راننده اتوبوس ترمز می زند به نشانه ایستادن. کسی روی صندلی دوم نشسته و دارد با روزنامه وَر می رود. اتوبوسِ متوقف شده مسافران پیاده را سوار می کند. صندلی های خالی کم کم پر می شود. نفر دومی درست روی صندلی دوم، بغل روزنامه خوان می نشیند. بعد از کمی زل زدن به تیتر روزنامه از بغل دستی خود می خواهد که روزنامه را ورق بزند. او نیز چنین می کند. 

بعد از چند لحظه نفر دومی: آقا می تونم بپرسم کارِتون چیه؟
اولی: بنده مطبوعاتی ام.
دومی: یعنی تو کار روزنامه و این جور چیزا؟
اولی: آره. خودم مدیر مسئولم.
دومی با شوق و ذوق:حدس می زدم... سراسریه؟
اولی: نه، محلی
دومی: (انگار کسی تو ذوقش زده) محلی یه جوریه!
اولی: یعنی چی؟
دومی: راستشو بخوای میخواستم چیزی بگم ترسیدم ناراحت بشین؟
اولی: چرا ناراحت... بفرمایین
دومی: آقا ما حالمون داره بهم می خوره از مطبوعات محلی
اولی: (با تعجب) چرا؟
دومی: روزنامه و نشریه ای که یه خط واسه مردم ننویسه به یه شاهی هم نمی ارزه
اولی: مگه تا بحال ندیدین؟
دومی: جون من... شما یکی دیگه بی خودی دفاع نکنین. خودتون که بهتر می دونین... هنوز یه ماهی نشده از ادعای یکی از اعضای شورای شهر نگذشته.
اولی: حالا چی گفته بود؟
دومی: گفته بودن که نشریات استانی شورا نامه شدن. همش تیترای نشریاتتون مدیران و مرئوسین اند؟ یه بار هم که شده طرف ملت رو بگیرن.
اولی: راستش... اگه بخواییم از مردم بنویسیم چیزی برامون نمی مونه
دومی (با حالت تمسخر): پس رکن چهارم دموکراسی که می گن یعنی این؟ عــــالیــــــه
اولی: خب شما می گین چی کار کنیم؟
دومی: واسه اینه که مردم اصلا تمایلی به نشریات استانی نداره... ثانیا اگه نمی تونین درنیارین... مجبور که نیستین... ثالثا اگه بخوایین این روند رو ادامه بدین لااقل تو نشریاتتون یه مقاله ای، یادداشتی، سرمقاله ای، تحلیلی، مصاحبه ای ... بذارین. نشریه بکل شده خبرای این سایت و اون سایت و مطالب کپی و پیست...
اتوبوس ترمز می زد به نشانه ایستادن. اولی زود پا می شود: بایستی اینجا پیاده شم ... ببخشین