مهر اردبیل شنبه ۲۳ شهریور

آورده اند كه ...یكی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و او را ثنا گفت . امیر دزدان فرمود تا جامه از وی بركشیدند و از ده بیرون كردند . مسكین برهنه در سرما همی رفت . سگان در قفای او افتادند . خواست تا سنگی بردارد . زمین یخ بسته بود. گفت : این حرامزاده مردمان هستند كه سنگ را بسته و سگ را گشوده اند !امیر دزدان از غرفه بشیند و بخندید و گفت : ای حكیم از من چیزی بخواه ، گفت : جامهٔ خود را خواهم اگر از روی كرم انعام فرمایی .

امیدوار بود آدمی به خیر كسان
مرا به خیر تو امید نیست شرمرسان

یادم هست سال 84 را در فیروزآباد ( یکی از بخش های شهرستان کوثر )  سرباز  بودم. خرداد ماه بود و فصل انتخابات. یکی از روزهای رنگین خرداد ، مسئول مان ماشین را جلوی ساختمان جدید الاحداث مان پارک کرد . صندوق عقبی ماشین را بالا زد و وارد ساختمان شد. صدا زد : " سرکار تو صندوق ماشین چند تایی عکس و پوستر هستش . اونا را خالی کن...."

البته لازم است که این را اضافه کنم . بنده آن وقت ها دوران اضافه خدمتی خود را می گذراندم . سخت این دوران اعصابم را سو هان می کشید. البته الان که فکر می کنم می بینم، این همه اضافه خدمتی هایی که سپری کردم ؛ همه به انصاف حقم بود . زیرا جریمه ندانم کاری هایم را می پرداختم . تاوان کله شقی هایم را . چوب لجبازی و یک دندگی بیش از حدم خودم را ... اما مگر می شد این حرفها را آن زمان زد. اعصابم داغون تر می شد. آن دوران برای روحیه دادن به خود فقط بسنده کرده بودم به این حرف متداول و رایج در بین همه ی سربازان . " اضافه خدمت مال سربازه" . خوب حالا زیاد از ماجرا پرت نشویم. داشتم می گفتم که مسئولمان امر کرد که چند تا عکس و پوستر را از صندوق عقب ماشین خالی کنم . امر اطاعت شد اما ... همین که کاغذ ها و پوستر ها را خواستم بردارم دیدم این امر کمی بو دار به نظر می رسد . زود همه را سر جایش قرار دادم  و برگشتم . مسئولمان گفت : " چی کار کردی ؟ " گفتم : " من متاسفانه نمی تونم این کارا رو انجام بدم !!! دوباره برگشت و گفت : " این دستور سرهنگِ ها ... " گفتم : " خدا پدر و مادر هر دوی شما رو بیامرزه . من یکی دیگه از این به بعد قول دادم کاری نکنم که دوباره اضافه خدمت داشته باشم . تا اینجا به علت کله شقی هایم اضافه زیادی داشته ام . دیگه نمی خوام ... بذارید این دم دمای آخر خدمت دوباره اضافه نخورم ". دستش را به کمرش زد و گفت: " مگه چه اتفاقی افتاده؟ " گفتم : می خواستی چی بشه عزیز . عکس فلان نامزد انتخاباتی ... این کار غیر قانونیه مسئول محترم ...

چند لحظه سکوت کرد و بلند شد و خودش این کار را انجام داد . دلیل سکوت مبهمش را ندانستم . شاید دلش به حالم سوخت که این قدر اضافه داشتم و شاید هم حق با من بود ... خلاصه در هر دو صورت ممکن چیزی به من نگفت و بزرگواری کرد .

گذشت و انتخابات به مرحله ی دوم کشید . جایی که آیت ا... هاشمی رفسنجانی مقابل آقای احمدی نژاد قرار گرفت . خوب نتیجه هم مشخص بود . البته آن هم به نظر خودم . با این پیش زمینه ی ذهنی که داشتم مسئولمان دوباره در امر انتخابات پیشنهادی به من داد . گفت که : " اگه تو کار تبلیغات به ما کمک کنی سرهنگ قول داده که بقیه ی اضافه خدمت شما را می بخشیم و بعد ، شما به خیر و ما را به سلامت ". احتیاط کرده و پیشنهادش را قبول نکردم .

 بلاخره انتخابات تمام شد و آقای احمدی نژاد شد رئیس جمهور . چیزی که کمتر فکرش را می کردیم . صورت مسئله چنین نشان می داد که سرهنگ بنا به دلیل چشیدن طعم پیروزی در انتخابات، حداقل کاری که می توانست بکند؛ بخشیدن اضافه خدمت سربازان  بود . من یکی که انتظار این کار را از جناب سرهنگ داشتم  چرا که می دانستم این پیروزی به خیالش هم نمی رسید . چه رسد به اینکه این اتفاق بیفتد و این عمل شدنی شود .

اما بیچاره من که چه فکر می کردم و چه شد ؟؟؟ اضافه خدمت بخشیده نشد که هیچ بلکه ، اضافه ی دیگری را متحمل شدیم.

آنجاست که یاد ضرب المثل زیر افتادم.  « ما را به خیر تو امیدی نیست ...»   

 مهر اردبيل