آیینه...

ساده است که بگویم دورغ نمی گویی و ساده تر از آن اینکه دنیای ات واقعی است.
هیچ نمی خندی مگر اینکه بخنداندنت. بلد نیستی بگریی الا اینکه کسی جلویت بایستد و بعد یکی دو دقیقه ای زل زدن بزند زیر گریه. تو هم که ماشاا... آخر مرامی و هرگز تنهایش نمیگذاری. رفیق نیمه راه نیستی. می دانم که تا آخرشی.
با عارفان، عارف مسلکی و با عاشقان، عاشق. تا بحال کسی پیدا نشده که ازت شکایت بکند و گلایه. دل ات بزرگِ و گنده تر از آنی که فکرش را میکردم.
ای... تو مردی و تکی رفیق ...

این روزها...

این روزها انگار چشم ندارم که ببینم. گوش ندارم که بشنوم. پا ندارم که بروم... سخت بی جان بی جانم. نه می توانم ببینم؛ نه می توانم بشنوم و نه حتی می توانم بدوم. ساکت ساکتم...
از طرفی این وسواسی انتخاب عکس ها سلب اختیارم کرده و باعث تکرار دوباره. از انتشار عکس های سلفی هم حال خوشی سراغم نمی آید. تا بوده و هست نباید خود شیفته شوم و با ژست و قیافه های ادایی و کذایی نباید خود را بفریبم.
من آنی ام که نیستم... منتظر لحظه ای ام که دوباره بشکفم.

عزرائیل

محسن پرستاری

عزرائیل، موجود بی رحم، این روزها سخت پیگیر مسائل خودشه. سرش شلوغه و فرصتی برای خاروندنش نداره. همین که دست مبارکش به کسی می خوره حکم فوتش تایید میشه. اونوقت زود سوار قالی سلیمان میشه و دنبال یه ماموریت جدید. حتی یه روز هم مهمون نعش بی جان نمیشه و به خیالشم نیس که این جسد رو بسوزونن یا دفنش کنن. کاری به این کارا نداره. چرا که تو حیطه کاریش نیس و سرش تو لاک خودشه.

جای ثابتی نداره و دایم هم می گرده. یه روز اونجا و روز دیگه اینجا. یه روز شال و کلاه می بنده چون می دونه قراره به جای سردسیر بره و روز دیگه آستین کوتاه می پوشه و هوس یه سیگار برگ میکنه. خیال بد نزنه به سرتون. عزرائیل هیچ نسبتی با چه گوارا نداره. چپی نیس و در ضمن، حزب راست رو هم دوس نداره. ایشون مستقل مستقله. از احد الناسی هم دستور نمی گیره فقط خدا رو می شناسه والسلام.

عشق کشتن داره و عاشق کارشه. خیلی هم تو کارش حرفه ایه. همین که میاد سراغ سوژه مورد نظرش بدون هیچ جیک و پیکی... بامب... تمومش می کنه. نه چاقوی ضامن دار تو جیبشه و نه اسلحه به کمر. آلت قتالش حرف نداره و خیلی پیشرفته اس. بهترین کارخونه های اسلحه سازی از شات گام گرفته تا ششلول و ... همشون آروزی ساخت چنین ابزاری رو دارن. و خیلی هم سعی کردن با عزرائیل درباره همین موضوع مذاکره کنن و اگه نشد بُکُشن و از ته و توی ماجرا سر در بیارن اما نمی دونن که با چه موجودی سر کار دارن! مافیا به کنار، یاکوزا بی خیال، گانگسترها مغلوب و کابوی ها هم مشنگ این ماجران. حالا حواستو جمع کن. نکنه سر از پا خطا کنی و یه حرکت اضافه ای انجام بدی. روبرو شدن با این موجود کار هر کسی نیس.

عزرائیل با کسی هم شوخی نداره. حرف اضافی موقوف. تا دیدیش بایستی بلند شی و سلام کنی. هر چی هم گفت نکنه «چَشم» یادت بره. اومد کنارت نشست؛ همه چی رو فراموش کن. مدیر و رئیس و فلان و بهمان سرش نمیشه. براش نقش بازی نکن و قید التماس رو هم بزن. عزرائیل رد خور نداره.

بزار خیالتو راحت کنم رابین هود، ژاندارک، هرکول، جسی جیمز، لوک، زورو و هزار هزار قهرمانی که به اسم می شناسیشون حتی رستم از جنس ایرانی مون همه و همه روزی با عزارائیل دست به یقه شدن و کاری نتونستن بکنن.

... ماشین سخت ترمز می زند... 

راننده: داداش ... انگار اینجا آخر خطه. پیاده شو...         

آدما ...

آدما موجوداتی عجیب و غریبی هستن. گاه مثل هیولایی میشن و تمامی وسایل و اشیا و آدمای دور و برشون رو آتیش می زنن. میشن توبره زهر مار. تا بخوای بگی که بالای چشات ابروست زود از کوره در میرن و قورتت میدن. حساب و کتاب چنین آدمایی از بقیه مردم جداست. باید به این آدما فقط سلام بدین و از کنارشون رد بشین. چرا که طبیعت این آقایون یه ذره که نه، بیشتر خشنِ.

آدمایی هم هستن که فرشته ها گاهی حسودیشون رو میکنن. همین که می بینشون یه عالمه فاز مثبت بهتون منتقل میشه و یه دنیا انرژی می گیرین. هیچ وقت از دیدنشون سیر نمیشین. این جور آدما یه محبت خاصی تو دل و نگاهشون هستش. خدا این جور آدما را برامون حفظشون کنه.

حالا شما از کدوم دسته اید. نکنه از دسته سومی اید که ما نمی دونیم؟    

مصلحت

محسن پرستاری

مصلحت گاهی نمیذاره آدمی یه چیزهایی رو که تو سینه اش سنگینی می کنه رو به زبون بیاره. اونم هی رو هم تلنبار میشه و میشه آخرش میرسه به چیزی شبیه سکته و ایست قلبی. و حالاست که فک و فامیل برن دنبال یه قبری که زین پس قراره خونه همیشگی ات باشه.
کاش مصلحت یه چیز خوردنی بود که می خوردی و تمومش می کردی یا اصلا یه جسمی می شد که دو حالت ماده رو داشت. اگه جامد میشد که قایمش می کردی. مایع رو که عینهو آب خوردن می ریختیش اون ور. اما گاز بازم دیده نمیشه و جنسیه تو مایه های مصلحت. من میگم که چه خوبه مصلحت رو مثل گاز یه جایی حبسش کرد و در نهایت با یه فندک خلاص... ولی نکنه بترکه و به خودت هم صدمه بزنه. آره خیلی خطرناکه... ما باید دنبال یه راه حلی بگردیم که ریسک کمی داره و الا نمی خوایم که با پای خودمون بریم رو مین. قصدمون که خودکشی نیس. فقط میخوایم یه جورایی از دست این مهلکه در بریم؛ حالا با هر ترفند و حقه ای که دلت بخواد. تو برا در رفتن از این وضعیت چیز بخصوصی مد نظرت نیس؟ میگم اصلا مغزت کار میکنه؟ میفهمی من چی میگم؟ ...

دوگانگی ارزش

 

دیروز شاهد یه حکایت جالبی بودم. نزدیکای وقت افطار خودم رو به بربری فروش سر کوچه‏مون رسوندم تا سفرمون حسرت نون داغ رو نداشته باشه. الغرض همین که به نانوایی رسیدم و دستم رو تو جیب کردم یکی از آقایون گفت که امروز بربری‏ها پولی نیست. احسان دارن میدن. گفتم «خدا احسانشون رو قبول کنه» و به صف ایستادم. یکی دو دقیقه‏ای نشده بود که نمی‏دونم چطوری دو نفر حرفشاشون به روزه و ماه رمضون رسید. یکی گفت: «واقعا افطاری با بربری‏های احسان شده می‏چسبه». اون یکی گفت: «البته که همین طوره اما من که روزه نیستم. اینو هم بگم که اجر و ثوابش رو بیشتر مال این نانوا میشه‏ ها.» و بعد خندید. دوستش پرسید: مگه روزه نگرفتی؟

- نه

: چرا؟!

- به این چیزا اعتقاد ندارم

: پس مسلمون نیستی؟

جواب لسانی نبود اما یه جورایی به نشانه منفی بودن جواب دهنش رو کج کرد.

بازم سوال پیچی ادامه داشت. «پس خدا رو هم نمیشناسی؟»

- چرا من فقط به خدا اعتقاد دارم و بس.

بعد بحث بالا گرفت و رسید به مسئله اثبات پیامبر و ...

عرض کنم خدمتتون اونقد این بحث ادامه گرفت تا اینکه نانوا گفتش که «آقایون بربری آماده هست هر چندتا که لازم دارین بردارین.»

جالبه همین آقایی که مدعی شده بود که  فقط به خدا رو می شناسه و به پیامبر و امامان اعتقادی نداره رفت جلو و 4 تا بربری برداشت رو رفت. یکی نبود به این آقا بگه که همین نونی که می بریش امروز احسانه و ...    

دیالوگ های دندون طلا

محسن پرستاری

*بیوه میوه است میوه هم رسیده‌اش بهتر از کالِشِ

*خری که دم به تله بده باید هم رسوایی بعدش هم باشه

*تا تنور داغِ نون را باید بچسبونی

*جای پای کی رو داری پاک می‌کنی؟

*رسوایی من حسودی تو رو علاج نمی‌کنه

*من که خودم رو تکوندم و سیاهش رو به صورت مالیدم؛ سیاه شدم که کسی رو سیاه نکنم؛ خندوندم که نَگِریونَم

*یادم داده آدمیزاد از وقتی بدنیا میاد گریه کردن رو بلده باید خندیدن یادش داد

*بابا عجب حکایتیه این کاکا سیا لَوَنده لودِه پدر سوخته

*شما خیلی انسانی من از آدمیزاد به دورم

*موندن من روزگارتو سیاه میکنه حال خوشِت رو ناخوش میکنه

*ما رسواگر دو دوزه بازیم

*میخوای یه چیز رواج پیدا کنه قَدَغَنِش کن

*از طلا اسمش فقط مال ما بیچاره‌هاس خودش مال شماس

*کی بابت کار نکرده تاوون میده

*تف به زمونه که عِفَت زن مُفت‌ترین سرمایه‌شه

*خدا طالع منو با یه مرغی نوشت که شغال تیکه پاره‌اش بکنه

*خب آدما که خوب و بدشون ترس نداره. خوبش که خوبه پیدا نمی‌شه بدش که بدِ خب نمیری طرفش. اونایی ترسناک‌اَن که بداَن و خوب جلوه میدن نامردن و مرد نشون میدن

*زیرش بزنی سنگ می‌شیم‌ها

*بچه من بابا نمی‌خواد. یعنی بابا می‌خواد. من بچه‌ی آدمیزاد نمی‌زام یه پلنگ میزام که روز سفیدت رو سیاه کنه

*کسی که وضعش ناجوره پول نمیده غم بخره

*باشه یه قت دَسمالِت تَنگ نمونه

*کاش جنسم اونقد خراب نبود که وقتی بهم میگی برار راس راسی باور می‌کردم که داشِ تَم

*سرمُ بشکن نرخمُ رو نشکن

*من تو رو همیشه جا برار نداشته‌ام خواستم

*باید برم، باید آتشم رو کلاه پَرِش کنم، باید مثل پلنگ بارش بیاورم

*باز هر وقت دیدی زمونه باهات کج و نمی سازه در این گداخونه برات بازِ

*آدمیزاد عین یه فَواره اس هر چی بالا بره یه روزی میاد پایین

*شما مردا گِلِتون یکیه، تا کِیف‌تون میاد و مِیل‌تون یه زن میکشه عاشق میشین

*شنیدم شِمرون شِمر داره نکنه یه وقت تشنه لب بمیریم

*حیف ما بودیم که عُمرمون رو باختیم

*خانوم، سیاه بازی مُرده چالش کردن و فاتحه شو هم خوندن. با نبش قبر هم هیچ مرده‌ای زنده نمیشه. برید پی زندگی‌تون این مرده‌ی و ننه مرده رو عذابش ندین

 * این غرامت کدوم مصیبته خدا

* وقتی تو یه مشت گرگ و شغال و سگ، بره باشی؛ حقته پاره پاره شی

*تو یه گروهان مجسمه، فقط یه زن بود که مرد بود. ما بریم یه کم خودمون رو بوخور بدیم؛ شاید یه ذره بخار پیدا کنیم

 

همیشه پای آب در میان است

محسن پرستاری

نجات پترس‌وار آب

محسن پرستاری

فراق یلدایی

چه برخورد عجیبی! چه روزگار غریبی! خدا چه کردی با این روزگار؟ سالروز آغاز امامت امام عصر(عج) با درازترین شب سال چه تناسبی داشت؟ مانده ام این «شب» را چه تفسیر کنم؟ سکوت، آرامش، ظلمت، تاریکی و ... خدایا! چه خوب روزگار را مامور اعتراف زمین قرار دادی تا در درازترین شب تاریخ،  زمین لب به زبان گشوده و معترف ظلمات خویش باشد. حیرتم از اینکه به کدام سوی این زمین خیره شده و به افتخار نوا و کلام خدای را دوباره با خود به نجوا بنشینم. «فتبارک ا... احسن الخالقین». کجای این قلمرو زمین به دست انسان لیاقت تکرار چنین آیه‌ای را داشت که به یک بار تفاسیر رنگ عوض کرد و بر کشته‌های خویش »بای ذنب قتلت» ها را فریاد کشید. انگار جهان داغ است و تشنه خون‌های مظلومان. هیچ تفاوتی هم نخواهد داشت که قطب‌نمای انسانیت کدام سوی جهات را نشان خواهد داد. شمال، جنوب یا شرق و غرب. یک طرف شیعه کشون، یک طرف ... 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

یلدایتان مبارک/ محسن پرستاری 

رعایت اخلاق حرفه ای رسانه

این عکس صرفا تبلیغاتی نیست که بگم مثلا عکس بنده روی نشریه درجه چندم استان قرار گرفته. صرفا و فقط به نیت یادآوری «رعایت اصول و اخلاق حرفه ای رسانه ها» است و بس. گوهری که خیلی وقتها پیش رنگ از روی نشریات بریده و آن هم در عصر و روزگاری که همه دم از حرفه ای بودن می زنند. 

بازدید شهردار اردبیل از غرفه شرکت آب منطقه ای اردبیل در نمایشگاه پژوهش و فناوری استان

محسن پرستاری

قیافه های آشنا

میگم این قیافه ها چقد آشنان! نکنه شما هم با این چهرها و قیافه ها یه عمری بسر بردین. همین قیافه هایی که پشتشون یه اعتقاد و ایمانی داشت که تونست میوه انقلاب رو به بار بنشونه. « تو بمیری» قسمشون بود و تضمین کاری که باید بکنن و تمومش کنن. یه موی سیبیلشون می ارزید به کل بودجه بقالی سر کوچه شون. می گفتن و با یه «یا علی» میزدن خودشون رو به ته دریا. فردین تو فیلمشون بود و مرامش توی کوچه پس کوچه هاش...

بذار نسل تازه بدونن که همه چی قدیمی شده. مرام، قول، ایمان و... اما کاش بدونیم که «مرد» یه واژه ای نیست که قدیمی بشه.

 آدرس اینستا گرام 

یارو زحمت کشیده و تو آزمون استخدامی نفر اول شده و رفته مصاحبه. ازش پرسیدن نماز می خونی؟ جواب داده: نه؟ مصاحبه کننده برگشته و به اون آقا گفته: لااقل به دورغ هم که شده می گفتی بله. یارو گفته: من دروغ نمی تونم بگم.

خلاصه همین شده که الان هم بیکاره و استخدام رو هم بیخیال شده ... 

امروز / یکی از اداره ها

معاون یکی از اداره مثلا جلسه ملاقات با مردم گذاشته. اومده نشسته درست وسط مردم و میگه که: خب بفرمایین من در خدمتم.

بیچاره یه خانومی جلو رفته و یه کاغذی جلوش گرفته و یواش یواش حرف میزنه که مبادا بقیه حرفاش رو بشنون.

خب یه ادمی پیدا نمی شد که به این معاون بگه که: آقا می تونی این جلسه رو تو اتاق خودت برگزار کنی. شاید یکی هست که نمی خواد و نمی تونه جلوی دیگران درد دلاشو بگه. 

امروز/ یکی از اداره ها
کارمندی داره با تلفن حرف میزنه...
آقا یعنی نمیشه 
مکث 
من میخوام که این کار عملی بشه
مکث
ای بابا یه کاریش بکنین دیگه 
مکث 
خب می تونیم یکی از کارمندای دم بازنشستگی ها رو حل کنین تا ما بتونیم این آقا رو بیاریم تو مجموعه تا کارش رو از فردا شروع کنه 
مکث
خیلی ممنونم. شما لطف دارین
و این بار نوبت مکث ماست ...

زندگی سگی 1

دیروز یا بهتر بگم دیشب، چند بار چهره بهروز وثوقی (سید رسول) اونم تو فیلم گوزنها جلوی چشام رژه میرفت، بلخص با اون دیالوگ معروفش که می گفت" وقتی می خندم هنوز امیدوارم که جون دارم". با اون قیافه شلخته و دربه در ... شاید هم بی دلیل نبود که دیشب با آقا بهروز سوپر استار دهه های قبل همذات پنداری می کردم. وقتی از اون و این یه پولی جور می کنی و میزنی به بوفه داری که مثلا یه خرده پولی کف دستت بیاد اما یه دفعه می بینی که هیچی گیرت نیومده و کلی قرض و قوله هات رو هم تلنبار شدند. وقتی در تمام وقت کنسرت دایم از خدا میخوای که ای کاش این اجرا هم یه آنتراکی داشت که کمی بازارت جون بگیره. وقتی گوشی ات این روزا فقط یه بار زنگ می خوره و تا اینکه برمیداریش هزار بار تو دلت واسه خودت لعنت می فرستی که ای کاش برنمی داشتیش. وقتی پشت گوشی میشنوی که کلمه " تذکر " پشت تذکر عین قطار داره صف میکشه که " باید وام های معوقه رو صاف کنی". وقتی تو این وضعیت دردی از دندونت آویزون میشه و کل وجودت رو مختل میکنه ... وقتی سید رسول داره میگه " فقیر در جان همیشه واژگونه" ... دیگه نمیخوای با خودت کلنجار بری؟ خیلی دوس داری ادامه این زندگی کشکی رو از زبون سید بشنوی که داره به قدرت میگه " وقتی می باختی باهات شریک میشدم؛ وقتی میبردی تنهات می ذاشتم". درست برعکس زندگی ات که هر وقت می بری زندگی باهات شریک میشه و هر وقت می بازی تنها میشی... ". وقتی تنهایی و هیشکی به پنجره خلوتت حتی یه سنگ هم نمیندازه که لااقل شیشه تنهاییت کمی تَرَک برداره باز داری سید رو میبینی که به قدرت میگه " وقتی رفتی نفهمیدم کی داره میره حالا اومدی میفهمم کی اومده... هنوز هم کم حرف میزنی... هنوزم ماتی... هنوزم تو چشات عشقه... حتما هنوزم دروغ نمیگی؟! مثه یه کفتر، رو شونه من. صفای قدمت ... " فارغ از همه چیز خودت میدونی که کجا باید پر بزنی و کجا رو باید لونه خودت بدونی؟ تو کدوم قسمت از آسمون باید پرواز کنی و کجا نباید پر بزنی؟ مرزت کجاس و خط قرمزت؟ داره سید از زبون تو حرف میزنه " فک کردی که چی؟ به امام حسین بالامم می دونم، پایینمم میدونم... غصه ورم داشته... همش شده التماس... ای گور پدر نئشگیه بعدِ التماس... " 

غریب

 

چه غریب ماندی امشب که صدایت آشنا نیست

تو مگر نمی شناسی که صدا صدای او نیست

به جز از هوای یارم هوسی دگر ندارم

به خدا قسم که بی تو شب و روز من زمان نیست

به درون تک دل من همه خنجری فرو برد

تو مزن مرا به هر دم که برای دل دوا نیست

چو مرا کشانده ای دل به سرای خلوت خویش

تو که همصدا نبودی که صدای ناله ام نیست

بنویس مرد ایام سر دفتر خدایان

همه در لاک خویشند که هوای شاعری نیست

مده ساقی زمانه به همه شراب مستی

که در این جهان هستی همه چون سزای می نیست

م . پرستاری

ساقی روزگار ...

هر از گاهی نگاهی بر بلندا کردی ای ساقی

نگاهت را بریدی از دل و جانان تو ای ساقی

می ما کال و نارس بود گله در کارمان باشد

گمانم نیست در کارت چنین باشی تو ای ساقی !!!

نظر بر دیگران کردی ، نظر بر ما نکن ساقی

وفا با ما تو کم کردی ، صفا از دیگران ساقی

دگر من هم نمی رنجم دگر او هم نمی خواهد

می نابی زدستانت برو ای بی وفا ساقی

مرا هرگز نمی بینی در این گوشه در این خلوت

دگر هرگز نمی آیم به این ماتم سرا ساقی

سیه جایی تو رنگین کن که قدرش را چنان دانند

والا منتی مستان از آن نامرد از آن ساقی 

شعر : چند سال پیش زمانی که " سیه " رو برا تخلص خود انتخاب کرده بودم.

خداوند رفتگان شما رو هم بیامرزه.

وقتی دل دوستی می گیرد ...

گاهی چقدر احساس می کنم که تنهام. هیچ کس رو ندارم و هیچ کس منو نمی شناسه. گاهی فک می کنم که وجودم تو این دنیا به یه مشتی هم نمی ارزه.نمی دونم خزعولات می نویسم یا ...

چقدر با خودم کلنجار رفته ام که خودم رو قانع بکنم " تا اینکه بدونم من هستم... دارم نفس می کشم ... و اصلا هم فیلم بازی نمی کنم." اما نشد که باورم بشه. باز تو دنیای عجق وجق خودم دارم غوطه ور می شم. دنیایی که ته شم هم معلوم نیست که لااقل بدونم کی این دنیا برام تموم میشه و کی من با دنیای واقعی ام تماس پیدا خواهم کرد؟...

هی راست به راست به خودم تو آینه نگاه می کنم و از خودم می پرسم که " سه دهه از عمرت رو به باد خزون سپردی حالا کی می خوای از خواب و دنیای عجیبت بیرون بیایی؟؟؟ "

من گیر کرده ام در عقربه های ساعت . زمان را نگه داشته ام اما غافل از اینکه فقط این ساعت منه که داره تو خیالش استراحت می کنه و همه ی ساعتها دارن با تیک و تاک شون ذهنها رو پرورش می دن...

انگار دارم فک می کنم که من متعلق به این زمان نیستم ... من تو این دنیا غریبم و یه واژه از پارادوکسی که خودش هم نمی دونه.

دلم تنگ شده برا دوران کودکی ام... برا لحظه ای که پولم رو گم کرده و یه کتک مفصلی از مادرم نوش جان می کردم. برا فوتبالی که همش با ترس و اضطراب بازی می کردم که نکنه مادرم بیاد و باز دوباره کتک کاری شروع بشه. برا بازی " هفت سنگی" که هیچ وقت نتونستم جورش بکنم و همش بازنده ی بازی بودم...

دلم تنگ شده برا گریه های دوران کودکی ام... برا گریه هایی که حس می کردم واقعا چیزی تو دلم شکست. کاش بزرگ نمی شدم و نمی فهمیدم که اون شکستنی ها همون دلم بوده...

دلم تنگ شده برا ...

خدایا اجازه هست یه درخواستی ازت بکنم... میشه بارون بفرستی. اخه دلم طوفانیه. می خوام بارونت آرومم بکنه ...  

مرا به خیر تو امیدی نیست ...

 مهر اردبیل شنبه ۲۳ شهریور

آورده اند كه ...یكی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و او را ثنا گفت . امیر دزدان فرمود تا جامه از وی بركشیدند و از ده بیرون كردند . مسكین برهنه در سرما همی رفت . سگان در قفای او افتادند . خواست تا سنگی بردارد . زمین یخ بسته بود. گفت : این حرامزاده مردمان هستند كه سنگ را بسته و سگ را گشوده اند !امیر دزدان از غرفه بشیند و بخندید و گفت : ای حكیم از من چیزی بخواه ، گفت : جامهٔ خود را خواهم اگر از روی كرم انعام فرمایی .

امیدوار بود آدمی به خیر كسان
مرا به خیر تو امید نیست شرمرسان

یادم هست سال 84 را در فیروزآباد ( یکی از بخش های شهرستان کوثر )  سرباز  بودم. خرداد ماه بود و فصل انتخابات. یکی از روزهای رنگین خرداد ، مسئول مان ماشین را جلوی ساختمان جدید الاحداث مان پارک کرد . صندوق عقبی ماشین را بالا زد و وارد ساختمان شد. صدا زد : " سرکار تو صندوق ماشین چند تایی عکس و پوستر هستش . اونا را خالی کن...."

البته لازم است که این را اضافه کنم . بنده آن وقت ها دوران اضافه خدمتی خود را می گذراندم . سخت این دوران اعصابم را سو هان می کشید. البته الان که فکر می کنم می بینم، این همه اضافه خدمتی هایی که سپری کردم ؛ همه به انصاف حقم بود . زیرا جریمه ندانم کاری هایم را می پرداختم . تاوان کله شقی هایم را . چوب لجبازی و یک دندگی بیش از حدم خودم را ... اما مگر می شد این حرفها را آن زمان زد. اعصابم داغون تر می شد. آن دوران برای روحیه دادن به خود فقط بسنده کرده بودم به این حرف متداول و رایج در بین همه ی سربازان . " اضافه خدمت مال سربازه" . خوب حالا زیاد از ماجرا پرت نشویم. داشتم می گفتم که مسئولمان امر کرد که چند تا عکس و پوستر را از صندوق عقب ماشین خالی کنم . امر اطاعت شد اما ... همین که کاغذ ها و پوستر ها را خواستم بردارم دیدم این امر کمی بو دار به نظر می رسد . زود همه را سر جایش قرار دادم  و برگشتم . مسئولمان گفت : " چی کار کردی ؟ " گفتم : " من متاسفانه نمی تونم این کارا رو انجام بدم !!! دوباره برگشت و گفت : " این دستور سرهنگِ ها ... " گفتم : " خدا پدر و مادر هر دوی شما رو بیامرزه . من یکی دیگه از این به بعد قول دادم کاری نکنم که دوباره اضافه خدمت داشته باشم . تا اینجا به علت کله شقی هایم اضافه زیادی داشته ام . دیگه نمی خوام ... بذارید این دم دمای آخر خدمت دوباره اضافه نخورم ". دستش را به کمرش زد و گفت: " مگه چه اتفاقی افتاده؟ " گفتم : می خواستی چی بشه عزیز . عکس فلان نامزد انتخاباتی ... این کار غیر قانونیه مسئول محترم ...

چند لحظه سکوت کرد و بلند شد و خودش این کار را انجام داد . دلیل سکوت مبهمش را ندانستم . شاید دلش به حالم سوخت که این قدر اضافه داشتم و شاید هم حق با من بود ... خلاصه در هر دو صورت ممکن چیزی به من نگفت و بزرگواری کرد .

گذشت و انتخابات به مرحله ی دوم کشید . جایی که آیت ا... هاشمی رفسنجانی مقابل آقای احمدی نژاد قرار گرفت . خوب نتیجه هم مشخص بود . البته آن هم به نظر خودم . با این پیش زمینه ی ذهنی که داشتم مسئولمان دوباره در امر انتخابات پیشنهادی به من داد . گفت که : " اگه تو کار تبلیغات به ما کمک کنی سرهنگ قول داده که بقیه ی اضافه خدمت شما را می بخشیم و بعد ، شما به خیر و ما را به سلامت ". احتیاط کرده و پیشنهادش را قبول نکردم .

 بلاخره انتخابات تمام شد و آقای احمدی نژاد شد رئیس جمهور . چیزی که کمتر فکرش را می کردیم . صورت مسئله چنین نشان می داد که سرهنگ بنا به دلیل چشیدن طعم پیروزی در انتخابات، حداقل کاری که می توانست بکند؛ بخشیدن اضافه خدمت سربازان  بود . من یکی که انتظار این کار را از جناب سرهنگ داشتم  چرا که می دانستم این پیروزی به خیالش هم نمی رسید . چه رسد به اینکه این اتفاق بیفتد و این عمل شدنی شود .

اما بیچاره من که چه فکر می کردم و چه شد ؟؟؟ اضافه خدمت بخشیده نشد که هیچ بلکه ، اضافه ی دیگری را متحمل شدیم.

آنجاست که یاد ضرب المثل زیر افتادم.  « ما را به خیر تو امیدی نیست ...»   

 مهر اردبيل

مهر اردبیل ، بودن یا نبودن

امروز که به  اکبر ( سردبیر مهر اردبیل) کمک می کردم تا قسمتی از وسائل را جمع و جور کرده و دفترمان راتحویل دهد، لحظه ای حس غریبی به من دست داد.

اتاقی که رنگ مهر گرفته بود و یکی دوسالی پاتوق دوستانی از جنس مهر بود؛ حالا رنگ می باخت و می پاشید. به هر دلایلی.

" من خودم را یک موجودی عجیب و غریبی می دانم" . هر وقت که خواستم خودم را تعریف کنم ، چنین گفته ام. موجودی که کمتر دل می بندد اما وای به آن روزی که بخواهد دل ببندد. فرقی هم نمیکند به کسی یا چیزی و ...

من با مهر، نوشتن را آغاز کردم. در مهر بوی دوست داشتن، به طرز دیگری مشامم را نوازش داد.با مهر تفسیر " ن والقلم ما یسطرون" را درک کردم و مهربانی را درس بزرگی برای انسانیت.

هنوز اولین دیدارم با اکبر از یادم نرفته است ولی نمی دانم چرا امروز وقتی به این نکته فکر می کردم یک جورایی می شدم. هرگز فکر نمی کردم درب "مهر اردبیل" روزی شبیه امروز بسته شود و کلیدش در دستها بچرخد.

به هر حال نمی دانم که برای واقعه ی امروز چه لفظی به کار ببرم. اگر دوستان ناراحت نمی شدند و اجازه می دادند کلمه ی " تعطیل " را بهترین واژه برای سرنوشت نزدیک به ده ساله یِ هفته نامه ی ِ مهر اردبیل مناسب می دانستم.

ناراحت شدم از این واقعیت که مامن اصلی مان را از دست دادیم. ولی من هر کجا باشم و هر جا قلم ناخوشم رابغلتانم باز هم از " مهر " هستم و باقی خواهم ماند.

" کاش "

" کاش " هایی که خورده ام...
و " افسوس " هایی که غذای امروز من است
نباید دلگیر باشم !!!
نه ! اتفاقی نیفتاده
دنیا بر مدار خویش می چرخد
واین چرخ من است که بر مردابی
به نام زیست یا زندگی؟
سقوط کرده است ...

امتحانم کن...

کافه کلبه – ساعت 10/30

با دوستان تخته نر بازی می کنیم

شهرام شکوهی می خونه:

عجیبه که یکی شبیه من/ به یک نگاه ساده دل داده

با اون همه غرور و خودخواهی/حالا به دست و پات افتاده

در بازی تخته نر زندگی باختم تنها با مهره ای که فقط تو می دانی اسمش چیست...

راستشو باور کنی حرفامو/ من امتحان عشق و پس دادم

هر جوری میخوای امتحانم کن/ تا آخرش پای تو وایستادم

نمایشگاه بین المللی کتاب تهران - نویسنده ی کتاب پرفروش امسال به نام" قیدار"- رضا امیر خانی

سرت سلامت گل من...

ساعت 7 صبح تا 7 عصر- نمایشگاه بین المللی کتاب- یکشنبه 15 اردیبهشت

میگی خستت کردم/ میگی می خوای دور شی/ باشه عشقم رد شو/ نمی خوام مجبور شی...

نمایشگاه قرارگاه وعده هایشان بود.جایگاهی که فکر می کرد رویاها به واقعیت تبدیل می شود. فاصله ها می شکند و دلها به هم نزدیک.

به گوشیش برای چندمین بار نگاه کرد اما دریغ از تماسی که منتظرش بود.

هندزفری رو دوباره رو گوشش گذاشت. چقد عاشق این آهنگ بود.

رضا صادقی می خوند: میگی بی من خوبی/ قلبمو می کوبی/ برو تا راحت شی/ حالا که مجبوری...

خسته شده بود به اندازه ی همه ی دلهای خسته.

ساعت 9 شب میدان آزادی به طرف تهرانسر

طوفانی در در خیابان به پا شده بود. هر کجا رو که نگاه می کرد آدمایی رو می دید که رنگ قرمز پوشیده بودند.پرسپولیس باخته بود و همه ی طرفدارانش ناراحت از این اتفاق.

فضا دل همه رو گرفته بود. دلگیری هم تمامی نداشت.

می گی قسمت این بود/ دیر میای میری زود/ بی تعارف بردی/ بازی خوبی بود...

ساعت 10 صبح – ایستگاه اتوبوس- دوشنبه 16 اردیبهشت

منتظر اتوبوس بود تا به آزادی برود. می خواست یه سری به خانه هنرمندان بزند و لااقل قیل و قالش را داغون کند.آشوبی در وجودش احساس می شد.

همه خوبن با من/ سادگی ام قلب توِ/ می گی فراموش می کنی/ بی صفتی تا این حد...

دورن اتوبوس- ساعت30/10

تو خودش بود. یه لحظه که به خودش اومد دید مسیرو اشتباهی اومده. به جای اینکه به آزادی بره سر از سه راه آذری درآورده.

بعد از این می خندم / به دل بازنده ام/ روی هر چی سادگیمه/ چشامو می بندم...

خانه ی هنرمندان- ساعت 30/12

به تابلوها نگاه می کرد اما فکرش جای دیگری بود. هر چقدر می خواست که از این فضا بیرون رود اما نمی شد که نمی شد.

میگی بیزار شدی/ میگی تکرار شدم/ من که عشقت بودم/ باعث آزار شدم/عاشقی زوری نیست/ غربت و دوری نیست/حالاکه می خوای بری/ رسمش این جوری نیست...

روستای چهل گز - نزدیکی روستای سردابه اردبیل

روستای چهل گز

ویژه نامه نوروزی مهر اردبیل

سلام

چند روزی است که به علت کار کردن روی ویژه نامه نمی توانم مطالبی بنویسم و این وبلاگ رو آبدیپ کنم.

در یک دو روز دیگه ویژه نامه نوروز مهر به روی دکه ها خواهد رفت. امیدوارم که از خواندش لذت ببرید.

سیگار غم(محسن پرستاری)

 

سیگار کشیدی و

دود نقاشی کردی

حرفی نزدی و

بغض کردی

ندانستم که آخر

چه می کشی و چه کشیدی؟