عباس مرد بی مدعی

داستانک

این روزا بد جوری کم حوصله اس. زیاد حرف نمی زنه و همه چی رو میریزه تو خودش. بخواد هم نمی تونه زیاد تو جمعی دوام بیاره؛ از بس خاطرش رو می رنجونن. اگه بی خیال حرفای دوستان و آشنایان می شد که شده بود اما با پدر زنش سر همین صحبت ها که منعش کرده بود؛ چه بایستی می کرد؟ پدر زنش بهش گفته بود: «عباس تو هنوز پیر نشدی حیفه عمرت ات رو بذاری پای این دختر علیل. بیا و طلاقش بده و برو یه زندگی تازه ای رو شروع کن. به خدا هیچی هم ازت نمی خوایم.» و جواب شنیده بود: «من اگه بخوام هم نمی تونم. وجدانم پای میز محاکمه دمار از روزگارم درمیاره. هر چی ازم میخوای نوکرتم. اما ازم نخوا که زنم رو ترک کنم. من اگه یه روزم از عمرم باقی بمونه ترجیح میدم پیش خانومم بمونم.»

پاک دلش رو باخته بود. بی گدار دلش رو زده بود به دریا و مجنون وار زنش رو دوست داشت. قبل آشنایی با زنش تا حدودی حدس می زد که این دریا موجی خون فشان دارد. تمام زندگی گذشته اش رو به کلی فراموش کرده و برای حیات جدید پوست اندازی کرده بود. این تنها شرط زنش برا ازدواج بود. خواسته ای که انصافا مو به مو اجرا شده بود.

بیاد داشت که از زنش خواست یه مراسم عروسی توپی بگیرن اما زنش راضی به این همه ریخت و پاش نبود. هنوز طعم سفر به مشهد برای پابوسی امام رضا (ع) ماندگارترین لحظات زندگی شان است. هیچ کس باور نمی کرد که عباسِ قبلِ ازدواج بتونه تا این حد عوض بشه. چقدر از دوستان و آشنایان خواسته بود که قید گذشته اش رو بزنن.

پانزده سال مدت کمی نیست. پانزده سال پیش زنش به علت یه بیماری فلج شد و افتاد کنج خونه. دریغ از حرکتی. پانزده سال کل کارای خونه از پخت و پز گرفته تا خرید خونه و رسیدگی به امورات زندگی همه بر عهده عباس بود. تمام این مدت پیش از طلوع صبح بیدار می شد و صبحونه رو آماده می کرد و بعد از صرف صبحونه با زنش برا کار می زد بیرون. ساعت دو بعد از ظهر میومد خونه و بقیه کارا رو راست و ریستش می کرد. در طول این مدت هیچ وقت نشد لب به شکایت وا بکنه و بد و بیراه بگه.

عباس هنوز به یاد داره که تو آخرین سفر به مشهد مقدس اونم تو حیاط حرم امام رضا (ع) درست وقتی که با ویلچر می رفتند خانومش برگشت و گفت: «عباس یه چیزی بگم قبول می کنی؟» و عباس جواب داد: «جونم. امر کن.» و زنش یه حرفی زد که کل وجودش رو بهم ریخت. «می دونم خیلی ازم رنجیده ای و هیچم به زبون نمیاری... عباس... تو رو قسم میدن به امام غریب الغربا بیا و طلاقم بده و خودت رو راحت کن...» بغض گلویش رو گرفت و اشک چشاش امانش رو برید. جواب داد: «قبول اما بهم بگو من اگه این کار رو بکنم جواب خدای امام رضا (ع) رو کی میده؟»

سه چهار ماهی بعد این ماجرا بود که خانومش بی خداحافظی ترکش کرد و صبح از خواب بیدار نشد.                          

حوزه هنری، سینمای خودی و ناخودی

 این روزها دو قطبی و دعوای دو سر باخت سیاسیون از اصولگرایان گرفته تا اصلاح طلبان کم کم و زیر لایه به سینمای ایران نفوذ می کند.

 دسته بندی جامعه و یارگیری برای نشان از لشگری طرفدار و حتی به تبع آن تقسیم بندی جامعه به خودی ها و ناخودی ها هیچ هم برای کشور آن هم در چنین وضعیت آشفته بازار خاورمیانه چندان بازی خوشایندی نیست. این همه تخریب و دشمن تراشی و گل آلود کردن دریا دقیقا مصداق تقدیم ماهی به اغیار و بازی به نفع دیگران و دشمنان این نظام است و نبایستی بر ماهیت این نکته شکی به دل راه داد بنابراین بر سفره اتحاد و همدلی نشستن رسالت امروز همه ایرانی ها است.

گویند: «هر وقت جلوی ضرر را بگیری، منفعت کردی». به یقین اگر کار امروز به فردا و فرداها موکول شود، خود زیان دیده ایم و لاغیر.

مثل روز برایمان روشن است که متشنج کردن جامعه امروز خسران آینده است. شاید امروز مانعی برای کانون تعقل مان داریم اما آینده و کوهی از معضلات عظیم سر راهمان سبز خواهد شد و آنجا است که آیندگان از ما نخواهد پرسید که سبب چیست و علت از کجا است؟ تنها همین کافی است که مشتی بد و بیراه نثارمان خواهند کرد. چرا که ما میراث دار آیندگانیم.

کلام سهم باد نیست؛ آن را به این نسپاریم. مقصود از این نوشتار با این همه توضیحات حکایت از این دارد که این روزها سینمای ایران نیز بسان بازار سیاست ژولیده است که به دو بخش سینمای خودی و ناخودی تقسیم شده است.

این روزها حوزه هنری علنا پرچمدار این تقسیمات است. فیلم های نهنگ عنبر، اکسیدان، مادر قلب اتمی و غیره جز لیست تحریمی هایش هست. فیلم های در حال اکران سینما از نگاه حوزه هنری به طور رسمی به دو بخش حوزوی و غیر حوزوی فعالیت خودش را آغاز کرده است.

لازم به ذکر است که اکثر اهالی سینما هیج نقدی هم بر عملکرد حوزه هنری در قبال این اقدام ندارند و این حق را به حقدار می دهند.

باید به نوعی بر عقاید هم احترام بگذاریم و هیچ هم این نهاد را سیم چین نکنیم چرا که خود به خوبی می دانم که مسیر بعضی از فیلم های یاد شده به احتمال زیاد ختم به ترکستان است.

رسالت سینما این روزها با به روی پرده رفتن چندین فیلم دارد، تحریف می شود. این واقعیت بر دوستداران هنر هفتم پوشیده نیست و بر اقدام حوزه هنری هم هیچ خرده نمی گیرند.

اما با کمی تعقل پی به این نکته خواهیم برد که این اقدام و عمل حوزه هنری راهکار مناسبی برای مقابله با مشکل سینمای تحریمی نیست. عقل سلیم بر این باور است که دو طرف در میدانی به دور از تنش رو در روی هم قرار بگیرند و با همکاری خانه سینما و بزرگان این وادی بحث و بررسی کنند و در آخر یک راهکار مناسبی برای حل این معضل اتخاد کنند و الا با دو قطبی کردن سینما هیچ دردی درمان نمی شود جز اینکه گِرِهی بر گِرِه دیگر بیفزایم.

رستگار نیوز 

مدار شصت درجه / قسمت ششم

نزدیک سه دهه از سالهای دهه شصت می گذره. آقای میم فارغ التحصیل دانشگاه تهران هستش و تقریبا سه چهار سالیه که بیکاره و تو خیابوون این ور و اون ور داره سگ دو می زنه. دلش خوشه که یکی بلاخره پیدا میشه و بدون اینکه ازش بپرسه «مدرک ات رو از کجا گرفتی؟» دستش رو میگیره و میگه: «از الان اینجا مشغول به کارین. خیالتون راحت.» از عالم رویا یه لحظه که ارتباطش قطع میشه و عقلش سر جاش میاد تازه متوجه میشه که همه اینا خیال خامِ و بس. طبق گزارشات رسیده به صورت آنلاین آقای میم الان یه قروونی هم تو جیبش نیس و هشتش گرو نُهِشِ. البته یه جایی هم خدا بهش رحم کرده که مجرده؛ والا اگه زن و فرزندی هم داشت بیچاره تر از اینا هم می شد. هنوزجای شکرش باقی است. بدبخت هم لااقل چیزی از پدرش به ارث نبرده که بخواد باهاش بزنه به کسب و کار. متاسفانه هنوزم بچه ها قسط های پدر مرحومش رو دارن میریزن. مرحوم! آره دیگه. مگه یادت رفته پدر نزدیک شش هفت سالیه که از دنیا رفته. اجازه بدین یه وقت دیگه برتون توضیح بدم که چی شد پدر عمرش رو به شما بخشید و چشم از دنیا فرو بست. اینجا جاش نیس. البته اگه آقای میم اجازه بدن که وارد زندگی خصوصی خانواده شون بشیم و مثل دفعه قبل باهامون شاخ به شاخ نشن.

هر طور فک می کنم به نتیجه ای نمی رسم. منی که با هزار زحمت و مصیبت تونستم رتبه دو کنکور و بعد خوندن یه عالمه کتاب و جزوه فارغ التحصیل شم؛ حالا علاف و بیکارم. بدبختانه یه بنده خدایی هم پید انشد که بهمون بگه که زیاد سرتون تو کتاب و دفتر نباشه و تونستید کنارش کار کنین و یه حرفه ای دیگه یاد بگیرین.

آقای میم این روزا یکی دو تا دوست مثل خودش رو پیدا کرده و بیش از نصف روز رو با اونا سر میکنه. بیشتر وقتشون تو قهوه خونه سپری میشه. خود آقای میم نمی دونه هیچ کار خدا بدون حکمت نیستش حتی قهوه خونه رفتن آقای میم.  

خبر مرد؛ زنده باد گزارش

چند ماه پیش یادداشتی از محمد قوچانی در ماهنامه صدا می خواندم با تیتری بدین مضمون «خبر مرد؛ زنده باد گزارش». نویسنده معتقد بود در چنین روزگاری که شبکه های مجازی دنیا را به تسخیر خود در آورده است نقش خبر در سایتها و حتی صدا و سیما آنچنان پر رنگ نیست. چرا که خبر ارایه شده در سایت محصول فضای مجازی است. در واقع می توان گفت خبرهای سایتها و ... فاقد صفت تازگی (که یکی از ویژگی های مهم خبر بحساب می آید) است. حال در این وضعیت رسالت سایتهای خبری و علی الخصوص صدا و سیمای جمهوری اسلامی این است که زیاد روی خبر مانور ندهد و عزم و جذمش را برای تهیه گزارش و ارایه تحلیل خرج کند. علت و چرایی ماجرا، چرا و چگونگی خبر و ... به نحوی جان تازه ای به خبر می دهد. جایی که فضای مجازی زیاد روی آن زوم نمی کند. شکل خبر در فضای مجازی بایستی با نوع خبر و ارائه آن در خبرگزاری ها و صدا و سیما فرق داشته باشد. برای نمونه در جریان قتل آتنا قبل از صدا و سیما و خبرگزاری ها فضای مجازی در نشر و خبر رسانی در این مورد پیشتاز بودند. پس چه لزومی دارد که برای بار دوم این خبر روی تلکس خبرگزاری ها آن هم دقیقا به شکل ارایه شده در شبکه های مجازی بنشیند. صدا و سیمای اردبیل می توانست بارویکردی دیگر و با نگاه کارشناسی شده این خبر را پوشش می داد. حتی می توانست میزگردی در این مورد با حضور کارشناسان مسایل اجتماعی روی آنتن ببرد. ما انتظار داشتیم حتی در شبکه های سراسری چنین عملکردی به نمایش گذاشته شود.  

خدایا مردم چه فکر می کنند؟

«بیچاره دختر خیلی وقته بختش خوابیده» کلام همیشگی دوست، آشنایان و همسایه ها به وقت صحبت پیرامون زندگی نکبت بار لیلا بود. هر بار گپ و گفتگوهای محله به سمت زندگی این دختر ختم میشد « بیچاره دختر ...» جمله کالت شان بود. آن هم ناخود آگاه. تو گویی که در ضمیر غایب محله فقط این جمله را کاشتند. از نگاه اهالی محله لیلا قربانی پدر و مادر مرحوم شان بود. خود لیلا می دانست که همه این حرف ها که قاعده کلی نیست. این را هم می دانست که اکثر مردم فقط یک روی سکه را می بینند و بس. او از زندگی اش راضی بود و شاکر. گاهی خودش را به بی خیالی می زد و از صورت مسئله به سادگی رد می شد. لیلا تازگی ها به سن بلوغ رسیده بود که مادرش مریض شد و افتاد گوشه خانه. دو سال پای مادرش سوخت و مثل یک مادر مهربان از گوشه قلبش مراقبت کرد. تا اینکه مصلحت خدا او را از لیلا گرفت. تازه داشت شبیه دخترای دم بخت می شد که این بار دست تقدیر پدرش را به ناچار زمین گیر کرد و پدر نیز در بستر بیماری افتاد. نزدیک سه چهار سالی پرستار پدرش شد. در این سالها رسیدگی به وضعیت پدر، تهیه دارو و درمان، تهیه غذای بیمار و خورد و خوراک اش، خرید، تمیز و جارو کردن خانه از امورات روزمرگی اش بود که هیچ هم ازش خسته نمی شد. این روزها که سن و سالی از لیلا گذشته و وارد سی سالگی شده خوشبختانه هیچ دغدغه ای آنچنانی ندارد. از زندگی سپری کرده اش تماما بهترین لحظات و ناب ترین تصاویرهای مهربانی را ثبت کرده و از این بابت، با قلبی آکنده از عطوفت، از لحظه لحظه زندگی اش لذت می برد. یادش هست که روزهای بیماری پدر و مادر چقدر خواستگاری داشت اما از وجدانش مسرور بود از اینکه تنها شرطش این شد که با پدر و مادر بیمارش خواهد ماند و تا روز مرگشان در خدمت شان خواهد بود. لیلا این روزها تنهاست و تصمیم گرفته است که ادامه تحصیل دهد. خودش را عاقبت به خیر می داند. با فراغ بال می خواند و می نویسد. در پوست خودش نمیگنجد از اینکه به آرزوی اش رسیده و دیگر حسرت چنین لحظه ندارد. خدایا مردم چه فکر می کنند و لیلا در چه حالی است؟