زندگی سگی 1
دیروز یا بهتر بگم دیشب، چند بار چهره بهروز وثوقی (سید رسول) اونم تو فیلم گوزنها جلوی چشام رژه میرفت، بلخص با اون دیالوگ معروفش که می گفت" وقتی می خندم هنوز امیدوارم که جون دارم". با اون قیافه شلخته و دربه در ... شاید هم بی دلیل نبود که دیشب با آقا بهروز سوپر استار دهه های قبل همذات پنداری می کردم. وقتی از اون و این یه پولی جور می کنی و میزنی به بوفه داری که مثلا یه خرده پولی کف دستت بیاد اما یه دفعه می بینی که هیچی گیرت نیومده و کلی قرض و قوله هات رو هم تلنبار شدند. وقتی در تمام وقت کنسرت دایم از خدا میخوای که ای کاش این اجرا هم یه آنتراکی داشت که کمی بازارت جون بگیره. وقتی گوشی ات این روزا فقط یه بار زنگ می خوره و تا اینکه برمیداریش هزار بار تو دلت واسه خودت لعنت می فرستی که ای کاش برنمی داشتیش. وقتی پشت گوشی میشنوی که کلمه " تذکر " پشت تذکر عین قطار داره صف میکشه که " باید وام های معوقه رو صاف کنی". وقتی تو این وضعیت دردی از دندونت آویزون میشه و کل وجودت رو مختل میکنه ... وقتی سید رسول داره میگه " فقیر در جان همیشه واژگونه" ... دیگه نمیخوای با خودت کلنجار بری؟ خیلی دوس داری ادامه این زندگی کشکی رو از زبون سید بشنوی که داره به قدرت میگه " وقتی می باختی باهات شریک میشدم؛ وقتی میبردی تنهات می ذاشتم". درست برعکس زندگی ات که هر وقت می بری زندگی باهات شریک میشه و هر وقت می بازی تنها میشی... ". وقتی تنهایی و هیشکی به پنجره خلوتت حتی یه سنگ هم نمیندازه که لااقل شیشه تنهاییت کمی تَرَک برداره باز داری سید رو میبینی که به قدرت میگه " وقتی رفتی نفهمیدم کی داره میره حالا اومدی میفهمم کی اومده... هنوز هم کم حرف میزنی... هنوزم ماتی... هنوزم تو چشات عشقه... حتما هنوزم دروغ نمیگی؟! مثه یه کفتر، رو شونه من. صفای قدمت ... " فارغ از همه چیز خودت میدونی که کجا باید پر بزنی و کجا رو باید لونه خودت بدونی؟ تو کدوم قسمت از آسمون باید پرواز کنی و کجا نباید پر بزنی؟ مرزت کجاس و خط قرمزت؟ داره سید از زبون تو حرف میزنه " فک کردی که چی؟ به امام حسین بالامم می دونم، پایینمم میدونم... غصه ورم داشته... همش شده التماس... ای گور پدر نئشگیه بعدِ التماس... "
«قلـم همه پسمانـدههای ذهنم را پاک میکنـد...»