چه غریب ماندی امشب که صدایت آشنا نیست

تو مگر نمی شناسی که صدا صدای او نیست

به جز از هوای یارم هوسی دگر ندارم

به خدا قسم که بی تو شب و روز من زمان نیست

به درون تک دل من همه خنجری فرو برد

تو مزن مرا به هر دم که برای دل دوا نیست

چو مرا کشانده ای دل به سرای خلوت خویش

تو که همصدا نبودی که صدای ناله ام نیست

بنویس مرد ایام سر دفتر خدایان

همه در لاک خویشند که هوای شاعری نیست

مده ساقی زمانه به همه شراب مستی

که در این جهان هستی همه چون سزای می نیست

م . پرستاری