داستانک
مادر بزرگ با اینکه سنی ازش گذشته بود اما عاشق رنگ های شاد بود. رنگ هایی که زندگی را جان می بخشید. هر وقت دلش میگرفت میرفت کمدش رو وارسی میکرد و هوس پوشیدن پیراهن گلدار میزد به سرش.
همین که احساس میکرد روزها مثل هم شده یا شکلات و بیسکویت می ریخت جیبش و می نشست لب پله ورودی خونه شون و چشمش به راه کودکان معصوم دوخته می شد. اهالی روستا علی الخصوص بچه های آبادی می فهمیدند که هر کی امروز از جلوی چشای مادربزرگ رد بشه هدیه ای حتما از مادر بزرگ خواهد گرفت.
در حالت دوم مادر بزرگ یک دبه دوغ برمی داشت بهمراه نخود، سبزی و... دست نوه پسری اش رو میگرفت به شهر می آمد. پیش دختراش که همگی واسه خودشان زندگی مجزایی داشتند. به رسم همیشگی خونه بزرگترین دخترش میرفت تا بقیه دخترا نیز مثل همیشه آنجا جمع شوند. آش می پختند، میخوردند و آنها نیز از زندگی لذت می بردند.
روزگار گذشت. روزی مادر بزرگ دلش گرفت و تمام بقچه هایش را زیر و رو کرد اما نبود که نبود. مجبور شد خود به جای دخترانش پیراهن سیاهی به تن کند...
«قلـم همه پسمانـدههای ذهنم را پاک میکنـد...»