بود که به تیم ملی ترکیه راه یافتم‌.

- خانواده‌تان با تکواندو کار کردن شما مشکلی که ندارند‌؟

خوشبختانه مشکلی که ندارند هیچ بلکه آنها هم به تبعیت از بنده به این رشته ورزشی روی آورده‌اند. دو پسرو حتی خانمم تکواندو بلد هستند.

- آیا شده تا به حال با آنها مبارزه کنید‌؟

خیلی زیاد‌، گاهاَ در خانه مسابقه هم می‌گذاریم‌.

- از شاگردان ممتازی که تحویل جامعه داده‌اید‌؟

من چون مربیگری را به صورت حرفه‌ای در ترکیه آغاز کردم بنابراین می‌توانم از ترکیه شاگردانی نام ببرم‌، به عنوان مثال‌: بایرام اُل که قهرمان جهان هم شد‌. به همین خاطر حتی از دست رئیس جمهور ایران آقای احمدی نژاد تقدیر‌نامه‌ای دریافت کردم‌. از این بابت خیلی مفتخرم‌.

- وضعیت تکواندو در استان اردبیل را چطور می‌بینید‌؟

به وضوح باید گفت که تکواندو در استان وضعیت اسف‌باری دارد‌، دلیل اصلی آن می‌تواند مسئولانی باشند که نمی‌خواهند یا بهتر بگوییم‌؛ نمی‌توانند (حالا به هر دلیلی)به مشکلات این ورزش رسیدگی کنند‌، و اِلّا نیرو‌های با استعداد زیادی در این زمینه داریم‌.

- سخن آخر‌:

تشکر می‌کنم از شما و امیدوارم که بتوانم برای ایران و به خصوص زادگاهم اردبیل در این عرصه مثمر ثمر باشم‌. در حال حاضر سعی بر این دارم که اولین باشگاه رسمی و بین المللی را در استان راه‌اندازی کنم‌، البته بیشتر کارهای اداری‌اش را انجام داده‌ام‌. در آخر تشکر می‌کنم از کسانی که راه پیشرفت را برایم میسر ساختند‌. از آقایان مهندس نوعی رئیس فدراسیون ورزش تکواندو‌، حسین محمدزاده و رضا مرادخانی نهایت سپاس را دارم و از تمامی عزیزانی که نام‌شان از یادم رفته عذر می‌خواهم و دستان‌شان را می‌بوسم‌.

 

نامگذاری یکی از میادین اردبیل به نام علی دایی

بنابر اعلام شهردار اردبیل قرار است به زودی یکی از میادین این شهر به نام علی دایی نامگذاری شود.

به گزارش سایت رسمی باشگاه پرسپولیس، در مراسمی که امروز (دوشنبه)به منظور تجلیل از علی دایی در مجموعه فرهنگی ورزشی شهرداری اردبیل برگزار شد، ضمن تقدیر از تلاش‌ها و زحمات آقای گل جهان و سرمربی تیم فوتبال پرسپولیس، این تصمیم به اطلاع عموم رسانده شد.

شهردار اردبیل در جریان این مراسم با تمجید از علی دایی گفت: اردبیلی‌ها به وجود چنین اسطوره‌ها و الگوهای ارزشمندی افتخار می‌کنند و ما بسیار خوشحالیم که نسل نوجوان و جوان ما علی دایی را به جای هنرمندان غربی یا فوتبالیست‌های خارجی به عنوان الگو بر می‌گزینند.

وی اعلام کرد که یکی از میادین اصلی شهرک کارشناسان بنام علی دایی نامگذاری خواهد شد و مقدمات انجام این کار نیز فراهم شده و  به زودی تابلوی مورد نظر در محل تدارک دیده شده نصب می‌شود.

تحفه ی احمدی نژاد

فضاي غبار آلوده ي انتخابات درست از دوران احمدي نژاد به اوج خود رسيد.

آنجا كه همه ي حرمتها لگد مال شد و هيچ كس حرفي نزد. وقتي عكس يك خانمي آن هم جلوي چندين ميليون نفر يك دفعه به وسط آمد، وقني كه غيبتها رنگ اسلامي گرفت ( ان هم به تعبير خودش ) وقتي كه در مناظره ايي به علت عدم حضور كسي مي توان لب به سخن گشود، وقتي به خاطر رسيدن به مقام چهار ساله اي مي توان از همه چيز گذشت، وقتي كه از همه ي ابزارها درست نتوان استفاده كرد، وقتي كه افشاگري ها آغاز شد و بگم بگم ها طوفان كرد ... وقتي مي توان رقيب را به هر شكلي از صحنه به در كرد. اري اينجا بود كه انتخابات رنگ بوي ديگري به خود گرفت.

اين فضا فقط مختص انتخابات رياست جمهوري در ايران نبود. حركات بي تدبير مسولان و بلاخص خود ريس جمهور تاثير بسزايي در انتخابات مجلس نهم گذاشت. اين به وضوح  در استان خودمان نمايان بود و قابل لمس.

تخريبها و تكذيب ها و تهديدها و ... پاياني نداشت. يكي از گزينه تخريب براي خود راي جمع مي كرد و ديگري تكذيب. يكي دست به تهديد مي زد و ديگري ...

يكي كفن براي ديگري مي فرستاد و ديگري گل و شيريني هاي آنچناني. يكي از دست ديگري تاييده مي گرفت و ديگري تكذيبش مي كرد. يكي ابزار جنگ و دعوا را آماده مي كرد و ديگري هر كجا كه مي رفت لشگر و قشون تدارك مي ديد و ...

هر چه به روز انتخاب تزديك مي شديم حتي پاي كساني به وسط مي آمد كه هيچ نمي خواستند در اين بازي بي در و پيكر خرج شوند اما به نظر مي رسيد كه بايد تاوان بازي نامردانه  ديگران را كسان ديگري پرداخت كنند.

عده اي هم براي كارهاي نه چندان خوب كانديداها  تره خورد مي كردند و به قول خودمان " اتيش بيار معركه" شده بودند. پاي منبر مسجد يكي مي گفت و ديگران شروع مي كردند با شعارهاي دروغي شان تاييدشان مي كردند.

اخلاق تنها گزينه ي فراموش شده دراين دوره از انتخابات استان بود و اين به مراتب تاثير و نشئت گرفته از بازي بزرگان در انتخابات 88 بود. به نظر مي رسيد همه اشتباهات تكرار شده در انتخابات رياست جمهوري دوباره تكرار مي شد. آمارهاي دروغين و ترفندهايي نابجا براي جذب راي فضا را متشنج كرده بود.

ما در اين انتخابات خود ندانسته " آزموده را مي آزموديم" و اين ادامه راه احمدي نژادي بود كه سوغات بهتر از اين نمي توانست به جامعه تحويل داد.

جوابیه به نوشته مهدی محمدی در یادداشتی به عنوان ( بازی خطرناک هاشمی - خاتمی) سایت http://azarsalam.i

درباره ی مطلب دوست عزیزم آقای مهدی محمدی خواستم نکاتی را عرض کنم. حال اگر به مذاق این سایت خبری نشست که هیچ، اما به مذاقش ننشست که مجبورش نمی کنم از این کانال مطلبمان را منتشر کند.

راستی می توان به راحتی حرف زد اما کار هر کسی نیست که برای گفته هایش مدرک و سندی جور بکند. این را هم به خوبی می دانیم که اگر برای گفته های خودمان مدرک و سندی نداشته باشیم در واقع ما دست به کاری خیلی بدی همچون" تهمت و افترا" زده ایم.

من هنوز هم مانده ام؛ که انسان و آدمی چرا باید دائم رنگی عوض کند و گناههای خود را به گردن کس دیگری بیندازد؟

هنوز از یادها و خاطره ها پاک نشده و نخواهد شد که دیروز چه کسانی پشت سر رئیس جمهور حاضر جانماز به آب می کشیدند و خودشان را فدای خاک پایش می کردند.

حال چه اتفاقی افتاده که عمو احمدی نژاد پشتش را خالی می بیند؟ و ...

تا اینجا قصد و نیت خاصی ندارم جز اینکه " برگردیم و پشت سرمان را هم کمی نگاه کنیم و بعد اظهار نظر."

مخاطب و خواننده بعد از خواندن یادداشت " بازی خطرناک خاتمی – هاشمی" بدون هیچ گرایش حزبی و فعالیت سیاسی فکر می کنید چه بازخوردی از این مطلب خواهد داشت؟ آیا واقعا توانسته اید در این نوشته کفه ی ترازو را به طور مساوی نگه دارید و عادلانه قضاوت کنید؟ و...

بنده فقط چهار نکته از نوشته هایتان را مورد ارزیابی قرار می دهم .

1)  شما ادعا می کنید که خاتمی " آدرس موانع را به مردم می دهد." کاش می توانستید برای اثبات این گفته هایتان مثالی هم می آوردید. شما هیچ به حرفهای دست پرورده ی اصولگرایان یعنی آقای احمدی نژاد گوش نمی دهید. اگر گوش می کردید و می سنجیدید متوجه می شدید که این آقا آدرس ها را بهتر از خاتمی هم می شناسد و چه بد با آدرسهای گمراه کننده اش با عواطف و احساسات ایرانیان بازی می کند؛ و اگر این روند ادامه داشته باشد به حتم تبعات سنگینی را خواهیم دید.

2) اشاره کردید که " هاشمی هم علاقه ی خاصی به خاتمی ندارد اما برای به صحنه کشاندن او نقشه می کشد."

اول اینکه شما از کجا می دانید که هاشمی به خاتمی علاقه ندارد. نه تنها بنده بلکه خواننده ی این مطلب هم، همین که به این نکته می رسد « به خودش اجازه می دهد تا قانع نشود. » زیرا منبعی برای گفته هایت مشاهده نمی شود.

دوم اینکه ، مگر می شود کسی به کس دیگر علاقه نداشته باشد و اما بخواهد او را به صحنه بکشاند؟؟!!

3) شما خاتمی را متهم کردید به " تلاش برای جلب ترحم مخاطبان خود". فرض بر این می کنیم که شما درست می گویید. اما انگار به نظر می رسد شما هیچ از شیوه های تبلیغاتی اطلاع و آگاهی آنچنانی ندارید. مگر این خود احمدی نژاد نبود که در سال 88 از این شیوه استفاده کرد و رای قشر کم درآمد جامعه را به خود اختصاص داد. مگر این خود اصولگرایان نبود که در آن زمان این شیوه را حتی تایید کردند و گفتند که احمدی نژاد با خانه ای اینچنین و زندگی ساده طرفدار قشر کم درآمد جامعه است. مگر این اصولگرایان نبود که عکسهای ساده زیستی احمدی نژاد را بر سینه هایشان نصب کردند؟ وبلاخره جواب هم گرفتند.

اما باور کنید که خاتمی احتیاجی به جلب ترحم مخاطبان ندارد. بی شک اگر فضا مهیا شود و خاتمی بتواند وارد عرصه انتخابات شود، آن وقت هم چیز مشخص خواهد شد.

4) " مهم ترین بحرانی که در این تعامل خود را نشان می دهد این است که هاشمی و هم خاتمی ، چه در مواجه با مردم و چه در رویارویی با شرکای سیاسی خود از بحران صداقت رنج می برد. آنها نه به خود نه به دوستان و نه به مردم راست نمی گویند."

شما برای اثبات " دروغگو بودن هاشمی و خاتمی" چه برگی را می خواهید رو کنید؟ شما اگر نتوانید این ادعای بزرگ را اثبات بکنید؛ آیا این تهمت بزرگی نیست؟

شما فکر نمی کنید که با این افکارات انتخابات پیشرو دچار متشنج می شود؟ درحالی که کشور به آرامشی سخت نیازمند است.

شما فکر نمی کنید که اخلاقیات انتخاباتی را زیر پا گذاشتید؟ و ...

دوست عزیز بازی کردن با افکارات مردم این قدرها هم ساده نیست. گاهی شده که با یک حرف نسنجیده تخم کینه ها و عداوتها در دلها پرورش یابد. ایران عزیز و سربلند باید از این بحران بگذرد و کمی به آرامش برسد. فکر نمی کنیم ما با نوشته های اینچنینی این آرامش را از ایران عزیزمان سلب می کنیم.

استیل آذین فوتبال اردبیل را صیقل نمی دهد.

تازگی ها در خبر آمده بود که  یکی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی اظهار داشته : " تیم استیل آذین را به اردبیل خواهد آورد و حتی نام این تیم را استیل آذین خواهد گذاشت". به همین طریق استان اردبیل سهمی از فوتبال در لیگ یک کشوری را خواهد داشت.

اما آیا این کار به نظر کارشناسی شده است یا نه؟ آیا این روند مشکل اساسی فوتبال استان را حل خواهد کرد؟ و سوالهایی زیادی که همین طور به ذهن خطور می کند.

                           این اتفاق می تواند سکوی پرتاپ فوتبالیست های استان باشد.

رضا شاکری یکی از بازیکنان فوتبال باشگاهی استان در این باره می گوید: " به مراتب این کار می تواند در فوتبال ما تاثیرگذار باشد. ما در فوتبال استان پتانسیل های زیادی داریم که بیشترشان حتی رو نشده اند و به جامعه ی فوتبال کشور معرفی نشده اند. شاکری در ادامه می گوید: " مگر انصاری فرد و نادر هوشیار و ... از این استان به فوتبال کشوری معرفی نشده اند. باور کنید که چهره های زیادی از این دست داریم. چهره هایی که می توانند در چنین فضایی ( داشتن تیمی در لیگ یک کشور) رشد کنند و به فوتبال کشور معرفی شوند. وی معتقد است که این اتفاق می تواند سکوی پرتاپ فوتبالیست های استان باشد.

این می تواند روی یک سکه باشد اما آیا روی دیگر سکه چیست؟ و آیا دیگران نیز مانند شاکری فکر می کنند؟

                                              این کار، حرفه ای نیست

علی دشتی بازیکن پیشین شهرداری تبریز با نظرات شاکری موافق که نیست بلکه درست برعکس او می اندیشد. " به نظر می رسد که این کار حرفه ای نباشد. با این عمل شاید نیت کمک به فوتبال اردبیل را داشته باشیم اما ندانسته ضربه  مهلکی بر پیکره ی فوتبال استان خواهیم زد. مسئولان و بخصوص نماینده محترمی که این ایده را مطرح کرده می تواند با حمایت خود یک تیم استانی همچون شهرداری اردبیل را به هدف خود ( رسیدن به لیگ یک کشوری) برساند.

دشتی ادامه می دهد: " ما چرا از پتانسیل فوتبال استانی درست استفاده نمی کنیم. مسئولان و دلسوزان فوتبال آیا تیمی از استان را به جد حمایت کرده و در آخر نتیجه ای نگرفته اند که دست به چنین کاری می زنند؟"

                                           آزموده را آزمودن خطاست.

فرهاد پاکمزد دانشجوی ارشد مدیریت در ادامه حرفهای دشتی می گوید: " «آزموده را آزمودن خطاست». یک ضرب المثلی است که حتی به نظرم در بحث مدیریت هم می تواند قاعده کلی باشد. مگر مسئولان واقف به این امر نیستند که این اتفاق به دفعات زیاد در سطح کشوری تکرار و جوابی نگرفته است. پس چرا ما باید این آزمون را دوباره امتحان کنیم؟

چهار پنچ سال پیش تیم باسابقه پاس تهران به استان همدان منتقل شد. تیمی که به قهرمانی جام باشگاههای آسیا نیز دست یافته بود و همیشه در لیگ کشوری از تیمهای برتر و بنام یاد می شد. حال جایگاه این تیم در فوتبال کشورمان کجاست؟ به مراتب می توان مثال هایی دیگری از این دست زد."

پاکمزد ادامه می دهد:" الحمدا... که دوسالی می شود که شهرداری اردبیل خوب بازی می کند و نتیجه های خوبی می گیرد. حال چه می شود با این وضعیت مسئولان حمایت جدی از این تیم کنند و تیم را به لیگ دسته یک کشوری برسانند."

آیا به واقع ما با آوردن تیم استیل آذین به استان دوباره راه رفته را تجربه نمی کنیم؟ چاره چیست؟ چه می توان کرد؟

حضور یک تیم استانی در لیگ کشوری به واقع آرزویی است که در دل تک تک دوستاران فوتبال این مرز و بوم نقش بسته است. چگونه می توان به این آرزو دست یافت؟

                                          این کار بازی با اسم ها است

حسین همتی دانشجویی کارشناسی تربیت بدنی در گفتگو با خبرنگار همشهری گفت: " ما بیشتر سعی می کنیم با اسم ها بازی کنیم. مگر حضور تیم استیل آذین در استان مستلزم هزینه نخواهد بود؟ پس چه بهتر که این هزینه را برای شهرداری اردبیل یک تیم استانی خرج کنیم و کمر همت ببندیم تا این تیم رابه لیگ یک کشوری برسانیم." همتی در ادامه به نظرات افکار عمومی اشاره کرده و می گوید: " به نظر افکار عمومی این امر می تواند یک کار سیاسی تلقی شود. احساس می شود که نماینده محترم با فراهم کردن چنین امری در انتخابات بعدی باز جایگاهی داشته باشد. اما اگر نماینده محترم نیت خدمت رسانی به فوتبال استان را داشته باشد بهتر است مواضع خود را مشخص کند. استیل آذین یا شهرداری اردبیل؟

با افراد زیادی که در این زمینه صحبت می کردیم بیشترشان اتفاق نظر داشتند که این امر کارشناسی شده نیست. اما کار به اینجا ختم نمی شد. نظرات دیگر همشهریان نیز شنیدنی است.

بهمن ریاضی زاده دانشجوی 27 ساله می گوید: " آیا بهتر نبود که نماینده محترم قبل از این  که دست به چنین کاری بزند خود کارخانه استیل آذین را به استان می آورد. هم اشتغال زایی می کرد و هم می توانست بودجه کافی تیم را از خود کارخانه تامین کند.

همشهری استان ۲۹ بهمن ماه ۹۱

مهر این مسکن به دل نمی نشیند ( همشهری)

مسکن مهر چه تاثیری در بین خانواده های ایرانی گذاشت؟ آیا این طرح جوابگوی نیازهای کشور بوده یا نه؟ و همین طور سوالاتی که در این زمینه به ذهن کسانی که به هر نحوی درگیر این مسائل هستند خطور می کند؟

بدون شک از کارهای مهم و به چشم خوردنی این دولت همین طرح مسکن مهر بوده. اما آیا نظر مردم درباره ی این طرح چیست و چه نظری دارند؟

                                  «همه ی وعدها درباره ی مسکن مهر طبل تو خالی است»

غلامرضا اصلانی می گوید: مسکن مهر طرح خوبی بوده و است اما باید در قبال آن دولت به تعهدشان عمل کنند. یعنی در واقع هر قولی درباره ی این مسکن ها داده شده همه طبل تو خالی بوده است.

از بیشتر کسانی که این سوال ازشان پرسیده می شد که " نظرتان در مورد مسکن مهر چیست؟" جواب مثبتی گرفته می شد اما آن هم به شرطی و شروطی.

 محبوب فتحی در این باره می گوید: "حقیقتا این طرح خوب است اما فکر نمی کنید که با ندادن آگاهی کافی به مردم باعث شدیم تا بیشتر خانوادها از ثبت نام منصرف شوند.درست همین ندادن قیمت پایه برای این مسکن که ابتدا 70 میلیون ریال شروع شده بود و تا 400 میلیون ریال ختم شد؛ این همه تفاوت در قیمت مسکن باعث آزرده خاطر شدن خانواده هایی  شد که در آخر منجر به انصراف دادن شان هم انجامید. من خود شاهد این اتفاقها بودم. اگر دولت ابتدا آگاهی کافی درباره ی این طرح به مردم می داد بلاخره همه تکلیف خودشان را برای خریدن و نخریدن این مسکن می گرفتند".

                                    «اجاره نشینی با این طرح کاهش یافته است»

 سوال دیگر این است که " آیا این طرح توانست نیازهای خانواده های ایرانی را تامین کند"؟

اصلانی نظر مثبتی در این باره ندارد." من تا به حال نشنیده ام که خانواده ایی از مسکن مهر خانه ای تحویل بگیرند. با این که خودم هم برای این طرح ثبت نام کرده ام".

 اما داود عزیززاده و محبوب فتحی درست برعکس اصلانی فکر می کنند.

عزیززاده می گوید:" بله این طرح به خوبی توانست نیازهای خانواده ای ایرانی را تامین کرده و آنها را راضی کند".

فتحی در ادامه ی حرفهای عزیززاده می گوید: "این طرح توانست خانواده های زیادی را از اجاره نشینی خلاص کند".

                                    « قیمتهای مسکن هیج تناسبی با طرح مهر نداشتند»

 درباره ی قیمتهای مسکن مهر که پرسیدیم" آیا در قبال پولی که پرداخت کرده اید از امکانات این طرح راضی هستید"؟

اصلانی گفت: "حقیقتا با این پول که برای خرید مسکن مهر می پردازیم نمی توان خانه ای خرید. پس از این بابت راضی کننده به نظر می رسد".

عزیززاده می افزاید: "من از قیمتها چنان خبری ندارم ولی دو تا از فامیهایمان  که نام نویسی کرده بودند به مراتب  راضی به نظر می رسند".

فتحی نظر متفاوتی دارد." قیمتها هیچ تناسبی با این طرح ندارد. همین که کلمه ی مهر بر مسکن اضافه می شود باید قیمتهای این مسکن هم نشانی از مهر و محبت داشته باشند تا اینکه قشر کم در امد به نحوه احسن توان خریدن خانه ای شوند. مگر اساس طرح این نبود که به قشر کم درآمد جامعه فرصت خانه دار داشتن را مهیا کرد.پس این قیمتها تناسبی با هم ندارند".

                                        «خانواده هایی که پول نقد ندارد می توانند صاحب خانه شوند»

وقتی بحث مزایا و معایب طرح مسکن به وسط می اید. اصلانی می گوید: " قیمت مناسب زمین و استفاده کردن از وام بانکی بدون ضمانت مزایای بهتر این طرح می باشد؛ اما معلوم نشدن زمان تحویل منازل بزرگترین مشکل مسکن مهر است. در حالی که بیشتر مردم بر این باورند که اگر دولت عوض شود به احتمال زیاد این طرح بلاتکلیف خواهد ماند".

عزیززاده نیز بر نکته دیگری اشاره کرده و می گوید:" خانواده هایی که پول نقد ندارند می توانند صاحب خانه شوند اما نبود و نداشتن مسئله ی فرهنگ آپارتمان نشینی و نظارت کافی بر مسکن ها می تواند معایب این طرح باشد. البته می توان اضافه کرد که نظارتی بر ساخت این مسکن ها هم نمی شود تا آنجایی که خبر می رسد پیمانکاران حتی از مصالح ساختمان هم درس استفاده نمی کنند.

فتحی این طرح را عاری از عیب و ایراد دانسته و برای مزایای مسکن مهر " کم شدن خانواده های اجاره نشینی "را کافی می داند.

 همشهری استان چهارشنبه ۱۱ بهمن ۹۱ ش ۵۸۹۷

نشست مطبوعاتی کمال پیرموذن

 

- بها دادن به نیکزاد بها دادن به غرور ملی است.

- شرکت در انتخابات ریاست جمهوری یعنی بیمه کردن کشور.

- ما تنها کشوری هستیم که در خاورمیانه دموکراسی کامل داریم.

- دموکراسی آمریکا جز پرستش دلار چیزی نیست.

- من وام دار هیچ کس نیستم و سرباز ولایتم.

- آنهایی که انتخابات را تحریم کردند جایی در این نظام ندارند.

- علی نیکزاد، الهام، فتاح، لنکرانی،مشایی، و ائتلاف اصولگرایان در انتخابات شرکت خواهند کرد.

- دلسوزان نظام نظرشان با ولایتی است.

- درباره ی شورای استان من هیچ کدامشان را قبول ندارم با اینکه زنجانی رو دوست دارم.

- من افتخار می کنم که از صابری دفاع کردم.

 

قهرمانی به ضرب چای شیرین

 

 

مصاحبه با علی نجاتخواه

خیلی خوب می شناختمش . از اخلاق و رفتارش کمتر کسی پیدا می شود که ناراضی باشد. او قهرمان است اما صفت پهلوانی را هرگز از یاد نبرده . کافی است که کمی پیشش بنشینی و صحبت کنی .

وقتی قرار مصاحبه را گذاشتم ما را به محل تمرینش دعوت کرد و خیلی خوشحال، خوش کلام و دوست داشتنی بود. با ما همراه خواهید شد تا با قهرمان وزنه برداری معلول استان که از خودش می گوید و از درد دلهای خود آشنا شوید.

_ لطفا خودتان را معرفی کنید و بفرمایید که چه مقام هایی در این رشته بدست آورده اید؟

بنده علی نجاتخواه متولد بیستم بهمن ماه 1368 در شهر اردبیل و در محله ائمه به دنیا آمده ام . در رشته ی وزنه برداری جانبازان و معلولین مشغول به فعالیت هستم و هفت سالی است که به این ورزش رو آورده ام و با  مقام هایی  همچون مدال نقره مسابقات جهانی امریکا در سال 87 در رده ی جوانان ، مدال طلا در رده ی جوانان در مسابقات جهانی لیبی و مدال برنز بزرگسالان در همین مسابقات در سال 89 ، مدال طلای مسابقات جهانی مالزی در سال 89 در رده ی جوانان و مدال طلای مسابقات جهانی امارات در سال 90 در رده ی جوانان .

_ چطور با این رشته آشنا شدید و به این فکر افتادید که در این زمینه استعداد دارید؟

بصورت کاملا اتفاقی . بدین صورت که به مناسبت دهه ی فجر مراسمی در ورزشگاه تختی در حال برگزاری بود بنده نیز به همراه همکلاسی ها از طرف مدرسه ی شاهد در این مراسم حضور داشتیم . در همین مراسم بود که یک آقایی ( که هنوز هم خودم را مدیون این آقا میدانم ) به من این پیشنهاد را داد که به ورزشگاه تختی رفته و خودم را به مربی این رشته آقای حاج داوود بهتاج معرفی کنم . این معرفی و تشویق های حاج آقا بهتاج باعث شد که بنده به این رشته علاقه مند شوم .

_  معلولیت محدودیت نیست؛ نظر شما در مورد این جمله چیست؟

بنده به عینه این جمله را حس کردم . قبل از اینکه به این ورزش بیایم فکر می کردم که شعاری بیش نیست ولی بعد از این ورزش نظرم راجع به این جمله مثبت شد. راستش قبلا خجالت می کشیدم که با این پاهایم در بیرون راه بروم و کارم کم کم به افسردگی و گوشه نشینی کشیده شده بود. بعد از این ورزش بود که من تازه پاهایم به جامعه باز شد. بنده هم اکنون دانشجو کارشناسی رشته ی محیط زیست می باشم . کسی که مدرسه رفتنش هم با اکراه بود . من از کسانی که معلولیت راه رفتن دارند و این مصاحبه را می خوانند دعوت می کنم که یک سری به ورزشگاه تختی اردبیل و هیئت جانبازان و معلولین بزنند که مطمئنا با یک بار آمدن دلبسته ی این ورزش و بچه های این ورزش خواهند شود و چه بسا که با تلاش بیشتر قهرمانی نیز دور از دسترس نبست.

_ رکود وزنه برداری پارالمپیک در رشته ی شما چند کیلو گرم بوده و به نظر خودتان توانایی و برنامه ی خاصی برای شکستن این رکورد دارید؟

بنده در وزن 75 کیلو گرم مردان و در رده ی جوانان با رکورد 200 کیلو گرم قهرمان جهان می باشم . البته این قهرمانی با چای شیرین( به قول بچه ها و می خندد) بوده . با کمترین امکانات. رکودر بزرگسالان نیز 240 کیلو گرم می باشد. خواستن توانستن است اگر خدا بخواهد تلاشمان را خواهیم کرد.

_ الگوی ورزشی شما چه کسی می باشد و دلیل این انتخابتان چیست؟

الگوی خود را جهان پهلوان تختی می دانم به خاطر مردانگی و خاکی بودنش و همچنین پهلوانی از نظر ایشان بهتر از قهرمانی بود.

_ آیا امکانات کافی در رشته شما در استان وجود دارد و اینکه آیا فعالیت شما زیر نظر مربی تخصصی انجام می گیرد؟

امکانات که چه عرض کنم. یک سالن 5*10 متر آن هم زیر سکوهای ورزشگاه تختی بدون تهویه مناسب و سقفی که موقع بارش برف و باران دیدنی است. این همه ی امکانات ماست که البته فقط معلولین و جانبازان در اینجا تمرین نمی کنند بلکه نابینایان و ناشنوایان نیز هستند. تجهیزات ورزشی نیز به همت حاج داوود بهتاج فراهم شده است که تنها مربی و همه کاره ی این رشته می باشد.

_ شما از مسئولین استان و سازمان ورزش و جوانان چه انتظاراتی دارید؟

گلایه ی اصلی و مهم از رئیس هئیت جانبازان و معلولین می باشد که بعد از یک سال به روی کار آمدن ، هنوز یک سری به این سالن نزده اند و فکر کنم که هیچکدام از ماها را هم نمی شناسند. بنده و امثال من هیچگونه حقوقی از سازمان و هئیت دریافت نمی کنیم و از جوایز قهرمانی نیز فقط جایزه ی سال 87 مسابقات جهانی آمریکا را دریافت نموده ام آن هم فقط تنها و تنها یک سکه طلا. در حالی که برای وزنه برداری افرادساالم و قهرمانیشان چندین سکه داده اند. این امکانات برازنده ی 8 نفر قهرمان در مسابقات جهانی نیست . استان های دیگر امکاناتشان واقعا قابل مقایسه با استان ما نیست.

یک خاطره ی خوش از مسابقاتی که رفته اید دارید؟

در مسابقات جهانی مالزی بعد از اینکه من وزنه ی 200 کیلو گرم را با موفقیت به نام خود ثبت کردم و در موقع برگشت به محل استراحت روی بورد اسم فردی به نام جونیور را با رکورد 220 کیلو گرم بالاتر از اسم خودم دیدم که این باعث شد فکر کنم به مقام دوم رسیده ام. برایم باعث تعجب بود چون رکورد 200 را برای قهرمانی انتخاب کرده بودم. موقع اهدای جوایز بنده جلوی سکوی دوم ایستادم ولی مسئول برگزاری من را به روی سکوی اول راهنمایی کرد. جریان را از مسئولین پرسیدم و این را گفتم که من دوم شدم ولی آنها گفتند که اسم آقای جونیور از کلمبیا به اشتباه زده شده است و شما قهرمان این وزن هستید. خاطره ی خوبی است که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

_ در آخر اگر صحبتی دارید بفرمایید؟

تشکر می کنم از شما که حداقل شما به فکر معلولین و جانبازان هستید. از مربی خودم آقای بهتاج که مربی افرادی چون رضازاده ، سعید محمد پور و ... بوده اند و نشان داده اند که با کمترین امکانات بهترین استعدادیابی را می کند، تشکر میکنم و در آخر از خانواده ی خودم و همسرم که همواره مشوق من بوده اند قدردانی می کنم.

چهارشنبه 15 آذر 91 شماره 5852 روزنامه همشهری استان

 

دریافت ورودی، جفا در حق بازنشستگان

 

پاتوق پدر بزرگ ها هم پولی شد

 

بازنشستگانی که پاتوق خودشان رابیشتر در حیاط بقعه شیخ صفی الدین برپا می کردند دیگر جای آرامی پیدا نمی کنند تا عقده های دلهایشان را آنجا بتوانند خالی کنند. تنها تکه کاغذی که بر در حیاط بقعه شیخ صفی الدین نصب شده این را تایید می کرد.کاغذی با چنین مضموم" بلیط ورودیه 5000 ریال".

حال سوالاینجاست که چه علتی باعث شده که بازنشستگان و در کل کسانی که سنی ازشان گذشته تازگیها نتوانند وارد حیاط بقعه شود؟ آیا مدیران اداره میراث فرهنگی علت خاصی برای این کارشان دارند؟

حمید عطایی یکی از بازنشسته های شهربانی( نیروی انتظامی امروزی) در این باره چنینی می گوید: " قبلا اوقات فراغت بازنشسته ها در باغ ملی سپری می شد اما چند سالی می شود که خودشان این مکان را برای اجماع بازنشسته ها معرفی کرده اند. حالا نمی دانم با این کارشان می خواهند چه بگویند؟ ".

علی فتح ا... زاده یکی دیگر از بازنشسته های آموزش و پرورش درباره ی این موضوع چنین نظری دارد: " بنده خاطرات زیادی از این مکان دارم. من حتی دوران تحصیلاتم را اینجا گذرانده ام . حالا چه طور می شود با این سن و سال از این مکان دور باشم."

 راستی مدیران اداره ی میراث فرهنگی آیا برای خاطر حفظ امنیت این کار را تعبیه کرده اند یا فکر اقتصادی در سر دارند؟ اگر نیت برای حفظ امنیت این مکان است آیا هیچ فکر کرده اند که بازنشسته ها و سالخوردگان چه کارر خاصی می توانند انجام دهند؟

یکی از بازنشسته ها می گوید: " به ما می گویند شما در این حیاط خرابکاری می کنید مثلا میوه های درختان را می کنید، شاخه  ها را می شکنید و ... شما به من بگویید یک بازنشسته ی فرهنگی می تواند چنینی کاری را انجام دهد؟ آیا این توهین بزرگی نیست به بازنشسته ها و کهنسالان؟"

عطایی نظرش را چنین بیان می کند: " عده ای هستند که می خواهند هیچ کسی کاری به کارشان نداشته باشند و اداره ای با محیط

آرام داشته باشند. بنابراین این کارهای من درآوردی را انجام می دهند. این نوعی عدم مدیریت را نشان می دهد."

فتح ا... زاده از اهداف اداره ی میراث فرهنگی سخن به میان می آورد و ادامه می دهد: " مگر یکی از کارهای اصلی اداره ی میراث فرهنگی شناساندن فرهنگ و تمدن مملکتش نیست؟ ما چرا باید هویت اصیل ایرانی خود را نشناسیم؟ همین کارها است که باعث می شود جوانان هویتشان را گم می کنند. چرا ما برای دیدن حتی حیاط بقعه شیخ صفی الدین مبلغی را پرداخت کنیم؟ اصلا بحث بر این نیست که ما را به حیاط ایم مجموعه راه نمی دهند؛ بابدیک نگاه کلی بر این موضوع داشته باشیم."

یکی دیگر از بازنشستگان درباره ی مبلغ دریافتی بابت بلیط ورودیه به حیاط بقعه چنینی اظهار می کند" ما مخالف این کار نیستیم؛ اما باید اصولی کار کرد. این مبلغ باید از مسافران و توریستها گرفته شود و نه از کسانی که شهروند نامیده می شوند."

سوال دیگر این است که آیا بازنشستگان و کهنسالان درباره ی این موضوع کاری انجام داده اند ؟ آیا این عملکرد را برای رده های بالاتر استان ارجاع داده اند؟

فتح ا... زاده بیان می کند: " بنده خودم نامه نوشتم و از عدم مدیریت این مجموعه گلایه کردم و تنها جوابی که شنیدم این بود که شما عکس و فتوکپی بدهید و کارت ورودی را دریافت کنید. جالب است کارت بازنشستگی ما را قبول ندارند ولی می خواهند خودشان کارت صادر کنند. اینها همه بهانه ای بیش نیست."

حال چگونه می توان بهانه ها را برداشت و جوابی به این عزیزان داد.

همشری استانها شنبه ۱۱ آذر شماره ۵۸۴۸ سال ۹۱

مصاحبه همایون اسعدیان در همشهری جوان درباره شهدا و خانواده شهدا

ما با خانواده شهدا سر وکار داریم ( در فیلم روی ماه را ببوس) و همین الان هم متن هایی درباره ما نوشته اند که تقدس زدایی کردیم و خراب کاری کردیم .من می گویم چرا یک عده فکر می کنند حق دارند همان تصویر کلیشه ای که از خانواده شهدا ساخته اند را تاکید کنند که غیر از این نباید نگاه کنیم؟ این نگاه به کجا رسیده که این قدر از آن دفاع می کنید؟ ما شهدا را تبدیل کرده ایم به یک عده که از بدو تولد قهرمان بودند .یعنی بزنیم توی سر جوان هایمان که شما مثل اینها نیستید . خب این روش جز اینکه جوان ها را رنجانده ، چه حاصلی داشته ؟ اما ما می گوییم انها هیچ کدام موجودات ملکوتی اسمانی نبودند . جوان هایی که سال 59 در موقعیت جنگ قرار گرفتند، مثل جوان های امروزی بودند.فقط وقتی در موقعیت ویژه ای قرار گرفتند ، ویژگی های از خودشان نشان ندادند که شاید قبلش به ذهن هیچ کس خطور نمی کرد. چه کسی می تواند ادعا کند که اگر جوان های امروزی در موقعیتی مشابه قرار بگیرند ، همان قهرمان ها نمی شوند؟ این نگاه کلیشه ای به جوان های امروزی که اینها لباسشان فلان است و حرف زدنشان بهمان ، نگاه غلطی است. این نگاه جز اینکه شکاف بین مردم می اندازد و آدم ها را به دو دسته – عده ای که قابلیت ها دارند و عده عظیمی که آن قابلیت ها را ندارند – تقسیم می کند، چه خاصیتی برای ما داشته؟ حالا ما مادر شهیدی ساختیم که هر کسی می تواند یاد خاله ، مادر ، همسایه و دوستش بیفتد. من کمک کردم که همه فکر کنند آنها هم می توانند این مادر شهید باشند. آنها هم آدم های ویژه ای نیستند . ویژگی های آنها عملی است که انجام داده اند، نه اینکه از اول ویژه بودند. حالا اگر باید مورد مواخذه قرار بگیریم که گفتیم شما هم می توانید شبیه آنها باشید ، باشد؛این مواخذه را می پذیریم. ما به بزرگترها می گوییم این قدر جوان ها را تحقیر نکنید. قابلیت های پنهان آنها را ببینید.

شماره 381 هفته نامه فرهنگی و اجتماعی شنبه 29 مهر