دُر گران

دستی بالا می رود و همین طوری روی صورت زنی پیر و میانسال می نشیند. جرمش دستفروشی است و تاوان کسب روزی حلال. صاحب قدرت و زننده سیلی هم به نوعی هم قشر و هم طبقه پیر زن است. خود این نکته را به خوبی می داند و هیچ نمی تواند کتمانش کند. فقط تنها اختلافشان در شلوار و پیراهن نارنجی است. این دارد و آن نه. هیچ کس دلیل دستفروشی پیرزن را نپرسید و از صورت مسئله به راحتی عبور کرد. ما را چه شده است؟ انگار طبقه کارگری و مفلسین روزگار به جان هم افتاده اند. مسئولین و مرئوسین بیکاری داد می زند. طوفان به راه می اندازد. فریاد می کند. می دَرَد. ارزش ها را می خورد. رحم و عطوفت و مهربانی را می بلعد. و...

***

با دیدن صحنه درگیری به ناگاه یاد شیخ سعید افتادم. خیال تان به دور و درازها نرود. شیخ سعید نه عارف است و نه عالم بنام. بنده ای است شبیه من و تو. اتفاقا نقطه مشترک این ماجرا با شیخ سعید در این است که شیخ هم کارگر شهرداری بود. الحمدا... این روزها بازنشسته است و لقمه ای حلال صرف می کند. گویند روزی کلنگی به شیخ می دهند و به او فرمان می رانند که با چند کارگر خانه ای را بکوبند. شیخ همین که کلنگی به دیوار می زند؛ پیرزنی را می بیند که با گریه و زاری به همراه دو پسر بچه ای معصوم از خانه بیرون می آید. درست همان لحظه از خودش بدش می آید و حس همذات پنداری اش گل می کند. کلنگ را بر زمین می اندازد و می گوید: «انصاف نیست. اخراجم کنند اشکالی ندارد. دنبال رزق حلالم.»

آری... معرفت دُر گرانی است که به هر کس ندهند/ پر طاووس قشنگ است و به کرکس ندهند

شاد کن برادر مومن ات را  

در کتاب اصول کافی جلد 4 ص 567 آمده است:

محمد بن جمهور گوید: نجاشی که دهقان بود، حاکم اهواز و فارس شد. (البته با تعریف و تجمدی که تاریخ از نجاشی به ارمغان برده معلوم است که وی فردی مومن و شیعه بوده و اتفاقا یکی از عاشقان امام جعفر صادق علیه السلام) گویند روزی یکی از کارگزاران نجاشی نزد حضرت امام صادق (علیه السّلام) رفته و شکایت از حاکم اهواز و فارس کرد و گفت: نجاشی خراجی گزاف بر گردنم نهاده است و او مردی است مومن و فرمانبر، شما اگر صلاح می دانید برای من نامه ای به او بنویسید، گوید: امام (علیه السّلام) به او نوشت:

بسم الله الرّحمن الرّحیم، شاد کن برادرت را تا خدا شادت کند، گوید: چون نامه به او رسید، در مجلس کار خود بود و چون تنها شد، نامه را به او داد و گفت: این نامه ی حضرت امام صادق (علیه السّلام) است، آن را بوسید و بر دو چشم نهاد و به او گفت: چه حاجتی داری؟ گفت: خراجی که در دفترت بر عهده ی من است، به او گفت: چه مقدار است؟ گفت: ده هزار درهم. نجاشی دفتردار خود را خواست و به او دستور داد تا از طرف او بپردازد و آن را از دفتر بیرون آرد و دستور داد برای سال آینده هم برابر همین مبلغ را برای او بنویسد، سپس به او گفت: من تو را شاد کردم؟ پاسخ داد: آری قربانت، سپس فرمان داد یک مرکب سواری و یک کنیز و یک غلام به او دادند با یک دست جامه و در عطای هر کدام می گفت: آیا تو را شاد کردم؟ و به او جواب می داد: آری قربانت، و هر چه می گفت:آری، برای او می افزود تا از عطا فراغت یافت و سپس به او گفت: همه فرش این اتاق را هم که من در آن نشسته ام با خود ببر چونکه نامه آقای مرا در این جا به من دادی و هر حاجتی داری به من اظهار کن و برسان، گوید: این کار را کرد و آن مرد بیرون شد و پس از آن خدمت امام صادق (علیه السّلام) رسید و به او همه را بازگفت و آن حضرت هم شاد شد به کار او، آن مرد گفت: یاابن رسول الله، گویا کاری که با من کرده شما را هم شاد نمود؟ فرمودند: آری، به خدا هر آینه خدا و رسولش را هم شاد کرد.

***

خدا اون روز رو نیاره که راهت به اداره و نهادهای دولتی بیفته. شادت نمی کنن که هیچ بلکه اگه براتون لطف کنن و یه مهر منتی هم بر پیشانی ات بزنن؛ کار و بارتون تو یه ماهه حل خواهد شد. احتمالا! دارین به این فک می کنین که این چه کاریه که بعد لطف و عنایت دوستان، یه ماهه حل میشه. کار بیچاره ارباب رجوع خیلی هم سخت و دشوار نیس. همه چی به یه امضا ختم میشه. یه روز بهش میگن رئیس تو مرخصیه. روز دیگه میگن جلسه داره. و همین طور روز دیگه رئیس رو به ماموریت می برن و کلی بیا و برو تا اینکه بالاخره یه روز رئیس هوس می کنه و یه امضایی به نامه بیچاره ارباب رجوع میزنه.

آقا جونم براتون بگه، اگه این ارباب رجوع ها، ملت و مردم نبود چیزی به اسم رئیس و اداره هم نبود. این یه مسئله کلی اس. حالا به عوض اینکه ارباب رجوع با طمانینه کامل بیاد و رئیس رو ببینه و حرفش رو بدون هیچ رودر واسی به رئیس منتقل کنه و در نهایت پاسخش رو بگیره و بره ... انگار همه چی عوض شده. به قول خودمون «یِردَن گوَ یاغیر».    

صدای آب به شماره پنجم رسید

پنجمین شماره صدای آب منتشر شد

با گفتار و نوشتاری از: آیت ا... سید حسن عاملی، مهندس محمدحاج رسولیها، اقبال عباسی، داوود نجفیان، اکبر صمدی، فرهاد عبدالعلی پور، هاجر جمادی، کاظم عزیز مقدم، بهروز محمدی، رحمت سلیمی، ناصر عشقی آذر، مهدی اسدی، تورج مهدی زاده، جبرائیل زمانی، رزاق علی پور، کیومرث کمالی، علی غفارزاده، عیسی میرزایی 

برای دانلود این شماره کلیک کنید

صدای آب

فیلم ایرونی

بی_آر_تی

دو جوان ایستاده با هم حرف می زنند. اولی دست به جیب کرده و فلش مموری در می آورد. بعد به سمت دومی گرفته و می گوید: «اینم فیلمی که قولش رو داده بودم. یکی ایرونیه و دیگری فیلمی از وودی آلن.

دومی: (با خوشحالی) دستت طلا. ممنونم

اولی: فقط یه نکته

دومی: بفرما

اولی: اگه بخوای همراه خونواده این فیلما رو ببینی باید بگم که فیلم ایرونی یه کمی خوب نیس. ترجیحا تنها ببینی خوبه.

دومی: چرا؟

اولی: بعد اینکه ببینیش می فهمی. ولی فیلم وودی آلن مشکلی نداره.

دومی: اسم فیلم ایرونی چی بود؟

اولی: مهمونی کامی

...  

حسی که به سراغ مان نمی آید...

پخش سریال تاریخی سربداران از شبکه تماشا بهانه نوشتن شد. سریالی که پر است از خاطره و مرور صحنه و تصاویری دلنشین از ایرانیان متمدن.

 قصد کاری را ندارم که از دستم برنمی آید. منتقد نیستم و خم و چم نقد فیلم و سریال را هم نمی دانم. از طرفی زیاد هم بر ماجرا مسلط نیستم که از دل تاریخ برایتان گویم که حسن جوری که بود و چه کرد؟ یا اصلا عاقبت قیام سربداران چه شد؟

دنبال چیزی هستم که خود نیز غافلم. خیلی ساده... همین که این سریال دل انگیز روح و دلت را تسخیر می کند و چشمهایت را می دزدد؛ بدون هیچ علت و معلولی پای این سریال میخکوب می شوی و همین طور فی نفسه تا آخرش می روی. با اینکه تجربه دیدن این سریال را دارید اما چیزی شما را جذب می کند که نمی دانید اسمش را چه بگذارید؟ حسی به سراغتان می آید که نمی توانید توصیفش کنید. از خود می پرسید چرا این حس و احوال این روزها کمتر به سراغتان می آید؟ چرا با دیدن سریال های امروزی میهمان چنین حسی نیستید؟ پاسخی به سوالتان نمی یابید. تلاش می کنید تا خودتان را قانع کنید و تمامی پاسخ را خلاصه کنید به تجمیع بازیگران مطرح سریال من جمله علی نصیریان، محمد علی کشاورز، سوسن تسلیم، فتحعلی اویسی،امین تارخ و ... تازه استاد فخرالدینی را فراموش می کنید که با موسیقی دلچسب اش ما را به سرزمین مهر و دوستی می برد. حسابی حال می کنید و بعدا حسرت تمام وجودتان را فرا می گیرید. حسرتی سرشار که به ما می گوید: چرا این روزها سریالی همچون سربداران در صدا و سیما تکرار نمی شود؟ فی الواقع این پایان کار نیست و خود نیز می دانید که اصل این نبود و خود را بی دلیل اقناع کرده اید.

اندکی تامل کافی است تا بدانید که این فقط سینما و تلویزیون نیست که قربانی چنین فضایی است. این دنیای بی پاسخ تنها در هنر تصویر خلاصه نمی شود؛ متاسفانه این مسئله برای ادبیات و ... حتی ورزش هم صدق می کند. کلاف سر در گم می شود و یافتن سر نخ به مراتب دشوار.

حتما یادتان هست که تیم ملی با کاپیتان دائی و سرمربی هایی مثل مایلی کهن و ویرا و بلاژویج و ... چه می کرد؟ چرا حماسه ملبورن برایمان هنوز هم جز بازیهای تاریخ ساز و فراموش نشدنی است؟ انگار بعد و قبل آن هیچ بردی را در فوتبال این مرز و بوم تجربه نکرده بودیم. مگر این روزها کیروش بردهای شیرینی را تجربه نمی کند؟ اما با تمامی احترامی که برای کیروش و تیم ملی ایران قائلم بناچار اعتراف می کنم لذت دیدن بازی ایران و استرالیا (حتی تمامی بازیهای فوتبال دهه 70 چه تیم ملی و چه در سطح باشگاهی) به مراتب بیشتر از بازیهای امروزی است. هنوزم معتقدم اگر بازیهای آن دهه پرهیاهو (فرقی هم نمی کند فوتبال باشگاهی باشد یا تیم ملی) را به جای بازی زنده پرسپولیس و استقلال از صدا و سیما پخش کنند؛ شک نکنید که بیشتر بیننده ها ترجیج خواهند داد تا بازی های قدیمی تیم ملی را حتی با اینکه دیده اند و از نتیجه هم با خبرند؛ دوباره باز هم به تماشا بنشینند و چه معلوم حتی با گل هایشان دوباره شاد شوند. در این مورد نه کیروش مقصر است و شخصی و کسی. نمی دانم احتمالا هم متهم اند! شاید عده ای برای سفسطه و مخالفت مدعی شوند که علت بی رونقی و بازار کساد فوتبال دقیقا اینجاست «که این روزها حوصله کجا بود تا بنشینم و فوتبال ببینم؟» خب درست. ما نمی بینیم اما بچه هایمان چطور؟ دهه هشتاد و نودی ها چطور؟ چرا آن ها مثل ما و نسل ما از برد تیمشان لذت نمی بَرند. دور و زمانه ما هر وقت که تیم مان فاتح میدان می شد؛ یکی روزه می گرفت، آن یکی صدقه کنار می گذاشت و دیگری دو رکعت نماز می خواند و ...  مگر کم از این کارها کرده ایم؟

خود به شخصه نمی دانم چه حکمتی است که طعمی بردِ بازی ایران و استرالیا و مزه مزه کردن شیرینی آن هنوز هم برایمان واژه ای است به نوعی هم ردیف حسرت.  این روزها می بَریم و اما لذت نمی بَریم. سریال می سازیم و مخاطب نمی سازیم. در واقع اگر نسازیم هم فرقی به حال و روزگارمان ندارد. فیلم روی پرده می بریم و نه البته ماندگار. کافی است نود دقیقه ای پای پرده اکران بنشینی و فقط چند ساعتی از دیدنش لذت ببری. و بعد از آن بناچار، شیفت به اضافه دیلیت که از یاد و خاطره ات پاک شود.

به یاد دارم روزی که تیم ملی ایران مقابل عربستان شکست خورد. آن هم با ناداوری و مردود اعلام کردن گل خداداد عزیزی. آن موقع تازه مقطع راهنمایی را تاتی تاتی راه می رفتم. یادش بخیر آن شب آنقدر گریه کردم تا خوابم گرفت. فردای آن روز صبح که به مدرسه رفتم زنگ اول قرار شد معلم ورزش برای ثلثی امتحان دو صد متر بگیرد. خدا رحمتش کند آقای قلی پور (بازیگر و هنرمند) معلم ورزشمان بود. بنده را مورد خطاب قرار داد و گفت: «نوبت توست. بدو تا نمره بدم.» من که دیشب از بس گریه کرده بودم و سر درد شدیدی داشتم عذرش را خواستم. زنده یاد تهدیدم کرد که «نمره صفر می گیری ها!» اما بازم اصرار بی فایده بود. در نهایت آن ثلث نمره ورزشم هفت شد آن هم به خاطر فوتبال. مقصود از تعریف این ماجرا چیزی نبود الا تاکید اینکه حتی با باخت تیم ملی و تیم دلخواه مان گاهی تا دو سه روز به خود نمی آمدیم. ما از نسل غریبی بودیم. بعضا در این احوال تندرو می خواندنمان غافل از اینکه حتی در شادی هایمان از زیاده روی برحذر بودیم تا چه رسد به حزن و اندوهمان.

کُشتی هم چنین وضعیتی داشت. تصویر شکست کورتانیزه کشتی گیر امریکایی در مقابل کشتی گیر ایرانی هنوز هم مثل اولش زنده و پابرجاست. وزنه برداری و تکواندو ایران نیز دست کمی از این سایر ورزشها ندارد.

جان کلام نمی دانم چه به خورد نسلمان دادند که اینگونه شدیم سخت ملول. کم لذت می بریم و یادمان رفته است که چه بودیم و چه شدیم؟ چرا آن تصاویرها، سریال ها، فیلم ها، کتاب ها، شعرها، تابلوها و ... ماندنی شدند و این روزها متاسفانه نه. آن ها چه داشتند که این ها ندارند؟ چه کردند و چه کردیم؟ انگار چیزی کم داریم. 

خدا بهمون رحم کرد

بی_آر_تی

اتوبوس در ایستگاهی متوقف شد. مرد میانسالی سوار می شود و بعد از وارسی به سوی صندلی ای می رود که مردی دیگر روی آن نشسته است. از خنده روی لبهایش معلوم است که طرف مقابل را می شناسد. بعد از سلام و علیک و تعارف کنارش می نشیند و...

اولی: این موقع اینجا چی کار می کنی؟

دومی: کار دارم.

اولی: آخه این موقع شما نبایستی اینجا باشی. مگه اداره نرفتی؟

دومی: چرا مرخص گرفتم.

اولی: حتما کار واجبی واست پیش اومده.

دومی: نه بابا

اولی: پس چی؟

دومی: دو سه روزیه که از کار و زندگی موندم.

اولی: مگه چی شده؟

دومی: چند روزه که یه پام اداره اس و یه پام مدرسه

اولی: خیرِ ان شاا...

دومی: چه خیری بابا!

اولی: بلاخره نگفتی چی شده؟

دومی: راستش رو بخوای چند روزه که پدرم دراومده از بس به مدرسه رفتم و برگشتم...  

اولی: برا چی؟ حتما واسه آقازاده تون؟

دومی: آره دیگه...

اولی: درس و مشتقش که ضعیف نیس؟

دومی: نه. اینجوریا که فک می کنی نیسش

اولی:خب پس ماجرا چیه؟

دومی: برف چند روز پیش که یادتونه؟

اولی: اوهمممم

دومی: از اون به بعد دیگه کارمون دراومده...

اولی: چطور مگه؟  

دومی: هر وقت بابا برقی دلش میگیره دگمه خاموشی رو میزنه.

اولی: منطقه ما که اینطوری نیس؟

دومی با خنده ملیح رو می کند به اولی: خب بایدم فرقی بین بالا و پایین نشینا باشه...

اولی: چه فرقی می کنه... زمین زمینه دیگه... بالا و پایین نداره

دومی کمی با حالت تعجب کوتاه می آید: داشتم می گفتم...

اولی:اره بقیه اش...

دومی: خب دیگه ... هر روز خاموشی و تکالیف و درس و مشق هم می مونه برا فردا... که اونم انگار قراره ما بریم به جای پسرمون درس تحویل بدیم.

اولی: عجب...

دومی: خدا بهمون رحم کرد فقط یه روز اینطوری برف اومد والا یکی دو ماه مجبور می شدم با پسر خودم تو یه کلاس بشینم...  

بالا کشیدی، بالا بیار ...

#بی-آر-تی

 

دو سه تا صندلی جلوتر دو جوان دارن با هم حرف میزنن. اتوبوس از اونجایی که خلوته صداشون به ته ماشین هم میرسه.

اینوری: شنیدی که فلانی تو کشت و صنعت چقد پول بالا کشیده؟

اونوری: اینا همش حرفه

اینوری: چی میگی تو... البته میگن این آقا تنها نیستش یکی دو مدیر دیگه هم از قرار دستی تو کاسه دارن. اینا رو که دیگه همه می دونن.

اونوری: خب بدونن.

اینوری: پس اگه اینطوریه تو چرا چیزی در این مورد نمی نویسی؟

اونوری: اولا رفیق... چیزی که مردم میگن باید یه سندی هم برای اثبات اون داشته باشن ثانیا شما فک میکنین تو این دور و زمونه که بعضی ها کمین نشسته ان تا با رسوایی این آقایون آبروی از دست رفته شون رو احیا کنن مگه میذارن که آب خشکی از گلوشون پایین بره.

اینوری: معلومه که تو  ازشون داری حمایت میکنی.

اونوری: چه حمایتی؟ یه چیزی میگی که انگار منم باهاشون همدستم و قراره تو این ماجرا یه چیزی هم به من برسه.

اینوری: خب حمایت میکنی دیگه؟

اونوری: آقا چه حمایتی؟ چی فک کردی؟ فک میکنی پام تو این ماجرا گیره؟

اینوری: خب پس چرا نمی نویسی؟

اونوری: داداش... میگم واسه ادعاهات، سند داری؟

اینوری: پیداش می کنیم.

اونوری: خب تو پیداش کن منم بنویسمش.

اینوری: می دونم که اون موقع هم ...

اونوری حرف اینوری رو قطع میکنه: مطمئن باش می نویسمش حتی اگه طرف برادرم باشه. چرا که معتقدم اگه کسی چیزی بالا کشیده بایدم بالا بیاره. فرقی هم نمی کنه امروز یا فردا...

بعد از چند لحظه سکوت...

اینوری به این طرف و اون طرف نگا می کنه و: آقا این اتوبوس چقد  داره تند میره... حواسم نبود و یه ایستگاهی رد کردم. همین ایستگاه پیاده میشم. می بینمت...

اونوری با خنده: قربونت... انگار مجبوری راه رفته رو برگردی. میبینمت بای   

 

چی فکر می کردم و ...

#طنــز

جلوی ماشین نشسته بودم و راننده آژانس که سنی ازش گذشته بود منو داشت به مقصد می رسوند. بعد یه چند ساعت این ور و اون ور رفتن و راست و ریست کردن تمام کارهای عقب افتاده خسته شده بودم. زیر چشمی راننده رو می پاییدم که به محض رسیدن به چراغ قرمزی و ترافیک، زود ترمز می زد و از پشت فرمون گوشیش رو برمی داشت و باهاش ور می رفت. به خیال خودم تو عالم شک و تردید سیر می کردم که اینجا باید کلافه بشم (از بس این آقا شورش رو درآورده) و یا این امر رو به فال نیک بگیرم (که راننده 50 و 60 ساله ای داره از وقت خودش استفاده بهینه می کنه)؟ در این عالم شک و تردید دل رو به دریا زدم و قفل دهنم رو شکوندم: آقای راننده جسارتا می تونم بپرسم که دارین چی کار می کنین؟ جواب داد: دارم از اینترنت استفاده می کنم. با یه تبسمی به نشانه تحسین گفتم: به به ... عجب کاری دارین میکنین.. خیلی خوشحال شدم و این حرکت راننده رو ستوده و به حالش غبطه خوردم که این آقا چطور با این سنش قدر وقت رو می دونه و ما جوونا هیچ بهش اهمیت نمیدیم؟ در ادامه ازش پرسیدم: خب حالا تو اینترنت چیکار می کنین؟ گفتش که دارم فیلم می بینم... تو فکر اینکه این آقا دنبال یه فیلم اسکاری و معناگراست، سوال کردم: موضوع فیلم چیه؟ راننده جواب داد: مسابقه... خیلی مشتاق شدم و ازش پرسیدم: می تونی یه کمی درباره اش توضیح بدین؟ گفتش: دو تا خروس دارن با هم می جنگن و... بقیه حرفش رو دیگه نشنیدم. من بدبخت چی فکر می کردم و چی شد...