#بی-آر-تی

 

دو سه تا صندلی جلوتر دو جوان دارن با هم حرف میزنن. اتوبوس از اونجایی که خلوته صداشون به ته ماشین هم میرسه.

اینوری: شنیدی که فلانی تو کشت و صنعت چقد پول بالا کشیده؟

اونوری: اینا همش حرفه

اینوری: چی میگی تو... البته میگن این آقا تنها نیستش یکی دو مدیر دیگه هم از قرار دستی تو کاسه دارن. اینا رو که دیگه همه می دونن.

اونوری: خب بدونن.

اینوری: پس اگه اینطوریه تو چرا چیزی در این مورد نمی نویسی؟

اونوری: اولا رفیق... چیزی که مردم میگن باید یه سندی هم برای اثبات اون داشته باشن ثانیا شما فک میکنین تو این دور و زمونه که بعضی ها کمین نشسته ان تا با رسوایی این آقایون آبروی از دست رفته شون رو احیا کنن مگه میذارن که آب خشکی از گلوشون پایین بره.

اینوری: معلومه که تو  ازشون داری حمایت میکنی.

اونوری: چه حمایتی؟ یه چیزی میگی که انگار منم باهاشون همدستم و قراره تو این ماجرا یه چیزی هم به من برسه.

اینوری: خب حمایت میکنی دیگه؟

اونوری: آقا چه حمایتی؟ چی فک کردی؟ فک میکنی پام تو این ماجرا گیره؟

اینوری: خب پس چرا نمی نویسی؟

اونوری: داداش... میگم واسه ادعاهات، سند داری؟

اینوری: پیداش می کنیم.

اونوری: خب تو پیداش کن منم بنویسمش.

اینوری: می دونم که اون موقع هم ...

اونوری حرف اینوری رو قطع میکنه: مطمئن باش می نویسمش حتی اگه طرف برادرم باشه. چرا که معتقدم اگه کسی چیزی بالا کشیده بایدم بالا بیاره. فرقی هم نمی کنه امروز یا فردا...

بعد از چند لحظه سکوت...

اینوری به این طرف و اون طرف نگا می کنه و: آقا این اتوبوس چقد  داره تند میره... حواسم نبود و یه ایستگاهی رد کردم. همین ایستگاه پیاده میشم. می بینمت...

اونوری با خنده: قربونت... انگار مجبوری راه رفته رو برگردی. میبینمت بای