عزرائیل

عزرائیل، موجود بی رحم، این روزها سخت پیگیر مسائل خودشه. سرش شلوغه و فرصتی برای خاروندنش نداره. همین که دست مبارکش به کسی می خوره حکم فوتش تایید میشه. اونوقت زود سوار قالی سلیمان میشه و دنبال یه ماموریت جدید. حتی یه روز هم مهمون نعش بی جان نمیشه و به خیالشم نیس که این جسد رو بسوزونن یا دفنش کنن. کاری به این کارا نداره. چرا که تو حیطه کاریش نیس و سرش تو لاک خودشه.
جای ثابتی نداره و دایم هم می گرده. یه روز اونجا و روز دیگه اینجا. یه روز شال و کلاه می بنده چون می دونه قراره به جای سردسیر بره و روز دیگه آستین کوتاه می پوشه و هوس یه سیگار برگ میکنه. خیال بد نزنه به سرتون. عزرائیل هیچ نسبتی با چه گوارا نداره. چپی نیس و در ضمن، حزب راست رو هم دوس نداره. ایشون مستقل مستقله. از احد الناسی هم دستور نمی گیره فقط خدا رو می شناسه والسلام.
عشق کشتن داره و عاشق کارشه. خیلی هم تو کارش حرفه ایه. همین که میاد سراغ سوژه مورد نظرش بدون هیچ جیک و پیکی... بامب... تمومش می کنه. نه چاقوی ضامن دار تو جیبشه و نه اسلحه به کمر. آلت قتالش حرف نداره و خیلی پیشرفته اس. بهترین کارخونه های اسلحه سازی از شات گام گرفته تا ششلول و ... همشون آروزی ساخت چنین ابزاری رو دارن. و خیلی هم سعی کردن با عزرائیل درباره همین موضوع مذاکره کنن و اگه نشد بُکُشن و از ته و توی ماجرا سر در بیارن اما نمی دونن که با چه موجودی سر کار دارن! مافیا به کنار، یاکوزا بی خیال، گانگسترها مغلوب و کابوی ها هم مشنگ این ماجران. حالا حواستو جمع کن. نکنه سر از پا خطا کنی و یه حرکت اضافه ای انجام بدی. روبرو شدن با این موجود کار هر کسی نیس.
عزرائیل با کسی هم شوخی نداره. حرف اضافی موقوف. تا دیدیش بایستی بلند شی و سلام کنی. هر چی هم گفت نکنه «چَشم» یادت بره. اومد کنارت نشست؛ همه چی رو فراموش کن. مدیر و رئیس و فلان و بهمان سرش نمیشه. براش نقش بازی نکن و قید التماس رو هم بزن. عزرائیل رد خور نداره.
بزار خیالتو راحت کنم رابین هود، ژاندارک، هرکول، جسی جیمز، لوک، زورو و هزار هزار قهرمانی که به اسم می شناسیشون حتی رستم از جنس ایرانی مون همه و همه روزی با عزارائیل دست به یقه شدن و کاری نتونستن بکنن.
... ماشین سخت ترمز می زند...
راننده: داداش ... انگار اینجا آخر خطه. پیاده شو...
«قلـم همه پسمانـدههای ذهنم را پاک میکنـد...»