شاه و شورا
آورده اند که روزی شاه را حال ناخوشی دست می دهد و در بستر می افتد. شاه از ترس مرگ و مشکل جانشینی آن هم به علت نداشتن قوم و خویشی به تمامی نزدیکان و شهر جار می اندازد که شاه برای خود جانشین انتخاب می کند اما به شرطی و شروطی. شاه شرط می کند که هر کس قادر است یک شب در قبر بخوابد و فردایش صحیح و سالم باشد جانشین اش خواهد شد. داوطلبی پیدا نمی شود تا اینکه مفلسی که از تمام دنیا فقط خری به ارث برده بود؛ ادعا می کند که می تواند جانشین شاه شود. زمین را می کَنَند و مفلس وارد قبر می شود. قبر را می ببندند و جای کوچکی برای تنفس می گذراند. شب فرا می رسد. انکیر و منکیر وارد قبر می شوند و بعد از پرس و جویی از مفلس می پرسند که چه دارد؟ مفلس با طمانینه جواب می دهد که: «از تمامی ثروت و مکنت دنیا تنها الاغی دارم و بس.» انکیر می گوید: «یادته فلان روز و فلان ساعت بیچاره را آب ندادی؟» نکیر ادامه می دهد: «فراموش کردی که فلان روز و فلان ساعت الاغ را سخت تنبیه کردی.» و همین طور مفلس را سیم پیچ می کنند. صبح که می شود ماموران شاه می آیند تا قبر را باز کنند؛ و ببیند که مرد در چه حالی است؟ همین که قبر که باز می شود مفلس زود می پرد و فورا فرا می کند. ماموران داد می زنند که شما جانشین شاه اید و کجا می روید؟ مفلس در حال فرار جواب می دهد: «آقا ما نخواستیم جانشین بشیم. عطایش به لقایش. بنده خدا ما تو کل دنیا یه الاغ داشتیم این طور سیم پیچمان کردن. حالا بیا و جانشین و شاه آینده باش.»
دیروز اتفاقا با دوستان دور همی نشسته بودیم که حرف از انتخابات شورا به میان آمد. یکی از دوستان به شوخی برگشت به دوست دیگر گفت که چرا شما کاندیدا نشدی؟ آن یکی با تبسمی بر لب جواب داد: من نمی تونم خونواده سه نفری خودم رو اداره کنم حالا چه برسه به راست و ریست کردن یه شهر.


«قلـم همه پسمانـدههای ذهنم را پاک میکنـد...»