ما می‌تونیم ...

#طنــز

«تقلید» همون شعار «ما می‌تونیم» هستش یا شعار «ما می‌تونیم» همان «تقلیده». یه فرمول ریاضی یا فیزیکی و یا شاید شیمی هم می‌تونه باشه. حالا میگی نه! نگا کن.

مصداق بارز همین فرمول ریاضی یا فیزیکی و یا شاید شیمی همان صدا و سیماست. وقتی یه سریالی تو ماه رمضون پخش میشه که وسط پخشش متوجه میشیم که این کار یه کار فاخری با الگوی تقلیدی است پس به همین سادگی تونستیم به قله افتخار «ما می‌تونیم» برسیم. بدون اینکه برای رسیدن به قله افتخار نه به ابزار و ادوات کوهنوردی و نه به راهنما و راه بلد احتیاجی داشته باشیم. لابد بعد رسیدن به نوک قله هم یه عکس هم از خودمون می‌اندازیم با یه هشتگ یهویی.

از این نمونه‌ها هزار ماشاا... و تا دلت بخواد داریم. پس نتیجه می‌گیریم که هزار بار به قله افتخار هم رسیدیم و خبر نداریم. اینجا رو واقعا ای ول... داره.

آخرین باری که به نوک قله رسیدیم رو یادته! چرا که نه! همین برنامه شب کوک که تو شبکه نسیم داریم پخش می‌کنیم. البته لذت رسیدن به نوک قله این بار یه طعم عجیب و به یاد ماندنی خواهد داشت. چرا که همین طوری ما رو یاد یه خواننده دهه 50 و 60 می ندازه که یه آکادمی هم تو یه شبکه ماهواره ای راه انداخته بود.

چقد حسودی‌ام میشه به این صدا و سیما. بابا یه ذره به اینا استراحت بدین. چقد دارن کار می‌کنن این عزیزان. چقد دارن زحمت می‌کشن. چقد هم به خودکفایی رسیدن! من که دلم به حال این عزیزان می‌سوزه. 

به دل نگیرین اینا همش طنزه

#طنــز

الحمدا... و المنه قلم‌مون کارساز شد که هیچ، بلکه خواننده‌ای هم پیدا کرد. خدا رو شکر که یه نفری پیدا شد که بگه «عجب کوفت و زهر ماری نوشتی».

البته دوستان کارساز شدن قلم و طنزمون ماجرای شنیدنی داره. بعد از نوشتن طنزی که معروف شد به «دوستی و دوستلیق» که قسمت اول سه گانه بنده محسوب میشه شخص مورد نظرمون پیدا شد و بهمون یه پیشنهاد یه معامله‌ای رو داد. از اون جایی که هیچ فرد عاقلی رو پیدا نمی‌کنی که با معامله پایه نباشه (اونم تو این دور و زمونه) ما هم رو پیشنهادشون یه کم فکر کرده و وارد معامله شدیم. اما از اون جایی که من یه کمی ساده‌ام و همه چی رو زود لو میدم پس بزارین در همین ابتدا از اصل ماجرا براتون بگم. اصل معامله از این قراره که « اگه شجاعت و شهامت اصلاح‌طلبی داریم و از قطع مواجبمان (یاد یه قطعه شعری افتادم که رو دیوار یه کافه‌ای با خط درشت نوشته شده بود. هرگز شرف به سفره رنگین نداده‌ایم/ دست تهی و خانه به دوشی گواه ماست) هراسی نداریم در مورد یه نفر دیگه هم همین طور طنز بنویسیم.» (جملات عین کلمه ای است که قید شده) حالا این وسط دست ما چی میرسه که براتون توضیح میدم. در ادامه معامله که بهمون پیشنهاد شده اومده: «اگر شما این کار رو انجام بدین بنده هم توبه نامه‌مو من باب حمایت از فلان کاندیدا رو می‌نویسیم. ما هم به رسم ادب دست ایشون رو می‌بوسیم و چند نکته رو من باب ضروری بودن مسئله به سمع نظرشون می‌رسونیم.

1. اینجا که میدون دو میدانی نیست که ما با هم رقابت کنیم و توبه نامه بنویسیم. اون نوشته فقط یه طنزی بود و بس. در ضمن چرا شما بعد متوجه شدن اشتباهتون توبه نامه می‌نویسین؟ یه ضرب المثلی میگه «چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی»

2. آقای عزیز اومدیم و ما این کار رو انجام دادیم. اما ایا یه ذره هم فک نمی‌کنین که قضیه یه کمی بو دار باشه؟ شک نمی‌کنین به اینکه اینا همش یه بازیه که نقشه‌ای توش باشه تا به این راحتی به اهدافت برسی؟

3. ما الان بیاییم و بگیم که فلان آقا سال 88 تو یه ستادی بود و بعدا سال 92 اومد و شد تئورسین آقای حقیقت‌پور و دست راست افضلی‌فر و بلاخره تو دوره اعتدال هم شد مسئول طراز اول استان و در آخر حتی اثبات کنیم که چه تناقضی از این فرد دیدیم؛ شما فک نمی کنین  که یه نفر پیدا بشه به ما بگه شما با چه اسنادی این ادعا رو می‌کنین؟ حالا ما چی داریم که رو کنیم؟ در حالی که هیچ اسنادی در این رابطه نداریم اما جسارتا که ماشاا... اسناد شما حی و حاضره. ما را چه به نسیه وقتی نقد حاضره و آماده؟

4. چقد داریم پیشرفت می‌کنیم. در تحقق شعار «شعار ما می‌توانیم» چقد قدم جلو گذاشتیم. باور نداری بیا و ببین که چقد حرفه‌ای شدیم تو بازی کی بود کی بود؟ من نبودم

5. قرار نیس یه نفر اگه کار بدی انجام بده ما هم کاری کنیم شبیه اونا. آقا یه نفر اگه بخواد از پشت بوم خودش رو بندازه زمین، شما هم باید این کار رو انجام بدین؟ پس چی شد اون عقلی که ما رو متمایز می‌کنه از دیگر مخلوقات؟

6. من امروز خیلی خوشحالم. خوشحال از اینکه لااقل یه خودکار بیک‌ام کارش رو کرده که لااقل یه نفری رو به چند ثانیه‌ای بعد از خوندن این سطرها به فکر کردن واداشته و خواهد داشت.

موفق باشین   

دیالوگ های دندون طلا

محسن پرستاری

*بیوه میوه است میوه هم رسیده‌اش بهتر از کالِشِ

*خری که دم به تله بده باید هم رسوایی بعدش هم باشه

*تا تنور داغِ نون را باید بچسبونی

*جای پای کی رو داری پاک می‌کنی؟

*رسوایی من حسودی تو رو علاج نمی‌کنه

*من که خودم رو تکوندم و سیاهش رو به صورت مالیدم؛ سیاه شدم که کسی رو سیاه نکنم؛ خندوندم که نَگِریونَم

*یادم داده آدمیزاد از وقتی بدنیا میاد گریه کردن رو بلده باید خندیدن یادش داد

*بابا عجب حکایتیه این کاکا سیا لَوَنده لودِه پدر سوخته

*شما خیلی انسانی من از آدمیزاد به دورم

*موندن من روزگارتو سیاه میکنه حال خوشِت رو ناخوش میکنه

*ما رسواگر دو دوزه بازیم

*میخوای یه چیز رواج پیدا کنه قَدَغَنِش کن

*از طلا اسمش فقط مال ما بیچاره‌هاس خودش مال شماس

*کی بابت کار نکرده تاوون میده

*تف به زمونه که عِفَت زن مُفت‌ترین سرمایه‌شه

*خدا طالع منو با یه مرغی نوشت که شغال تیکه پاره‌اش بکنه

*خب آدما که خوب و بدشون ترس نداره. خوبش که خوبه پیدا نمی‌شه بدش که بدِ خب نمیری طرفش. اونایی ترسناک‌اَن که بداَن و خوب جلوه میدن نامردن و مرد نشون میدن

*زیرش بزنی سنگ می‌شیم‌ها

*بچه من بابا نمی‌خواد. یعنی بابا می‌خواد. من بچه‌ی آدمیزاد نمی‌زام یه پلنگ میزام که روز سفیدت رو سیاه کنه

*کسی که وضعش ناجوره پول نمیده غم بخره

*باشه یه قت دَسمالِت تَنگ نمونه

*کاش جنسم اونقد خراب نبود که وقتی بهم میگی برار راس راسی باور می‌کردم که داشِ تَم

*سرمُ بشکن نرخمُ رو نشکن

*من تو رو همیشه جا برار نداشته‌ام خواستم

*باید برم، باید آتشم رو کلاه پَرِش کنم، باید مثل پلنگ بارش بیاورم

*باز هر وقت دیدی زمونه باهات کج و نمی سازه در این گداخونه برات بازِ

*آدمیزاد عین یه فَواره اس هر چی بالا بره یه روزی میاد پایین

*شما مردا گِلِتون یکیه، تا کِیف‌تون میاد و مِیل‌تون یه زن میکشه عاشق میشین

*شنیدم شِمرون شِمر داره نکنه یه وقت تشنه لب بمیریم

*حیف ما بودیم که عُمرمون رو باختیم

*خانوم، سیاه بازی مُرده چالش کردن و فاتحه شو هم خوندن. با نبش قبر هم هیچ مرده‌ای زنده نمیشه. برید پی زندگی‌تون این مرده‌ی و ننه مرده رو عذابش ندین

 * این غرامت کدوم مصیبته خدا

* وقتی تو یه مشت گرگ و شغال و سگ، بره باشی؛ حقته پاره پاره شی

*تو یه گروهان مجسمه، فقط یه زن بود که مرد بود. ما بریم یه کم خودمون رو بوخور بدیم؛ شاید یه ذره بخار پیدا کنیم

 

خاموشش می‌کنی؟!

محسن پرستاری

 

 

 

 

 

#طنــز

صدای تلویزیون نمیذاشت بخوابه. بلند شد و یه کمی با عصبانیت گفت: «صدای اینو خفه کنید تا یه کمی بخوابم».

دید که حسن اون طرف نشسته و زل زده به صفحه تلویزیون. علیرضا با اینکه می‍دونست حسن بی‌دلیل و همین طوری هیچ کاری انجام نمیده تا چه رسد به خاموش کردن تلویزیون، اما با با عصبانیت گفت: «صدای اینو خفه می‌کنی تا یه کم بخوابم.»

- می‌بینی که دارم نگاه می‌کنم

: مگه چی داره تلویزیون که ببینیش!

- می‌بینی که در مورد اقتصاد دارن بحث می‌کنن.

: اقتصاد !؟

- آره

حسن من یه چیز بگم ناراحت نشی‌ها ...

: نه بگو

- تو داری کم کم خل میشی

: یعنی چی؟

- یعنی چی نداره که. تو الان یه نگاهی به اون کارشناس اقتصادی بکن.

: خب که چی؟

- نیفتاد فک کنم. به قیافه اون آقا نگاه کن و بعدا بگو کجاش به کارشناس اقتصادی می‌خوره.

: چی می‌گی تو؟

- من که میگم خل شدی یعنی همین. بنده خدا کسی که اقتصاد خونده اینقد که لاغر و مردنی نمی‌شه. نه تو بگو تو رو خدا... یه کسی که اقتصاد بخونه وضعیتش اینجوری می‌شه؟

: چه ربطی داره؟

- الان بهت می‌گم. حسن جان فرض کنیم تو مشکل تغذیه و این جور چیزا رو داری خب!

: خب

- حالا تو رو می‌بریم دکتر خب.

: اینقد خب خب نکن. بقیش رو بگو.

- عقل کل! همین که تو میری داخل و دکتر رو می بینی که وضعیتش اونم از لحاظ تغذیه شبیه گرسنگان و قحطیان سومالی و بورکینافاسو است خب حالا تو از دست این دکتره برنامه غذایی و توصیه‌های تغذیه و بهداشت می‌گیری؟ نه اصلا می‌تونی این کار رو انجام بدی؟

: خب معلومه که نه؟

- خدا رو شکر. فک کنم حالا افتاد. حسن جونم همین برنامه که تو داری بهش نگا می‌کنی با اون کارشناس اقتصادی‌اش درست شبیه جریان آقا دکتره تغذیه است دیگه... حالا خاموشش می‌کنی این لعنتی رو تا ما یه ذره هم که شده بخوابیم.

دوستی و دوستلیق

محسن پرستاری

«ا... رحمت ایلسین قدیم کی لَره» کلمه‌ رایج در زبان ترکی (مخصوصا اردبیلی‌ها) است که معمولا شخص برای آوردن یه ضرب‌المثلی برای تایید حرفهاش از آن استفاده می‌‌کنه. خب ما هم مجبورا با تکیه بر این کلام، سر صحبت‌مان را باز کرده و به ناچار بعضی وقتها همرنگ جماعت می‌شیم. چرا که گفته‌اند «سورودَن قالان قوتور اُولار».

خب داشتم می‌گفتم که «ا... رَحمَت ایلَسین قَدیم کی لَره که دِییب‌لَر اَردَبیلین اوچ ایشنه اِعتبار یوخدی. دوستلیقی، هواسی و مَزَندَسی». ( ترجمه‌اش: خدا رحمت کنه به قدیم و ندیم‌ها که می‌گن تو سه کار نمی‌تونی آنچنان به اردبیلی‌ها اعتماد کنی) «دوستلیقی» (دوستی‌هاش) که به نظر می‌رسه در میدان رقابت نسبت به دو گزینه دیگر همچنان پیشتازو و داره اسبش همچنان می‌تازه. هیچ ربطی هم به صنف و گروه  ... نداره. هزار ماشاا... که تازگی‌ها تو بازار سیاست استان این گزینه عود کرده و زخمش داره دهن باز می‌کنه. یارو تا دیروز تو نشریه‌اش تیتر می‌زد که متولد دوم خردادی‌ام؛ تا اینکه هوا ابری شد و وضعیت برایشون نابسامان، زود رنگ عوش کرده و به جناح دیگه‌ای می‌چسبه. القصه این آخر کار نیس. باز دوباره فردای اون روز سر از یه جریانی همانند انحرافی در میاره و همین طور قسم می‌خوره که مسافر تمامی جناح‌ها و احزاب ایران هم باشه. «دوستلیغ» که می‌گن یعنی همین. چقد دوست داشتم همین لحظه یه نماد، لوگو و آرمی از دوستلیق اردبیل تو دستم بود و مثل کارتون «میتی کامان» جلوی چشاتون می‌گرفتم و شما رو وادار به احترام می‌کردم. جایی که «آدامی بیت قیمتینه ساتالار» (آدم رو به قیمت شپش می‌فروشن)

یه ورژن جدیدش تو عالم سیاست استان که تازگی‌ها پیدا شده مدعیه که خاک خورده اصلاحاته و خونش با این جریان خو کرده. اما متاسفانه افتاده دنبال یه نفری که یه سطر هم از مانیفست اصلاحات رو نمی‌تونه بنویسه چه رسد به اینکه نیم ساعت درباره‌اش حرف بزنه. نکته جالب‌ترش اینجاس که دوستان دارن تذکر میدن که آقا این کار رو نکن! خودت رو داری می سوزونی‌ها و ... اما در عوض این آقا برگشته و یه بیانیه‌ای می‌نویسه که از این به بعد یه اصلاح‌طلبی اگه بخواد این نماینده رو تخریب کنه من پت و پوته‌اش رو می‌ریزم زمین، البته با اسناد نه همین طوری!

می‌گن حرف زیاد است و قلندر بیدار نه نه نه قصه دراز است و قلندر بیدار...  حالا نمی‌دونم چی چی بیداره اصلا به ما چه ربطی داره کی بیداره و کی خوابه. این از سه گانه ما که اولین قسمتش «دوستلیق» بود.  

ساوالان خبر

دلنوشته ای برای آیلان

مطلب آرشیوی

آدم و آب، قایق و فرار، ترس و اضطراب، ترکِ دیار، درد و نفرین و … همین طور واژه ها زنجیر‌وار در یک فریم و کادر صف کشیده‌اند تا مرگ وجدان را به نظاره بنشینند. نیلوفر دمیر از ترکیه به ناآگاه و ناخواسته کارگردان پایانی‌ترین صحنه و سکانس فیلم مستند «آیلان» است. دوربین در حال ثبت این مرحله پایانی است. کادر و قاب مشخص و با یک دگمه کافی تا جهان نظاره‌گر مرگ وجدان باشند. فیلمی که قرار نبود در لحظه پایانی‌اش آیلان این چنین غم‌انگیز بر زمین نقش ببندند. پلانی که با دراماتیک‌ ترین صحنه به پایان می‌رسد و صد البته تیتر اول روزنامه‌ها. مرگ وجدان، عصر آهن، درد آیلان و… دنیا دوباره لرزید آن هم فقط با یک عکسی. آری می شود حتی با یک عکس و کاغذی دنیا را لرزاند. آه مظلومان چه ها که نمی کند.  برای نداشته‌هایی که همه داشته‌ها را زیر سوال برد. انسانیت دوباره به سخره گرفته شد و قدرت باز اوج گرفت.

قدرتی که تشنه است و وجدانی که در خواب. باز بر دفتر بیچارگان و مظلومان روزگار حادثه و خاطره‌ای ناگوار و دلخراش نقش بست. نمی‌دانم چرا دلم یاد حدیثی از مولای متقیان حضرت علی (ع) را کرده است. مولایی که وجدان را تنها محکمه‌ای دانست که احتیاج به قاضی نداشت. محکمه‌ای که هیچ وقت و هیچ‌گاه در سکوت بشریت برای آیلان و آیلان‌ها برپا نشد. علی(ع) و علی‌واران تنهایند و بناچار سر در گریبان. کجای این شب پر از سکوت اشک‌هایشان را پنهان کنند که صدای ضجه‌هایشان گوش فلک را کر می‌کند. آیلان تو چه کردی با انسانیت که ما اینگونه در سکوتی مبهم به سر می‌بریم؟

چه زیبا نقشت را در بازی خون و خونریزی ایفا کردی تا وجدان‌های خاموش را به خروش آوری. تو ایفاگر نقشی شدی که ارمغانی به جز سکوت برایمان نداشت. آیلان سکوت قصه تلخی است بگذار لااقل غبار از چهره‌ات بزداییم.

ما اکنون در تناقض عجیبی به سر می‌بریم پارادوکسی سخت عذاب‌آور. چرا که از این حادثه درد‌ آور وجدان‌های آگاه نیز سکوت می‌کنند و سازمان ملل نیز همین طور! اما تنها کسی که حنجره‌ای پر از فریاد دارد مادر آیلان است و دیگر هیچ… چه درد تحمل‌ناپذیری…

آیلان یک دقیقه سکوت کفایت این همه درد و رنج نیست بگذار سالها جهان و جهانیان برای احترامت سکوت کنند و تاوان این همه جنگ و خونریزی را بپردازند. بگذار تو را کسانی مظهر تلنگری بدانند که وجدانی خاموش دارند. بگذار بغض و اندوهمان را نثار سازمان مللی بکنیم که رسالتی جز سکوت ندارند. آیلان تو نماد مظلومان جنگ دیده‌ای که به ناحق وارد بازی کثیف قدرت شده‌اند.

خبر آنلاین

تماشاگر

خبر فارسی

آرت آنلاین

صدای آب 1

محسن پرستاری

همیشه پای آب در میان است

محسن پرستاری

نجات پترس‌وار آب

محسن پرستاری

دومین شماره صدای آب

دومین شماره صدای آب

با گفتار و نوشتاری از:

مجید خدابخش/ رحیم میدانی/ جواد زنجانی/ ناصر عتباتی/ داوود نجفیان/ رامین عاشوری/ حسین بشیری/ محمود محمد هدایتی/ جبرائیل رمضانی/ محبت مصری/ تورج مهدی زاده/ محمد نوذریان/ منصور کرم زاده شیرانی/ عیسی میرزایی/ پوپک قاسمی/ مینا میرقاسمی ...

محسن پرستاری

روحانی هم روحانی است

محسن پرستاری

- من که تو انتخابات آینده ریاست جمهوری محاله دیگه به روحانی رای بدم

: میشه بپرسم چرا؟

- میشه منم بپرسم که آیا فهمت از اسلام نسبت به آقای شجونی بیشتره؟

: من که چنین ادعای نکردم... اصلا چه ربطی داشت به سوالم

- خب همینه دیگه. تو که از اسلام چیزی سرت نمیشه چرا می خوای علتش رو بپرسی؟

: برادر! چرا مغلطه می کنی

- من فقط سوال پرسیدم و تو هم گفتی که نه. این کجاش مغلطه اس؟

: من یکی چیزی حالیم نشد

- اقا مسئله دو دو تا چهار تاس

: یعنی چی؟

- ببین برادر! آقای شجونی از دین و اسلام خیلی حالیشه. ما هم نسبت به این اقا چیزی از اسلام نمی دونیم. خب شجونی میگه که «بشکنه دستی که به روحانی رای بده» حتما یه چیزی می دونه که اینو گفته. حتما همین که به روحانی رای بدی و بیای بیرون دستت میشکنه.

: این حرفا چیه که می زنی... یعنی چه؟ اگه شجونی یه شخص روحانیه و از دین و اسلام زیاد می دونه خب اونی که قراره بهش رای ندی هم خودش روحانیه.

- عجب !!

: کجاش عجیبه؟

- هیچ بهش فک نکرده بودم

: به چی؟

- به اینکه خود آقای روحانی هم روحانی هستش

: حالا چی کار می کنی؟ رای میدی یا نه؟

- موندم والا ... بذار روش فک کنم... 

مشکین سلام