تعریفی که آمریکایی ها از قهرمان دارند

سال 2014 بود که کلینت ایستوود کارگردان آمریکایی فیلمی را بر روی پرده سینما برد و در آن فیلم تلاش کرد تا شکل و شمایلی برای یک قهرمان ملی برای کشورش ترسیم کند. «تک تیرانداز آمریکایی» روایت و زندگی نامه «کریس کایل» است که در جنگ عراق عازم این کشور می شود و در بین سالهای 2003 تا 2009 بیش از 160 نفر را از پای در میاورد. 160 نفری که بیشترشان نه سلاحی دارند و نه ابزاری که از خود دفاع کنند.
جنگ میدانگاه کشت و کشتار است. رزمگاهی برای نبرد. عادی است که در این میان کسی بکشد و دیگری بمیرد. این ذات جنگ است. دنیایش بی رحم است و بدور از شفقت. برای تقلای جان بایستی بکشی تا زنده بمانی. ماهیت جنگ چنین حکم می کند. قاعده و اصول جنگ چنین اقتضا می کند. پس سوال اینجاست که چه لزومی دارد قهرمان داستان و سینمای مان سرباز و سرجوخه ای باشد که جان 160 نفر را گرفته است؟ مگر نه اینکه طبیعت جنگ چنین حکم می کند که «بکش تا کشته نشوی»؟ حال می توان گفت که 160 نفر بر اثر قاعده جنگ کشته شده است و این امر عادی و طبیعی جنگ به شمار می رود نه یک اقدام بزرگ که بشود از آن فیلمی ساخته شود. تازه، اگر این قهرمان داستان همین تعداد نفر را در جنگی تن به تن می کشت؛ باز می توان توجیهی برای قهرمان بودنش آورد؛ والا کز کردن در گوشه ای از ساختمان و بعد نشانه گیری و به قول خودمان تک تیراندازی کار آنچنان سختی هم شاید نباشد.
ایستوود یانکی وار برای آمریکا شمایل یک قهرمان را چنین بازسازی می کند. تعریف چندان هم دوام نمی آورد. دو سال و اندی نمی گذرد که در سال 2016 مل گیبسون بعد از 10 سال دوری از سینما با فیلم «سه تیغ اره ای» دوباره به جهان تصویر برمی گردد.
فیلم داستان جالب و عجیبی دارد. روایت واقعی «دزموند داس» تعریف دیگری از قهرمان و قهرمانیان برای آمریکا و جهانیان به ارمغان دارد. داستان واقعی داس، کسی که مخالف جنگ است و هرگز حاضر نمی شود سلاحی با خود حمل کند و در طی «نبرد اوکیناوا» در جنگ جهانی دوم یک تنه جان بیش از 75 نفر از آمریکایی و حتی ژاپنی را نجات می دهد به یک باره نگاه جهانیان را به خود جلب می کند.
داس قهرمانی است که کارهای ناشدنی را به ممکن تبدیل می کند. قهرمان برخلاف جریان جنگ شنا می کند و قانون و قواعد جنگ را به باد سخره می گیرد. درخت انسانیت دوباره از ریشه آب می خورد و چه بسا در آینده گل خوشبویی از خود به جهانیان ارائه شود.
نگاه دو کارگردان آمریکایی نگاه صفر و صدی است. تفاوت از زمین تا آسمان. ایستوود برای کشتن از آدمی قهرمان می سازد اما گیبسون برعکس، برای نجات بشیریت تلاش می کند و چهره دیگری از قهرمان را بازسازی می کند. کلینت معتقد است که در جنگ هر چقدر زیاد بکشید درجه قهرمانی به تناسب کشته ها زیاد می شود اما گیبسون اینطور نمی اندیشد. او به آمار کشته ها کاری ندارد. در مرام وی قهرمان کسی که از جان خود بگذرد چرا که مسلم است قاعده «افتاده را توان زد».