پیش بینی فوتبال از جنس اختاپوس ایرانی
دیروز برا خرید یه خرده خرت و پرت، وارد مغازه شدم. لیست اجناس و اقلام خرید از جیبم بیرون نیامده بود که دیدم صاحب مغازه همین طوری فکش پایینه و دست شبیه جونورای خشکیده و برق دیده از جاش جُم نمی خوره. تنها علایم بیداری و زنده بودنش چشاش بود که فقط تو حدقه این ور و اون ور می رفت. چند بار صداش زدم و جوابی نشنیدم. حس انسان دوستی ام و یه ذره اطاعاتی که در کلاس هلال احمر اونم به مدت یک ساعت یاد گرفته بودم؛ حسابی شیرم کرد. زود لیست خرید رو تو جیبم گذاشته و آستینم را بالا زدم تا برم جلو و ببینم که جریان از چی قراره. چند قدمی جلوتر نرفته بودم که یهویی یه چیزی به پاهام گیر کرد. تعادل رو بی خیال، یهویی قرومپی خوردم زدم. اوهههههه گاومون زاید. یه نفری هم مثل گوجه فرنگی (تَکرار می کنم؛ گوجه فرنگی) لهیده، پخش و بلا شده بود رو زمین. خواستم حس انسان دوستیم رو از این آقا شروع کنم که ناگهان یادم افتاد استاد تو کلاس هلال احمر می گفت: «اگه با چند نفر مجروح و سانحه دیده برخورد کردین زود سراغ اونی برین که لااقل یه کم هوش و حواسی براش مونده.» خب دلیل خوبی هم داشت. می گفت با این کار شما می تونین در فرصت کم اطلاعات خوبی کسب کنین که برا زنده موندن مجروحین ضروری بنظر می رسه. با این حساب آقای لهیده رو ولش کردم و رفتم سراغ صاحب مغازه که اندک رمقی داشت. جلوتر رفته و چند چَک آبداری بهش زدم. تکونی نخورد. میدونم ته قبلش هزار بد و بیراه بهم گفت. اما من طبق نوشته ها و کتابهای معتبر علوم حیاتی مدعی ام که چنین آقایونی تو این اوضاع و احوال خون به مغز و مخ شون نمی رسه و هذیون میگن. پس اگه تو این اوقات بهتون فحش و ناسزا بدن باید شما یه گوشتون در باشه و یه گوش دیگه تون دروازه. این خودش یه معادله چند مجهولی «حس انسان دوستی» اس. با تز دکتری خودم به عنوان حَلّال معمای حس انسان دوستی خواستم صاحب مغازه را که به عنوان مجروح حادثه از آن یاد می شد میهمان یه سیلی آبدار دیگه بکنم که نعره ای پرده صماخ گوشام رو سخت لرزاند. «ابلللللللللللله مگه کوری؟ نمی بینی بهت اشاره می کنم؟». یه ذره تعلل کرده و زل زدم به چشاش. دیدم داره به جایی اشاره می کنه. بنده خدا راست می گفت. منم نباید از گفته هاش ناراحت بشم؛ چرا که وقتی استرس میاد سراغم، چشام کم سو میشه. از زاویه نگاش یه خطی کشیدم و رسیدم بلاخره به یه تلویزیونی. تلویزیون با پخش مسابقه فوتبال سپاهان و صنعت نفت داشت جیغ می زد و علت این مرگ و میر در سوپرمارکت رو برام توضیح می داد. طرفدار پر و پا قرص دائی باشی و در یه ثانیه همه بلاها بریزه سرت. پنالتی که کمرت رو بشکنه و یه نفر اخراجی که قبلا کمرت رو شکسته و بلای سوم دیگه تحمل ناپذیره... اخراج دائییییییییییییی. حساب کار دستم اومد. اونی که الان مثل گوجه فرنگی (تَکرار می کنم، گوجه فرنگی) لهیده رو زمین، داغ اخراج سلطان رو داره. بیچاره کمرش که نه بلکه شاسی و بدنه اش کلی به هم خورده. اونی که هنوز زنده اس و داره نفس می کشه بعد گل شدن پنالتی هر آن احتمال داره وضعش از اون یکی بد و بدتر هم بشه. یه لحظه اختاپوس آلمانی یادم اومد که داشت بازیهای جام جهانی رو پیش بینی می کرد. بعد به خودم گفتم «من چی از این اختاپوس کم دارم؟» دیگه داشت باورم می شد که منم می تونم نتیجه بازیهای فوتبال رو پیش بینی کنم. ترجیح دادم از پیش بینی یک دقیقه ای فوتبال کارم رو آغاز کنم و امیدار باشم که تو آینده ای نه چندان دور به 90 دقیقه اش هم برسم. باورم شد که این توپ گل نمیشه. خواستم پای باورم شرط هم ببندم. اما دور و برم دو نفر خل و چل بود. این وقتا که نباید شرط بست. جون دو آدم تو خطره. برا زنده شدنشون هم که شده داد زدم «باور کنین این گل نیس». انگار یکی حرفم رو شنید. حالا کی مهم نیس. البته مهمه ها... اما معادله اش خیلی سخته ولی مهم اینه که این توپ گل نشد...
یادم خواهند ماند که تونستم تو اولین پیش بینی ام جون دو نفر رو نجات بدم. مهم نیس مثل اختاپوس منو تو تلویزیون نشون بدن یا نه؟ ولی برام مهمه که جنس ایروونی رو باور کنن. من جنس ایروونی ام. آخه چرا دوربین صدا و سیما حیوونای استکبار و غربی ها رو خوب زوم می کنه اما منی که جنسم ایرونیه ...؟
«قلـم همه پسمانـدههای ذهنم را پاک میکنـد...»