اولین شماره قلیل الانتشار هفته نامه خیالی

محسن پرستاری

عیسی دوست داشتنی است

روزی با یکی از دوستان که اندک مطلبی می نوشت بحث مان بر این شد که عیسی را می توان روزنامه نگار دانست یا نه؟ با اینکه بر قلم و استعداد عیسی ایمان داشتم مدافع اش شدم و سخت ازش دفاع کردم اما طرف زیر بار نمی رفت و نمی خواست عیسی را یک روزنامه نگار بداند. گذشت و روزی گذرم بر گذرش افتاد. سر صحبت که باز شد به تصدیق این که روزنامه نگار نیست سری تکان داد و گفت: "من که ادعایی نداشتم". به گواه مطالبهایش که بر سایت ها و نشریات معتبر می رفت اما انکارش جالب بنظر می رسید.
عیسی مصداق آدم های بی ریا و خاکی است. بی افاده و ژست های آنچنانی و بارزتر از همه قلمش که از جنس مهربانی است. او دوست داشتنی است و مهربان. حالا بایستی او را عیسی خان خواند و بر اردبیلی بودنش نازید.
به امید روزهای پر از موفقیت برایش.

بهترین رزومه کاری ات را سندی نیست

برای احمد فیضی

به خیالم که دوباره عاشق سینما شوم رفتم سراغ سینمای معصومانه دهه های گذشته و به راستی مگر می توان با دیدن فیلم های کیارستمی، کیمیایی، نادری و ... عاشق سینما نشد. سینمایی که خالقانش به کار و باورشان ایمان داشتند.

با اینکه بارها فیلم «ناخدا خورشید» را دیده بودم باز هوس دیدنش زده بود به سرم. چند دقیقه ای میخکوب پای جعبه جادویی نشسته بودم که ناگهان با دیدن تصویرش شوکه شدم. دوباره تیتراژ فیلم را زیر رو کردم اما نبود که نبود. چندین بار افتخار دیدندش نصیبم شده بود اما بایستی اعتراف کنم که بازی دقیق و زیبای بازیگران مانع شده بود که به راز گمنام و بی نام ماندن همشهری مان پی ببرم.

سه، چهار سال پیش بود که از دفتر روزنامه ای که روزی محل کارمان بود و نزدیک میدان عالی قاپو به طرف خانه حرکت می کردم که روی نیمکت نشسته بود و داشت سیگار می کشید. مرا نمی شناخت اما مهم نبود چرا که من  او را می شناختم. سلامی کرده و با اجازه کنارش نشستم. اولش تلخ بنظر می رسید اما سر صحبت که باز شد خوش کلام بود و خوش سخن.

: ناخدا خورشید، همونی که یه دست نداره؟

- نه همون که یه دست داره...

هنوز غرق این دیالوگی که بعدا یکی با لباس مامور و با آن کلاه معروفش جلوی ناخدا خورشید را می گیرد و بهش دستور توقف لنج را می دهد. عصبانی است و مامور اجرای قانون. دقیقا اینجاست که دستت روی دکمه pause می رود و به چهره اش خیره می شوی. او کسی نیست جز «احمد فیضی».

پک عمیقی به سیگار می زند و از زندگی اش برایم تعریف می کند. از مرگ تنهاترین فرزندش که خبرش را روی سِن اجرا به او می رسانند و از همسر داغدارش و... درد که سر باز کند مهارش دیگر دراختیار تو نیست.

زن ناخدا: «مادر خدابیامرزم می گفت مرد که خیلی مرد باشه، بچه هاش همه دختر می شن».

ناخدا: «امون از زخم زبون تو!»

و امان از زندگی تو...

خیلی گشتم. دنیای مجازی و اینترنت را هم زیر رو کردم اما برای بهترین رزومه کاری ات سندی نبود. حتی ویکیپدیا هم اسمی ازت نبرده بود. چه حکمتی در این کار نهفته است که استاد ناصر تقوایی هم می خواست گمنام زندگی کنی؟

ناخدا خورشید (داریوش ارجمند) رو می کند به مستر فرهان (علی نصیریان) و بهش می گوید: دنیا هم مث خرگوش می مونه. نصفش حلال و نصفشم  حروم.

فیضی 79 سال از بهار عمرش می گذرد. او متولد 1317 است و با کارگردان های بزرگی همچون  یدالله صمدی، محمد عقیلی، علی حاتمی و ناصر تقوایی کار کرده است.

از گذشته برایم می گوید. از همبازی با بهروز وثوقی گرفته تا کیومرث ملک مطیعی، مرحوم مرتضی احمدی، جمشید مشایخی، عزت الله انتظامی، علی نصیریان، داود رشیدی، محمدعلی کشاورز، پرویز پورحسینی و ... سیروس ابراهیم زاده همشهری نازنین اش.  

بعد از گفتگوی صمیمانه دو ساعتی مان نفس عمیقی کشیده و از روزگار شکایت می کند. «تنهام ... خیلی تنها ... این روزا خیلی تنهام ...» 

مجید پدر تئاتر نوین اردبیل

روزی که عزت سینمای ایران جناب انتظامی به پا خواست و تشویق اش کرد مجید هم از فعالیت های حرفه ای خود پرده برداشت. بیستمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر ایران مصادف بود با روزهای اوج فعالیت های واحدی زاده. نمایشنامه سبز، سهراب، سرخِ محمد باقر نباتی چنان با ظرافت کار شده بود که تماشاگران را به وجد می آورد و تحسین داوران را به همراه داشت. گویند در کنار بازیگران بزرگ تئاتر همچون فرهاد اصلانی این داور فرمانی بود که با ایفاگر نقش اول نمایش سبز، سهراب، سرخ به رتبه اولی دست یافت. افتخارای که سالها بر تارک تئاتر استان خواهد درخشید. به جرات می توان گفت که دوران شکوفایی تئاتر اردبیل با این نمایش کلید خورد. مجید با هنرنمایی و کارگردانی این نمایش نه تنها ایرانیان را با تئاتر اردبیل آشنا کرد بلکه پا فراتر از آن گذاشت و مرزها را در هم نوردید و آوازه خطه سر سبزش در قاره سبز شد. ژرمن ها در سال 1381 آن هم در فستیوال جاده ابریشم نظاره گر نمایش سبز، سهراب، سرخ شدند و سوغات ایرانیان را با جان و دل قبول کردند. این سفر آغاز سفرهای مجید بود و تکرار سفرهای دیگر. آذربایجان و تفلیس مسیر بعدی او بود با نمایش های مختلف.

مجید واحدی زاده به سال 1347 در اردبیل چشم به جهان گشود. دوازده سال نداشت که با نمایش و اجراهای دانش‌ آموزی پایش به تئاتر و تلویزیون باز شد. با بزرگان تئاتر اردبیل همچون داوود جلائی نشست و برخواست تا اینکه به سال 1369 اولین کارگردانی را با نمایشنامه «عروسک‌ ها» اثری از بهرام بیضائی تجربه کرد. سوار اسب آرزوهایش شد و آنقدر کار کرد و کرد تا اینکه سال 81 مزد زحماتش را گرفت و بهترین اثرش را خلق کرد. نمایش «سبز، سهراب، سرخ» همچون نگینی بر انگشتر افتخاراتش نشست و جزئی از بهترین کارنامه هنری اش قرار گرفت.

سه سال بعد از بهترین اثرش نمایش «اژدها چهرک» را به روی صحنه برد. گویا این نمایش به دل نشست و هوس فستیوال زد به سرش. مسیرش دوباره آلمان بود اما اینبار با فستیوال «شبهای سفید». انگار اژدهای چهرک کار خود را کرده بود. کشور آذربایجان و شهر تفلیس نیز از دیدنش بی نصیب نشدند. مجید دیگر کار بلد بود و پخته تر از سال های گذشته. می دانست که چه می کند و چه می خواهد روی صحنه ببرد؟ جهان ناپیدایش را پیدا کرده بود و در این عالم سیر می کرد.

کارگردان برتر کشور سال 81 و نویسنده برتر (با نمایشنامه آوای مهر)  از سوی کانون ملی منتقدین تئاتر کشور سال 82 خاک صحنه ها خورده و استخوان خرد کرده بود تا بتواند اسم و رسمی در تئاتر کشور داشته باشد. همه این فعالیت ها باعث شد که در سال 87 از سوی مرکز هنرهای نمایشی کشور به عنوان یکی از سی چهره تاثیر گذار تئاتر در سی سال پس از انقلاب اسلامی معرفی و مورد تجلیل قرار بگیرد.

بعدها مجید واحدی زاده آموزشگاه آزاد هنری فروغ را راه انداخت و به عنوان مدیر مسئول چندین جایزه کشوری و استانی برای این آموزشگاه برتر دریافت کرد. او همچنین در قامت مدیر مسئول گروه تئاتر فروغ با درجه الف کشوری و یکی از گروه های حرفه ای تئاتر در کشور چندین چند سال فعالیت هنری داشت.

مجید بیش از 20 دوره در جشنواره بین المللی تئاتر فجر و فستیوال های بین المللی و سراسری و منطقه ای تئاتر در مقام داوری جشنواره یا شرکت کننده حضور مستمر و دایمی داشت.

واحدی زاده در آخرین سال های عمرش نمایش «کافه سایه» را به روی صحنه برد و توانست خوش بدرخشد. کسب جوایز در جشنواره منطقه ای سوره ماه و درخشش در جشنواره تئاتر فجر جز پایانی ترین افتخارات این هنرمند توانا بود.

کسی چه می دانست که مجید در این جهان درندشت روزی به پاس تشویق استاد انتظامی به خود بیاید و قله های افتخارات تئاتر را فتح کند و چه بسا در روزی های پایانی عمرش به زانوی بهزاد فراهانی سر بگذارد و جان به جان آفرین تسلیم کند. مجید خود به دست فراهانی پرونده و کارنامه هنری اش را بست و تقدیم جامعه هنری کرد تا مبادا باد فراموشی رود و نسیانی سراغش را بگیرد. روحش شاد و یادش گرامی