ناخوش و تنها بود. بیماری جانش را که نه بلکه روحش را نیز قبضه کرده بود؛ اما تسلیم مرگ نمی شد. دایم از خدای متعال تقلای صحت وجود فقط برای یک نیمه شب می کرد. شبی که اولین حرفش آخرین حروف الفبای فارسی بود و شاید آخرین روزهای عمرش. به سختی بسترش را ترک کرد و رفت سراغ یخچال قدیمی و یادگار روزهای ازدواجشان. دو سه تا میوه بجا مانده را برداشت و سفره ای پهن کرد. دنبال آلبوم عکس های قدیمی شان رفت و از گوشه کمد پیدایش کرد. آمد کنار سفره نشست و یکی یکی عکس ها را ورق زد. عکس های جوانی اش کنار همسرش رضا، چشم هایش را تر کرد. لحظه ای مخیله اش صحنه ها را مرور کرد. قاب به قاب و فریم به فریم. روزی را به یاد آورد که خبرش را آوردند. پسرش ناصر که چند سالی گم و گور شده بود حالا خبر می رسید که سر از تهران درآورده. گفته بودند که معتاد شده و از خرابه های جنوب تهران پیدایش کردند. به شوق دیدار فرزندش بال بال می زد. شب به همراه رضا سوار اتوبوس شده بودند و به لحظه دیدار فکر می کردند. از قرار، شب، طولانی ترین روز خودش را سپری می کرد. خواب عجیبی چشمانش را نوازش می داد. شب نصف و نیمه نشده بود که اتوبوس لغزید و از مسیر منحرف شد. صدای داد و فریاد به همراه یا ابولفضل گوش فلک را کر کرد. اتوبوس آغوش دره را پناه می خواست. همین لحظه که کنار پنجره نشسته بود به ناگهان دو دستی را از روی شانه هایش  حس کرد که سخت گرفته و فشارش می دهد که مبادا سرش به شیشه بخورد و خدایی ناکرده بلایی به سرش بیایید. چشمانش را که باز کرد دید رضا بغلش کرده یک راست به چشمانش خیره شده. «رضا چی شده؟» صدای خسته ای جواب داد: «هیچی. داریم میریم بچه مون رو ببینیم. نکنه کم بیاری». هیچ نمی دانست که این آخرین دیالوگ رضا خواهد بود و البته آخرین دیدارش. بعد چیزی نفهمید.

درد که امانش را برید پلک هایش به سختی باز شد و دید روی تخت بیمارستان افتاده و آنجا بود که دانست رضا وداعش گفته. دو روز دیگر خبری شوم الباقی جانش را گرفت. ناصر نیز تنهایش گذاشت. نور تنها ستاره اش خزید و تاریکی شب هایش را فرا گرفت. می گفتند لحظه آخر ناصر تقلا می کرد که مادرش را ببیند اما دست قضا چیز دیگری را برایش رقم زد.

آلبوم عکس هایش را کنار گذاشت و چشمایش آن سوی سفره را پایید. لحظه ای بعد بغضش ترکید. «رضا... میوه چرا نمی خوری؟ بذار برات چایی بریزم» پا شد دو تا چایی ریخت. یکی مال خودش و دیگری سهم رضا. بعد گریه امانش را برید. «رضا ... یه خبر خوب دارم برات. ناصرمون پیدا شده. میشه همین الان بریم. نذار این دم آخری آرزو به دل بمونم...»

هوا سرد بود و تنهایی سردتر. رخوت به جا مانده از آن شب مجالش را می گرفت. عزائیل دنبال آدرسی می گشت برای ماموریت...