خدایا مردم چه فکر می کنند؟
«بیچاره دختر خیلی وقته بختش خوابیده» کلام همیشگی دوست، آشنایان و همسایه ها به وقت صحبت پیرامون زندگی نکبت بار لیلا بود. هر بار گپ و گفتگوهای محله به سمت زندگی این دختر ختم میشد « بیچاره دختر ...» جمله کالت شان بود. آن هم ناخود آگاه. تو گویی که در ضمیر غایب محله فقط این جمله را کاشتند. از نگاه اهالی محله لیلا قربانی پدر و مادر مرحوم شان بود. خود لیلا می دانست که همه این حرف ها که قاعده کلی نیست. این را هم می دانست که اکثر مردم فقط یک روی سکه را می بینند و بس. او از زندگی اش راضی بود و شاکر. گاهی خودش را به بی خیالی می زد و از صورت مسئله به سادگی رد می شد. لیلا تازگی ها به سن بلوغ رسیده بود که مادرش مریض شد و افتاد گوشه خانه. دو سال پای مادرش سوخت و مثل یک مادر مهربان از گوشه قلبش مراقبت کرد. تا اینکه مصلحت خدا او را از لیلا گرفت. تازه داشت شبیه دخترای دم بخت می شد که این بار دست تقدیر پدرش را به ناچار زمین گیر کرد و پدر نیز در بستر بیماری افتاد. نزدیک سه چهار سالی پرستار پدرش شد. در این سالها رسیدگی به وضعیت پدر، تهیه دارو و درمان، تهیه غذای بیمار و خورد و خوراک اش، خرید، تمیز و جارو کردن خانه از امورات روزمرگی اش بود که هیچ هم ازش خسته نمی شد. این روزها که سن و سالی از لیلا گذشته و وارد سی سالگی شده خوشبختانه هیچ دغدغه ای آنچنانی ندارد. از زندگی سپری کرده اش تماما بهترین لحظات و ناب ترین تصاویرهای مهربانی را ثبت کرده و از این بابت، با قلبی آکنده از عطوفت، از لحظه لحظه زندگی اش لذت می برد. یادش هست که روزهای بیماری پدر و مادر چقدر خواستگاری داشت اما از وجدانش مسرور بود از اینکه تنها شرطش این شد که با پدر و مادر بیمارش خواهد ماند و تا روز مرگشان در خدمت شان خواهد بود. لیلا این روزها تنهاست و تصمیم گرفته است که ادامه تحصیل دهد. خودش را عاقبت به خیر می داند. با فراغ بال می خواند و می نویسد. در پوست خودش نمیگنجد از اینکه به آرزوی اش رسیده و دیگر حسرت چنین لحظه ندارد. خدایا مردم چه فکر می کنند و لیلا در چه حالی است؟
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۶ ساعت 12:2 توسط محسن پرستاری
|
«قلـم همه پسمانـدههای ذهنم را پاک میکنـد...»